مدتیست میان راه هایی قدم میزنم که هیچکدام به جایی نمیرسند .
نه میدانم کجا گم شدم ، نه میدانم دقیقا باید چکار کرد .
فقط میدانم هر شب ، بخشی از من در تاریکی جا میماند و برنمیگردد .
شاید گم شدن دردناک نباشد ؛ درد ، فهمیدن ِاین است که دیگر کسی دنبال تو نمیگردد .
625K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پس در نتیجه با گاو های زندگیتون درگیر نشید .
سخته .
گاهی انقدر سخت که آدم دلش میخواهد دست از جنگیدن بردارد و خودش را به سکوت بسپارد .
اما من هنوز ایستادهام ؛
با تمام خستگی هایی که کسی نمیبیند ،
با تمام بغض هایی که فرو میخورم ،
و با تمام شب هایی که خودم ، خودم را به فردا رساندهام .
شاید قدم هایم دیگر شبیه گذشته محکم نباشند ،
شاید گاهی از نفس بیفتم ،
اما هنوز روزنهای از امید وجود دارد .
یاد گرفتهام حتی وقتی شکستهم،
تکه های خودم را بردارم و دوباره ادامه بدهم !
راه سخت است ،
اما من هنوز هستم .
و تا وقتی که هنوز نفس در سینه دارم ،
داستان من تمام نشده .