اینکه نمیتونم حرف بزنم خودش یه دردیه
اینکه حرفام با زبون بی زبونی میزنم خودش یه درد دیگه است
قراره اینجا زنده بشه ولی فعالیتمون توش چیه دقیقا؟
اولا این روزا درگیر نوشتن اولین داستانی هستم که میخوام به شکل کتاب چاپ بشه و برای همین نیازمند چندین فضای ارتباطی متفاوت و چند بستر مختلف برای به اشتراک گذاشتن داستانم و دریافت نظرات مخاطبام هستم و برای اصلاح متن اولیه ازش استفاده کنم!
پس نیاز به وجود همچین کانالی تو چندین پیامرسان دارم...
ثانیا من یه نویسندهام یه فضایی لازم دارم برای روایت مخصوصا که این روزا که توی برهه خاصی از تاریخ هستیم(اونجا که میگه این پیچ تاریخی طاقت فرساست:)..
دقیقا اونجا نویسنده ها صدا میزنه برای روایتسازی این روزا
ثالثا ایدههای خاصی برای این برهه از تاریخ توی ذهنمه و به عنوان یه نویسنده میتونم خیلی تاثیرگذار باشم و این ایدههای خاص صحبتی ازشون نمیشه ولی به زودی متوجه خواهید شد🫢😍
روز ۱۰۰..
آقاجانم ۱۰۰ روز از نبودنت میگذرد و من تازه قلم دست گرفتم تا روایت کنم..
از چه بگویم؟
از رفتنت و داغی که بر دل گذاشتی؟!
از مردمی که ۱۰۰ روز بعد رفتنت آواره کوچه خیابان هستن؟
از اشکهای نریخته؟
از دلهای شکسته؟
راوی کدام بشوم که هر کدام از آنها بسیار فریاد دارند!!!
بعد از رفتنت حس یتیمی به سراغم آمد
شاید درصد کمی حس رقیه را بعد از شهادت پدرش حسین(ع) درک کردم!!..
اما چه یتیمی!؟در فاصله کوتاهی حضور امامزمانم را مثل پدر بالای سرم درک کردم🥺:)..
رقیه که در یک روز هم پدرش و هم امام زمانش را یکجا ازدست داد
روایت این روزها روضه است!
روضه شهادت حسینی
روضه رقیهها
ایستادگی زینبها
عمری عاشورا را خواندم و این روزا عاشورا را تجربه کردم🙃
نویسنده:بنتالزهرا
از دیشب تاحالا روبه موتم برای همین نتونستم روایت دیروز بنویسم🥲💔
نوشتم تا امشب میفرستم
روز ۱۰۱...
رهبرا میخوام روز ۱۰۱ از نبودنت رو برایت روایت کنم:)
هرچند که خود حالا شهیدی و زندهتر از هر زندهایی ایستادی درکنارمان و آگاهتر از آگاهی به این روزهایمان
اما فقط در نامه ایی به تو روایت این روزها دل غرقه به خون مرا تسکین میبخشد!
میگویم در کنارمان ایستادهایی...
چون حضورت حس میشود
تکتک موشکهایمان با نام و یاد تو روانه قاتلانت میشود
رهبرم رفتنت دنیا بهم ریخت و غروب هر روز سرختر از غروب های پیش از این شد...
شب را مثل شبهای پیش به سمت تجمع رفتم
درمیان جمعیت پیچ و تاب میخوردم که انگار یه نفر دستم گرفت و همراه خود به کنار موکب کانون فرهنگیمون برد با وجود اینکه خبری از جلسه نداشتم اما روزی من شرکت در آن جلسه بود
در جلسه قرار شد که من هم در بخش نویسندگی رسانه کانون فعال باشم
انگار که این روزها تنها سلاح من قلم و کاغذم شده!
و چه خوش سلاحی ایست برای منی که با آنها خو گرفتهام...
نویسنده:بنتالزهرا
هدایت شده از «نغمهٔقلب❦»
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانیست
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروختهام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
- فاضل نظری
🕊#یکنفسِشاعرانه