میگفت: اگر ی روز شهید شدم و دستم باز بود . اولین کسایی که میارم پیش خودم، مامان و بابامن!
خیلی زحمتشون دادم. منم تنها خوری نمیکنم!
.
ما که لیاقتشو نداریم
شما برامون دعا کنید
تنها خور نباشید
توجیه، حماقت است و
تضعیف، جنایت است
و تكمیل، رسالت است!
وظیفهٔ همگی ما تكمیل است!
نه تضعیفِ خوبی ها
و نه توجیهِ خرابی ها
بلكه تكمیلِ رسالتِ ماست!
#عین_صاد
برای بار دوم فیلم "دیدن این فیلم جرم است "را دیدم و اشک در چشمانم جاری شد .
برای ضابطه های آقازاده منشی و مصلحت های الکی و مظلومیت توده ها پاک و انقلابی مردم.
"پاراگراف"
برای بار دوم فیلم "دیدن این فیلم جرم است "را دیدم و اشک در چشمانم جاری شد . برای ضابطه های آقازاده
پ.ن
حق برای من دوستی باقی نذاشت
منسوب به امیر المومنین
.
حق را بگوئید حتی اگر بر علیه تان باشد
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
باران و خون هردو میبارند. زن نشسته است کنارِ دو عزیزش؛ خاک و عزیزش. از هر طرف صدایی بلند است و از او فقط آهِ جگرسوز؛
«یادته میگفتی بارون که زد نباید موند تو خونه؟ عزیزوم چرا خودت خوابیدی زیر خاک؟ یادته میگفتی هیچ ادکلنِ تهلنجی و مارک و برندی قدِ خاک بارون خورده کِیف نمیده؟ یادته میگفتی ننهآقات گفتن وقتی به دنیا اومدی بارون میومده سیل داشته دنیا رو میبرده، میگفتی دلوم میخواد وقتی رفتوم هم بارون بیاد ولی سیل مونِ با خودش ببره؟ یادته شب عروسیمون، تو حیاط تالار وسط آهنگ بندری و دایرهتنبک رفیقای قرتیت هوا ابری بود گفتم خداکنه بارون نیاد همهچی رو خراب کنه! دو دقیقه و سی ثانیه قهر کرده بودی میگفتی بارون همهچیز رو درست میکنه جیگروم! یادته شبهایی که رعد و برق میزد میترسیدم میگفتی ایکه بارون نیاد ترس داره دختر! گفتی اگه خدا نظر کنه بچهدار بشیم دختر بشه اسمش رو میذاری باران؟ دو روز و سه ساعت باهات قهر کردم که چرا اسمش رو تو باید انتخاب کنی! آخرسر گفتی اسمش رو تو بذار ولی مو صداش میکنُم باران.. اصلاً دیگه داشتم خل و چل میشدم، فکر میکردم بارون اسم کسی بوده نکنه فامیل دوری، پناه بر خدا کسی بوده تو گذشتت، بیشتر از من عاشقش بودی؟! خو تو اگه عاشق من بودی که تنهام نمیذاشتی.. عاشق چی بودی که منو گذاشتی رفتی سی خودت و عشقت؟! حالا الان قهر کنم باهات خوبت بشه؟ راستی نگفته بودم نه؟ پرچم چه بهت میاد.. بوی بارون میدی عشقم.. بارون چه بهت میاد! هرچی خواستی همون شد..»
عکس حمید وکیلی
متن سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin
"پاراگراف"
اصلا قرار نبود بعد از اون اتفاق سخت بلند شم ، زندانی شده بودم منی که عمرم رو با سوزن و چرخ سر کرده بودم که یه لقمه نون حلال ببرم سر سفره زن و بچم و بتونم یه لقمه ای به چند نفر برسونم .
یه سفارش گرفته بودم ، سفارش لباس فرم های منطقه ۵ تهران، مانتو شلوار دخترانه تیراژش ۱۰ هزارتا بود و من تصمیم گرفتم که محیط بزرگتری بگیرم و ۳ تا چرخ اضافه ، قبل اینکه نهایی کنم ۳ چرخ رو با چک ۳ ماهه خریدم ، ولی خدا نخواست که ۱۰ هزارتا مانتو شلوار دخترانه از کارگاه من بره بیرون، ما هم راضی ایم ، روزی ما نبود ، کارگر ها هم ناراحت بودند ولی چیزی نمیگفتند.
چرخ ها هم مرجوع نکردند ، و من ماندم چک ۵۰۰ تومنی که نمیتونستم با این سفارش های خرد پاسش کنم.
موعد چک اول ،آذر
با یک برگشت ساده حکم جلب مرا گرفت ، هر چه گفتم مؤمن: وقت بده .
+نمیشه به جون حاجی ۲ ماه بازار خواب بوده من این حرفا سرم نمیشه
-لااقل چرخا رو ازم بردار
+مگه نخوندی ، اشاره به تابلو پشت سرش که به علت نوسانات بازار جنس مرجوع نمیکنم .
