eitaa logo
بآغِ پُࢪتِقآل🍊
309 دنبال‌کننده
879 عکس
48 ویدیو
2 فایل
🍊یکی بود یکی نبود، یه کدویی بود که یه باغ پرتقال داشت:)🤍✨️ اینجا دقیق کتاب می‌خونیم و عمیق نقد می‌کنیم🌳
مشاهده در ایتا
دانلود
☁️ ساحره تو ویچر یه وضعی قدرتمنده که نگو و نپرس... تو خواب میرن، ذهن میخونن، زخم‌ها رو خوب می‌کنن، اخبار رو از اطراف میفهمن، تو طبیعت قدرتمندانه مسلطن... 🌳
☁️ دیالوگ گرالت ویچر: من پول میگیرم تا از پول مراقبت کنم و این خیلی شرافتمندانه نیست... شاید بدونی که میگن که ویچرها نمیدونن کی بدتره... خودشون یا هیولاهایی که میکشن... 🌳
☁️ ایسِنا مادر گرالت ویچره... اون اومد و پسرش رو درمان کرد و رفت... ✈️ یه ویس در مورد انتخاب ویچرها میگیرم فردا... 🌳
☁️ تپه‌ای به اسم تپه‌ی کایت در‌سرزمین مادری ویچر وجود داشت به اسم تپه‌ی کایت و سپس اسمش به تپه‌ی جادوگران و یا تپه‌ی ۱۴ تن میشناسن... چون ۲۲ تن از جادوگران اونجا وایستادن و از مردم دفاع کردن و ۱۴ تا کشته شدن... ✈️ پ.ن: اون سرزمین خیلی به جادوگرا احترام میذاره به خاطر همون واقعه، چون جادوگر میتونه عمر طولانی‌ای داشته باشه ولی خودشون‌ رو فدا کردن... 🌳
بآغِ پُࢪتِقآل🍊
☁️ تپه‌ای به اسم تپه‌ی کایت در‌سرزمین مادری ویچر وجود داشت به اسم تپه‌ی کایت و سپس اسمش به تپه‌ی جا
🔮 این قسمت رو به خاطر عدد ۱۴ش نیاوردم چون اینجا نمادشناسی نیست برای نوع احترام به جادوگران گفتم... 🌳
بآغِ پُࢪتِقآل🍊
☁️ ⭕️ شعار این بود که سرنوشت یه شمشیر دو لبه‌ست... 🥷 ویچر گفت سرنوشت همه مرگه و یک لبه‌ی سرنوشت هر
☁️ مرگ سرنوشت نیست . تازه بخشی از زندگی . بقول مولوی : آزمودم مرگ من در زندگیست . چون رهم زین زندگی پایندگیست... 🌳 By مستند فلسفه با طعم شکلات، گفتوگو با دکتر دینانی البته شما گفتین اینو...
☁️ جلد دوم ویچر، شمشیر سرنوشت تمام شد‌... - ساعت ۱۱ و ۱۳ دقیقه‌ی شب ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ 🌳
☁️ غم اوایل که می‌آید... چشم‌ها باز می‌شوند، به دنبال هرچیزی که آدم را خوشحال کند، ناگهان می‌بینی گنجشکی را که کسی نمی‌بیند، تو دیده‌ای... اما بیشتر که بماند، چشم‌ها خسته می‌شود، پلک‌ها روی هم می‌آیند و آدمی زندگی را بدرود می‌گوید درحالی که هر صبح بیدار می‌شود؛ لبخند می‌زند و انگار که دارد زندگی می‌کند... 🌳 ...
☁️ دیوار هر روز شگفت‌انگیزتر از دیروز👀 🌳
☁️ 🧚‍♂️ خون الف‌ها جلد سوم سری حماسه‌ی ویچره که نویسنده ی این سری با این اثر معروف شدش اصلا👀 داستان از جایی شروع میشه که همسفر گرالت ویچر (ترانه سراعه) ازش بی خبر میشه و یه جا، میون الف‌ها داره کارش رو میکنه و به شعر از عشق گرالت و ینیفر و ارتباط گرالت با پرنسس سیری میگه که داستان شروع میشه... ✈️ یه سری‌ها دنبال ویچرن به سری‌ها دنبال سیری و هردوتا شایعات مرگشون پیچیده.. 🌳