eitaa logo
عیون.
823 دنبال‌کننده
448 عکس
32 ویدیو
1 فایل
چشم‌ها، بیشتر از حَنجره‌‌ها می‌فهمند. - همه‌ی مکتوباتِ عُیون، تراوشاتِ "دل" است. اینجا من می‌نویسم و او می‌خواند. - و من؟ زنده به آغوش‌های کوتاه!
مشاهده در ایتا
دانلود
عیون.
اُمید؟ آره عزیزِ من.
چیکار می‌کنم؟ اُمید رو حلاجی می‌کنم.
نیازِ من بود/هست، آرزویی "فعلا" برآورده نشده. نوشتم "فعلا" و به این فکر کردم که امید چقدر لا به لای دردها نجات دهنده‌ و کمک کننده‌ست. نوشتم "فعلا" که به خودم یادآوری کنم، هنوز روزَنه‌ای باریک، برای در اومدن از دَخمه‌ی تنگ و تاریکِ زندگی وجود داره. نوشتم "فعلا" که در خاطرم بمونه که هنوز دلیلی برای ادامه دادن‌های پی در پی وجود داره و در نهایت اینکه کلماتِ کوچیک همینقدر تاثیر گذارن، حتی شاید همین "فعلا".
عیون.
عزیزِ من؛ دقیقه به دقیقۀ جمعه‌ها را باید گرمِ کاری شد. سرگرم شدن هم اگر بی‌فایده بود باید غرق شد و ب
اخیرا این نسخه‌ی «سرگرم شدن به کارها»، برای کمتر غرق شدن لا به لای دلتنگی‌های عظیم رو نه تنها برای جمعه، بلکه برای تمامِ ایامِ هفته، برای خودم تجویز می‌کنم ..
صدای طنین‌اندازِ اذان می‌آمد. می‌ایستادم و الله اکبرِ نماز را که می‌گفتم، در خیال از راه می‌رسیدی و در ذهنِ پر از فکر، جولان می‌دادی. تو می‌آمدی و من در آخر نمی‌فهمیدم، رکعت چندم بودم؟
می‌دانی عزیزِ من؟ کلمات در به تصویر کشیدنِ این غم، بسیار حقیرند. آن قدر حقیر که نمی‌توانم با دردمندی بنویسم «دلم برایت تنگ شده» و همان لحظه «آغوش» به رویم گشوده شود و این غمِ عظیم را قدری، کمی، فقط کمی خاموش کند. آن قدر حقیر که نمی‌توانم بنویسم «دلم برایت تنگ شده» و بی‌درنگ ببینم که در حضورِ من ایستاده‌ای و آرام لبخند میزنی. نمی‌توانم بنویسم «دلم برایت تنگ شده» و جمله را تمام نکرده، بگویی که همه چیز خوب شده، حتی احوالمان! همه‌ی روزهای بد و طاقت‌فرسا گذشته و تمام شده، حتی این دلتنگیِ لاکردار که یک روز مرا از پا در می‌آورد. نمی‌توانم بنویسم «دلم برایت تنگ شده» و دلتنگی پایان یابد.
/ استیصال. / بارها یک موزیک رو از ابتدا تا انتها گوش می‌کنی. بارها به یک سری عکسِ به خصوص خیره میشی. بارها یک ویدیوی کوتاه رو از نو نگاه می‌کنی. بارها یک صوتِ چند ثانیه‌ای رو برای چندمین بار پلی می‌کنی و بعد به خودت میای و می‌فهمی ساعت‌ها گذشته و تو، بی‌صدا و بی‌حرکت، با یک ذهنِ مشوش درگیرِ یادآوری‌های پی در پی بودی و زمان از دستت در رفته. میشه گفت که اینجا اوجِ استیصالِ آدمی‌زاده.
مرا برگردانید به ایامی که دلتنگی‌ها رفع میشد.
پرسید درون‌گرایی یا برون‌گرا؟ گفتم که من بغل‌گرام عزیزم. شدیدا بغل‌گرا، بغل‌های به خصوص، بغل‌های عمیق، بغل‌های دور ..
خط خطیِ احساسات.
می‌گفت باید خودم و ذهنم رو خالی کنم، باید همهٔ افکار تبدیل به اشک‌ها، کلمات، یا حتی خط خطی‌های بی‌هدف بشه تا کمی سبک بشم. الان دیوارها خط خطی‌ان، کفِ اتاق خیسه و دست‌هام دائما کلمات رو جفتِ هم می‌چینن؛ و در نهایت خبری جز «سنگینیِ من» نیست.