eitaa logo
৲فیلوفوبیا ✧⋆₊
50 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
73 ویدیو
7 فایل
جنگلِ‌افکارم اندک‌جایی‌سبز‌برایِ‌تنفس ذهن🌱 برایِ‌زندگی‌وامیدونور؛ ماورایِ‌باورهایِ‌ما،ماورایِ بودن‌و‌نبودن‌هایِ‌ما ∿⋆∿‌ ‌ کپی؟خیرعزیزِمن،فقط فور کاری‌داشتی‌باهام‌زیبا👩🏻‍🦱🎀؟ @ -با‌موندنت‌خوشحالم‌کن- #تابع‌قوانین‌ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
قطع کردن ارتباط با دوستای مجازی، یه جور رهایی بود. یه حس سبکی و آرامش عجیبی دارم. انگار یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شده حالا می‌تونم بیشتر روی خودم تمرکز کنم، روی اهدافم و روی آدم‌های واقعی توی زندگیم. حس می‌کنم وقت بیشتری برای کارهایی دارم که واقعاً بهم انرژی می‌دن این دوری یه فرصت بود برای اینکه دوباره با خودم آشتی کنم و بفهمم چی واقعاً خوشحالم می‌کنه. احساس می‌کنم دارم دوباره متولد می‌شم، این بار با یه دیدگاه جدید و با یه قلب پر از امید..؛ وقتی فکر میکنم میبینم از وقتی با همه دوستایِ مجازی قطع ارتباط کردم واقعا حالم بهتره چرا باید حالِ بقیه رو خوب کنم و همیشه براشون تومار هایِ انگیزشی بفرستم درحالی که حالِ خودم بده؟چرا باید براشون آهنگ بفرستم؟ اونا اینکارو برام کردن؟ اصلا ارزششو ندارن و واقعا خوشحالم که رها کردم خودمو از این چیز..؛ الان نه پیام میدم بهشون و نه بهم پیام میدن بجز چند نفرشون که واقعا حسِ خوبی پیششون دارم و همیشه پیشمن و براشون مهمم و برام مهمن الان واقعا راضیم از اینکه هیچ رابطه ای ندارم تمام پیامو هم پاک کردم و 98 درصدشون رو هم بلاک کردم اینجوری واقعا همه چی برام آرومتره..؛ تویِ گپی نیستم فقط یکی گپ با دوستایِ حضوریو اونیکی هم که حدودِ سه ساله تویِ اون گپم که این هم جزو کسایی هستن که برام اهمیت دارن>>>>>> احساسِ خودم از هرکسی و هرچیزی مهم تره،همیشه باید برایِ بقیه حال خوب درست کنم و خودم داغون باشم؟؟ عمرااااا :)))))))) -دَهُمین روز‌اَز‌اَوَلین‌ماهِ‌هِزار ُ چَهارصَد ُ چَهار ساعتِ سه ُ پنج دقیقه بامداد-
من کلاً اعتقادی به نماز و این جور چیزها ندارم، ولی یه چیزی هست که نمی‌فهمم چیه. مثلاً وقتی صدای اذان رو می‌شنوم، یه حس عجیبی بهم دست می‌ده. یه جور آرامش و سبکی که نمی‌تونم توضیحش بدم. انگار یه نیرویی منو به سمت خودش می‌کشه، حتی اگه خودم نخوام. نمی‌دونم این حس از کجا میاد، ولی نمی‌تونم انکارش کنم. یه جور حس نوستالژی هم توش هست، انگار یه چیزی از گذشته‌هام یادم میاد. شاید هم یه جور حس تعلق داشتن به یه چیز بزرگتر از خودمه. نمی‌دونم، واقعاً نمی‌دونم. فقط می‌دونم که این حس رو دوست دارم، حتی اگه با بقیه اعتقاداتم جور در نیاد. اون صدای اروم اذون که ادمو به گریه میندازهآره، دقیقاً همون. یه چیزی تو اون صدا هست که انگار تمام خاطرات خوب و بد زندگیت رو یه جا برات زنده می‌کنه. انگار یه دریچه باز می‌شه به یه دنیای دیگه، یه دنیای پر از امید و معنویت. حتی اگه تو طول روز به هیچی اعتقاد نداشته باشی، اون لحظه یه چیزی تو وجودت تکون می‌خوره. یه جور حس نیاز به یه قدرت بالاتر، یه حس دلتنگی برای یه جایی که انگار بهش تعلق داری. یه جور اعتراف پنهانی به اینکه شاید یه چیزهایی فراتر از این دنیای مادی وجود داره. شایدم فقط یه بازی با احساساته، نمی‌دونم. ولی هر چی که هست، نمی‌تونم جلوش رو بگیرم. اون صدا مثل یه لالایی آروم، منو به گذشته می‌بره، به روزهایی که شاید خیلی ساده‌تر و بی‌دغدغه‌تر بودم. و اون لحظه، فقط دلم می‌خواد چشم‌هام رو ببندم و اجازه بدم این حس منو با خودش ببره، هر جا که می‌خواد پرواز کنه>>>>>>
‌ ‌* 。 ✿*゚ ᴾʰⁱˡᵒᵖʰᵒᵇⁱᵃ ‘゚・ ★☆
و اگر بر تو بِبندَد همه رَه‌ ها و گُذرها رَهِ پنهان بِنماید که کس آن راه نداند -مولانا
¹²:¹²
چشم هایش معرکه اند...
⁰⁰:⁰⁰
«بد خواه کَسان هیچ به مقصد نرسد یک بد نکند تا به خودش، صد نرسد! من نیکِ تو خواهم و تو خواهی بدِ من، تو نیک نبینی و به من بد نرسد..» -خیام