.
اون بنده خدا هم حق داشت . فرداش مامور اومد و مرا به حکم محکمه جلب کرد . و چند وقتی افتادم زندان تا اینکه سید رضا عموی بزرگم که حکم پدری گردنم داشت فهمید ، خیاطی را پیش عمو سید رضا یاد گرفته بودم ، خودش هم کارگاه بزرگی داشت، مرام گذاشت و چک هارا پاس کرد و مرا از پشت میله ها کشید بیرون.
وقتی خبر حمله آمریکا رو فهمیدم زندان بودم روز اول گفتیم که معلوم بود انشالله که خیره .
در بند روزی ۲ ساعت حق دیدن تلوزیون داشتیم و آن هم اختصاص پیدا کرده به اخبار .
.
قرار بود فردا آزاد شوم، عمو امروز کار های اداری را انجام داد و فردا روز آزادی بود .
داشتیم سحری میخوردیم که یهو پسرک سرباز آمد و با صدای لرزان گفت آقا رو زدن
گفتیم چییییی ؟ کدوم آقا ؟
مسئول بند با اصرار بچه های تلویزیون را روشن کرد ، حال و هوای بند خوب نبود عده زدند زیر گریه و عده یواشکی خندیدند، ولی جو غمزدگان خیلی بیشتر بود ، چون بند ما مربوط به مالی بود بزهکاری نداشتیم و اکثرا بازاری بودند سر چک و بازار خراب به این خراب شده افتاده بودند.
.
بالاخره ۱۰ اسفند آزاد شدم ولی چه آزادی ای کل شهر ماتم زده بود ، همه حیران، من از همه حیرانتر در این گیرو دار باید بروم قرارداد ملک جدید را هم فسخ کنم .
میروم خانه و با خانم بچه های حال و احوال میکنم و موتور را بر میدارم و میروم سمت خیایان توحید، خیلی شلوغ بود خیابان ها و صدای پدافند یکسره میآمد ، حوالی انقلاب مردم عزادار با زبان روزه آمده بودند برای رهبر شان شیون میکردند ، ولی من باید اول از شر این ملک که حاصل بلند پروازی ام بود خلاص میشدم ، راهم به سمت توحید بود که صدای انفجار آمد ، خیلی مهیب . مردم با صدای الله اکبر محل را ترک کردند و من کل سرمایه ام آنجا بود . پیاده و با هزار بدبختی خودم را رساندم به ساختمان شماره ۵۲ . که دیدم بله موج انفجار ساختمان را پوکانده .
نمیزاشتند بروم داخل ، گفتم لااقل بزار بروم از داخل گاو صندوق چیزی بردارم ،
پسر بیست چند ساله ای که تازه پشت لبش سبز شده و معلوم بود از صبح با زبان تشنه دویده ، گفت عمو نمیشه بزار بچه های جهاد بیان پاکسازی کنن ، اگه شد بعد از ظهر بیا .
گفتم پسرم منم میخوام خدمت کنم و او با بیسیم هماهنگ کرد و گذاشت منم در جمعشان باشم . نمیخواستم که کارگاه من را بچه های جهادی ای هنوز آنقدر که باید زندگی کنند ، زندگی نکرده مرتب کنند. کارگاه خودم را دیدم، ولی دیگه ناراحت نشدم ، آنقدر که باید سختی دیده ام ولی دلم برای بار مشتری های سوخت که حاصل جنگ بود .
.
یک چرخ را زنده از زیر آوار آوردم خانه و دستی به سر رویش کشیدم . نیرو ها هم که از همان زندان رفتنم بیکار شده بودند .
در خانه ماتم زده بودم ، برای رفتن آقا برای پودر شدن کارگاه هم بیکاری چندین نفر به واسطه من ، گنگ شده بودم و فقط اخبار میدیدم و کانال هارا بالا پایین میکردم .
به بیکاری عادت نداشتم باید کاری میکردم باید دوباره شروع میکردم .
در همین فکرا بودم که ساعتی بعد یکی از مشتری های قدیمی زنگ زد ، سفارش پرچم داشت و گفت : هستی ؟
پول زیادی نداره فقط میخوایم تزریق کنیم تو کشور پول زیادی نداره .
به چرخ گوشه حیاط نگاه کردم و همینجوری که داشتم چایی میخوردم گفتم آره : هستم ولی تیراژ بالا نمیتونم و به عشق وطن فعلا جهادی کار میکنم .
+من خودم از این پرچم ها سود نمیگرم و فقط پول پارچه شو به قیمتش اضافه کردم که پول خیاطش هم کم میکنم ، به عشق ایران ، به عشق مردم .
پارچه هارو شب میارم کارگاه
-نه ، کارگاه نیار ،بیار به آدرسی که میگم
یادداشت کن ....
#تمرین
#یادداشت