اتاقکِ تاریک
غریبه ها بیاید از امروز و درگیری های ذهنیتون بگید
خب دیروزم یه روز تکراری مثل بقیه روزا بود، با این تفاوت که سعی کردم یه فیلم دانلود کنم که فکرم از بعضی چیزا پرت بشه که خب یکم شد ولی خب بدتر شلوغتر شد ذهنم.
شبشم که از یک شب تا سه داشتم آهنگ گوش میدادم تا خوابم ببره
امروز عموی بزرگم رو بعد از مدتها دیدم.
پیر و...شکسته شده بود.
تضاد بین آخرین باری که دیده بودمش و امروز که دیدمش، به قدری زیاد بود که یه چیزی تو قفسهی سینهم به درد اومد.
با خودم فکرکردم "زمان، ترسناکه".
کاش هیچوقت پیر و شکسته نشم.
کاش قبل اینکه کمرم خم بشه، دست و صورتم چروک بشه، مردمک چشمام ضعیف و کمرنگ بشه، بمیرم.
اتاقکِ تاریک
کاش چسناله حداقل کمکی هم به بهبود حال آدم میکرد، فقط آبروریزیه.
وای اره، کاش همینطور بود
اتاقکِ تاریک
کاش چسناله حداقل کمکی هم به بهبود حال آدم میکرد، فقط آبروریزیه.
وای دقیقا
اون موقع من کوچکترین مشکلی نداشتم
اتاقکِ تاریک
امروز عموی بزرگم رو بعد از مدتها دیدم. پیر و...شکسته شده بود. تضاد بین آخرین باری که دیده بودمش و ام
فشار زندگی چه میکنه با آدما
اتاقکِ تاریک
از امروزتون نمیگین؟
چیبگم بیشترش رو خواب بودم و سرم تو گوشی بود... کار مفیدی نکردم.. جز اینکه به پوستم رسیدم
اتاقکِ تاریک
از امروزتون نمیگین؟
بد نبود
یه چیزی رو به رو خودم نمیاوردم هنوز
شماها میدونید چیو؟