پــارادوکــس
میدانستم که غرق میشوم ؛ در افکارم ، در بغض ناگهانیم
در دوام آوردنم . در خیال تو ..
نمی توانم از تو و خیالت بگذرم ، در میان جمع ، در میان خنده هایم .. یاد تو می آید ، می آید و خنده ام را میبرد ؛ بغض را در گلویم حکم فرما میکند و من را به جدالی می اندازد - جدال من و بغض - او تقلا در انفجار دارد و من در سکوت . خیره به آسمان میشوم ، خیره به کنج دیوار و در سکوت در برابر یاد تو و بغضی که برایم آوردی میجنگم ..
هیچ کس بغض و تنهایی درونم را ندید و لبخند هایم را بر روی بی خیالیم گذاشتند اما از روی بی خیالی نبود ؛ برای فرار بود ، فرار از تو و افکارت که تا لحظه ای را پیدا میکنند به من حمله ور میشوند ..
نمی توانم به کسی حسم را بگویم ، بگویم که هنوز در جدال تو و نبودنت هستم ، چون میدانم که مسخرهم میکنند ؛ این مردم بجای درک کردن ترک کردن را از بر شدند . بجای همدردی ، درد شدن را بلد شدند و من تا ابد با غم تو تنها ماندم - قوی ، تنها و جسور در میان انسان ها ؛ -
| تایم خلوت اتاق فکر ؛ بخش سیزدهم
عمیق ترین و غمگین ترین حس
اضافی بودن نیست ، نبودنه .. تفریحی بودنه ؛ نمیبیننت و درکت نمیکنن و هرموقع کارشون گیر تو باشه میان سراغت .
هدایت شده از 𝗲𝗻𝗲𝗸𝗮𝗮𝘀 | انــعکــاس
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
" 𝗡𝗲𝘄 𝗽𝗼𝘀𝘁 #Bamdadkhomar
𝗠𝘆 𝗲𝗱𝗶𝘁 🦢🪞
- با من مهربون باشید ؛
•𝗖𝗻𝗹 : 𝗟𝗶𝗳𝗲 𝗶𝘀 𝗮 𝗿𝗲𝗳𝗹𝗲𝗰𝘁𝗶𝗼𝗻 ; انعـــکاس https://eitaa.com/joinchat/3216638846Cee8173778e