عیون.
ء. به طُرق مختلف شبیه به دارکوبی که بر تنهی محکمِ درختی نوک میزند، به این تنِ خسته میکوبید و یادآ
ء.
در نهایت؟
در اوجِ متلک پرانی به زندگیام، قدر دانِ این عنایاتِ مضحکش نخواهم بود! اگر من از آغوش و هزار و یک خواستهی کوچک و بزرگِ دیگر، از طرف زندگی تحریمم، نه صبوریهایم کم خواهد شد و نه آتشبسِ ایام را پذیرا میشوم. این جدال تا پایانِ انتظار ادامهدار خواهد بود.
عیون.
ء. در نهایت؟ در اوجِ متلک پرانی به زندگیام، قدر دانِ این عنایاتِ مضحکش نخواهم بود! اگر من از آغوش و
ء.
موقعیت؟ از گوشه و کنارِ جنگِ رو در رو با زندگیام، بر سرِ خواستههای برآورده نشده یا به تعلیق و تعویق افتاده. / سلاح؟ صبوری در برابرِ ترکشها، انتظار برای وصل و لجاجت. / زمانِ پایانِ جنگ؟ خدا دانَد.
و بعد به جایی میرسید که بعد از هر نشدن، هر ناموفق بودن، هر خستگی، هر کسالت، هر بیحوصلگی، هر دستِ گل به آب دادن، هر صدای بلند، هر زخمِ سطحی، هر دیالوگِ تلخ، بابتِ همون یک دلیل یا یک اتفاق اشک میریزید که فکر میکنید به اندازهی کافی براش گریه نکردید.
خانه نیمه شلوغ است، اما نه شلوغتر از منی که به گوشهای خلوت و به دور از هیاهوی جمع، روی زمین پهن شدهام و بارِ غم و دلتنگی را قدری بر زمین نهادم به قصدِ استراحت.
دل که مدتهاست سازِ دلتنگی میزند و دستبردار هم نیست. هر بار که گلایه میکنم، جوابِ سربالا میدهد که توقعت بالا رفته و از من فقط دلتنگیهای عظیم بر میآید. کوتاه آمدم.
معدهام دم از ناسازگاری میزند و کسی هم نیست بگوید معدهی ناحسابی، این مسائل به تو سنمی ندارد که درد مینوازی. با کوچکترین مسئله، تیر کشیدنهای پی در پیاش شروع میشود به قصدِ آزار. باز هم کوتاه آمدم.
چشمها هم که قدری بد قلق شدهاند و حساس. تقی به توقی میخورد، اشکی دمِ مشک میآید، سفیدیشان رو به قرمزی میرود و شبیه به آنهایی میشوم که ۴۲ ساعت است چشم بر هم نذاشته و به عمرشان استراحت ندیدهاند. باز کوتاه آمدم.
سر اما بازارِ مسگران است. میکوبند و میکوبند، میخراشند و میخراشند، به هر قصدی به جز صیقل. آنقدر خسته کننده که دیگر مُسکنها را هم به جنگ با آنها نمیفرستم و کوتاه آمدم.
به خود که آمدم، دیدم پایم را به سرعت و غیر قابل کنترل تکان میدهم. اینها اثرات ذهنِ لاکردار بود که با دل همدست شدهاند، احتمالا برای به سخره گرفتن منی که دیگر نمیدانستم چگونه در برابر دسیسههای بیرحمانهی ذهن کوتاه بیایم.