Pale Silence
حقیقت نیازی به من ندارد
من از آنهایی هستم که عقیده دارند زمان نمی گذرد ما میگذریم.ما وارد زمان میشویم.مثل اینکه از یک در وارد اتاقی می شویم و از در دیگر بیرون می رویم.اتاق ایستاده و ما در گذر از آن هستیم...
هدایت شده از 焚
دیشب اتفاقا درباره داشتم با عرفان حرف میزدم. اینکه چقدر دیوونه کنندست وقتی نباشی و بری اون دنیا هم این جهان به کار خودش ادامه میده. حتی آدمها و نزدیکترین افراد زندگیت هم به زندگیشون ادامه میدن. تابستون میشه بعد برگها میریزن، درختها لخت میشن و با بهار دوباره لباس میپوشن. روند دنیا با نبودن من و ما متوقف و عوض نمیشه. البته که هر آدم برای این دنیا لازم هست و واسه همین آورده شده.. ولی وقتی بری، دیگه رفتی و بقیه جوری به زندگیشون ادامه میدن که انگار اینجا اصلا وجود نداشتی
هدایت شده از 焚
فکر کنم فقط من انقدر دیوونه ام که همش یاد رفتگان رو زنده میکنم. بنظرم به یاد آوردن فرد از دنیا رفته و حرف زدن درباره خوبیهایی که تو این دنیا ازش دیدی، گذاشتن احترام بهش هست. اصلا نمیدونم چه فایدهای ممکنه داشته باشه و آیا واقعا دلم میخواد تا یمدت یادم تو زمین بمونه تا وقتی که همهی آدمایی که منو میشناختن هم بیان اونور؟، یا دوست دارم وقتی برم هیچکی دیگه به یادم نیوفته تا راحت زندگیشونو کنن
اما تو هرازگاهی هم که شده به یادم بیار
هدایت شده از 焚
نمیدونم چرا رندومترین آدمایی که خبر از این دنیا رفتنشون به گوشم خورده تو ذهنم میمونن. مثلا اون بنری دم فلان خونه برای پدرشون زده بودن و بعد دیدم افتاده رو زمین کثیف شده و قلبم گرفت، یا یه هفته پیش که شنیدم یه غریبه تو فلان جا خودشو دار زده، یا اون دختره از فلان مدرسه که دبیرستانی بودم گفتن خودشو پرت کرده و تموم کرده. حتی اون پسر مهندس که رتبه بالا بود و همه چیز بهنظر مامانم و بقیه عالی بود اما نمیدونن چرا مامانش یهو رفته تو خونه دیده پسره خودشو دار زده. از دار متنفرم لطفا اینکارو نکنید. اون آقای غریبه با زن و بچه که تو خونش خودشو دار زد. همشون تو ذهنم موندن حتی اون پسر رندوم که تو فلان فلکه شمال وقتی راهنمایی بودم دیدم میخواد خودشو از ساختمون بلند پرت کنه و بعد پلیس اومد. اینکارا رو نکنید. از عزیزانشون خبری ندارم و اصلا خودشونم ندیده بودم ولی دردشون با اینجوری رفتن، به آدمای دیگه منتقل شد و حتی من که یه غریبه ام برای اونها هم هنوز یاد و خاطرتشون، و دردشونو با خودم حمل میکنم
هدایت شده از Ultraviolence
فکر میکردم فقط منم فقط با یه خبر فوت کسی غم خودش و عزیزانش گریبانم رو میگیره.
انگار که خودم اون آدم رو بشناسم و از عزیزانم باشه.