৲فیلوفوبیا ✧⋆₊
قطع کردن ارتباط با دوستای مجازی، یه جور رهایی بود. یه حس سبکی و آرامش عجیبی دارم. انگار یه بار سنگین
فضایِمجازی<<<<<<<<<<<<<<<<<<
من کلاً اعتقادی به نماز و این جور چیزها ندارم، ولی یه چیزی هست که نمیفهمم چیه. مثلاً وقتی صدای اذان رو میشنوم، یه حس عجیبی بهم دست میده. یه جور آرامش و سبکی که نمیتونم توضیحش بدم. انگار یه نیرویی منو به سمت خودش میکشه، حتی اگه خودم نخوام. نمیدونم این حس از کجا میاد، ولی نمیتونم انکارش کنم. یه جور حس نوستالژی هم توش هست، انگار یه چیزی از گذشتههام یادم میاد. شاید هم یه جور حس تعلق داشتن به یه چیز بزرگتر از خودمه. نمیدونم، واقعاً نمیدونم. فقط میدونم که این حس رو دوست دارم، حتی اگه با بقیه اعتقاداتم جور در نیاد. اون صدای اروم اذون که ادمو به گریه میندازهآره، دقیقاً همون. یه چیزی تو اون صدا هست که انگار تمام خاطرات خوب و بد زندگیت رو یه جا برات زنده میکنه. انگار یه دریچه باز میشه به یه دنیای دیگه، یه دنیای پر از امید و معنویت. حتی اگه تو طول روز به هیچی اعتقاد نداشته باشی، اون لحظه یه چیزی تو وجودت تکون میخوره. یه جور حس نیاز به یه قدرت بالاتر، یه حس دلتنگی برای یه جایی که انگار بهش تعلق داری. یه جور اعتراف پنهانی به اینکه شاید یه چیزهایی فراتر از این دنیای مادی وجود داره. شایدم فقط یه بازی با احساساته، نمیدونم. ولی هر چی که هست، نمیتونم جلوش رو بگیرم. اون صدا مثل یه لالایی آروم، منو به گذشته میبره، به روزهایی که شاید خیلی سادهتر و بیدغدغهتر بودم. و اون لحظه، فقط دلم میخواد چشمهام رو ببندم و اجازه بدم این حس منو با خودش ببره، هر جا که میخواد پرواز کنه>>>>>>
و اگر بر تو بِبندَد همه رَه ها و گُذرها
رَهِ پنهان بِنماید که کس آن راه نداند
-مولانا
تهران پادکستAUDIO-2018-10-08-12-00-38.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
پادکستِ
-پاییز یهویی میاد-
✺✺✺✺✺✺✺✺✺
#padoibes
-ᴾʰⁱˡᵒᵖʰᵒᵇⁱᵃ
«بد خواه کَسان هیچ به مقصد نرسد
یک بد نکند تا به خودش، صد نرسد!
من نیکِ تو خواهم و تو خواهی بدِ من،
تو نیک نبینی و به من بد نرسد..»
-خیام
یه روز فکر میکردم تا همیشه ازت متنفرم
عشق هیچوقت تو تصوراتم نبود. مثل آنه شرلی، نفرت از اون یه حس عادی و همیشگی برام بود. ولی یه جور غیرمنتظره، یه چیزایی عوض شد. شاید همین نفرت قدیمی، باعث شد که عشق من قدرتمندتر، عمیقتر و خاصتر باشه. هر روز با این دو احساس مقابلی کلنجار میرم، اما هر روز بیشتر عاشق میشم،چشمانت مانند دریای آرومیه که تویِ اون غرق میشم
تو در دلم جایی داری، حتی اگر ازت متنفر باشم..؛
چشمانت مثلِ ستارهها تویِ شب تاریک میدرخشن
و من را به دنیایی از رویاها و آرزوها میبرن..
دلم میخواد با تمامِ چالش ها و زیبایی هایِ باهم بودنمون روبرو بشم..؛
در نهایت چون تو همانی که قلبم رو به تپش میندازی>>>
و هر بار که به تو فکر میکنم، حس میکنم چقدر زندگیام رنگینتر و پر از امید میشه. تو مثل یک آهنگ زیبا در قلبم نواخته میشی، و هر نتش یادآور لحظات شیرینیست که با هم داریم
با تو احساس میکنم که میتونم به هر چالشی که پیش میاد، با قدرت و عشق روبرو بشم..؛