eitaa logo
عیون.
707 دنبال‌کننده
360 عکس
30 ویدیو
1 فایل
چشم‌ها، بیشتر از حَنجره‌‌ها می‌فهمند. - همه‌ی مکتوباتِ عُیون، تراوشاتِ "دل" است. اینجا من می‌نویسم و او می‌خواند. - زنده به آغوش‌های کوتاه!
مشاهده در ایتا
دانلود
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غمی پیوسته، در او جریان داشت.
- گرفته؟ نگاهش کردم، خنثی‌تر‌ از هر وقت دیگری؛ دهانم را به آرامی باز کردم و گفتم: از چی حرف می‌زنی؟ - دلت رو میگم، گرفته؟ لبخندِ ملیح و غمناکی بر لب‌هایم‌ نشست که اگر نمی‌نشست هم سنگین‌تر بود. گفتم: یه مرحله هست، که یک پله بالاتر از دل‌گرفتگیه، اینجا دیگه نمی‌تونی دم بزنی بگی ایهاناس دلم گرفته؛ فقط یه گوشه آروم و بیصدا پماد سوختگی رو برمی‌داری میزنی رو دلت که تاوَلش چرک نکنه. می‌فهمی چی میگم؟
هدایت شده از Willi
- خودت میدونی دیگه چقد دوست دارم. + نه اتفاقا نمی‌دونم. واسم بنویس؛ زنگ بزن، داد بزن، با توجه و رفتارت بهم نشونش بده. نمیدونم یه کاری کن بفهمم چقدر دوسم داری. فرض کن من هیچی نمیدونم یا اصلا آلزایمر گرفتم. هرروز از نو عاشقم‌شو و بهم یادآوریش کن.
Ghaith Sabahm305207.mp3
زمان: حجم: 5M
کلمه برای وصف؟ گشتم‌ و نبود.
ای کاش دنیایی غیر از دنیای آدم‌ها وجود داشت؛ به طبع قشنگ‌تر، آروم‌تر، بی‌دردسر‌تر، بهتر، بهتر و بهتر..
عیون.
کلمه برای وصف؟ گشتم‌ و نبود.
هندزفری را برداشتم و موسیقی را پلی کردم. از ثانیه‌ی 0:01 تا 5:03 حسی در وجودم شروع به غلیان می‌کرد که منشأ آن را شبیه به بسیاری از احساسِ دیگرِ این روزهایم نمی‌دانستم و نمی‌جُستم، همین که حسی آشنا بنظر می‌رسید برایم کفایت می‌کرد. شبیه به تکرارِ ایامی بود آشنا و از دست رفته.. انگار که به هنگام شروع، ظرفی برداشته باشم، کمی از شگفتی، کمی هم تداعی، حجمِ بسیاری عصاره‌ی دلتنگی و کمی هم شیره‌ی وجودیِ خاطرات را در هم حل کرده و به خوردِ روح داده باشم. چیست این احساساتِ آدمیزاد ؟
عیون.
پرسیدم امروز چند شنبه‌ست ؟ گفت چهارشنبه، چشام‌ گرد شد. دوباره و سه باره پرسیدم، مطمئنی امروز چهارشنب
داشتنِ حسِ جمعه که به جمعه یا شنبه بودن ربطی نداره عزیزِ من؛ حسِ جمعه تو هر روزی از هفته می‌تونه باشه، درست مثل ابری بودنِ آدم‌ها‌ که توی هر هوا و فصلی ممکنه.
به امید دل بستم.
وقت‌هایی که می‌خوام از چیزایی بنویسم که آزارم میدن و نمیتونم، تازه می‌فهمم کلمات چقدر محدود و حقیرن‌ و کاری که در نهایت انجام میدم اینه که یه گوشه بشینم و با دیوارِ رو به رو ارتباط چشمی برقرار کنم.
من؟ اول شخصِ خسته.