eitaa logo
مَأمَن‌دِل
25 دنبال‌کننده
26 عکس
21 ویدیو
0 فایل
آغاز شد حیات ما با پناهی چو او...[الله] . "الله وَلِیُّ الَّذینَ آمَنوا یُخرِجُهُم مِن الظُّلُماتِ إِلَی النُّور" بقره۲۵۷ . . و او می‌داند ما جزء خدا و خاندان او مأوایی نداریم
مشاهده در ایتا
دانلود
حسین جان ما امسال[عاشورا]را چند ماه قبل از محرم تو با چشم دیدیم..
مَأمَن‌دِل
دلتنگم‌ودیدارتودرمان‌من‌است ″مولانا″
یا‌ بفرما به سرایم،یا بفرما به‌ سر آیم غرضم‌ وصلِ تو باشد،چه تو آیی،چه‌ من‌ آیم "
کشکول‌طبسی
"
آموخته ام؛ تمام سال اشک‌هایم را پنهان کنم، بغض‌ها را فرو ببرم و دلشکستگی‌ها و دردهای ناگفته را در کنجی از سینه جای دهم، تا روزهایی که شهر جامه عزای ثارالله را به تن می‌کند و پرچم های سرخ و سیاه عزای اباعبدالله برافراشته می‌شود،کم کم از راه برسند آن وقت،تمام آنچه را بر شانه هایم سنگینی می‌کند با خود همراه می‌کنم تا در روضه های آقا بر زمین بگذارم.. و مجلس عزای فرزند فاطمه(س)نقطه ای است که اشک بی دریغ و هیچ خجالتی خرج حسین(ع)می‌شود..
روز دوم فرا رسیده بود... کاروانی خسته از راه،پا به صحرا نهاد.. بار ها بر زمین نهاده شد و خیمه ها یکی پس از دیگری برپا شدند کودکانِ بی خبر از بی آبی و تشنگی،بی خبر از روزهای تلخ پیش رو، در گوشه ای از صحرا مشغول شیطنت کودکانه خود بودندو صدای خنده های معصومانه‌یشان سکوت سنگین صحرا را درهم می‌شکست همهمه کاروان تازه از راه رسیده به گوش می‌رسید زمین کربلا ازژرفای وجود، با نگاهی نگران کاروان را نظاره می‌کرد، گویا از تصورآنچه در روزهای آینده براین قافله می‌گذشت،پیکرش به لرزه می‌افتاد خورشید،سرخ فام تر از هر غروب دیگری،آرام آرام سیاهی شب را به آسمان دشت می‌کشاند قرار از دل زینب پر بسته بود؛ غم و نگرانی غریبی بر دلش نشسته بود و نوایی از اعماق جان از روز دهم حکایت می‌کرد.. روزی که زمین خاکی دشت رنگ سرخ به خود می‌گرفت، خیمه ها در شعله خصم و دشمنی می‌سوخت، روزی که یک دشت می‌ماند و زنان و طفلان هراسان؛ و زینبِ صبورِ علی در میان آن همه مصائب،بار سنگین رسالت به جامانده ازحسینش را بر دوش خواهد داشت..
هرکسی خواست محبت به تو ابراز کند باید از نام رقیه سخن آغاز کند و اگر دخترکی پیش پدر ناز کند گره کرب‌وبلای همه را باز کند(:³¹⁵
ای سرباز آخر حسین،خدانگهدار
علی اکبر؛ یعنی تکرار شاه‌نجف
چه اندک فاصله است میان شعبان و محرم یک روز حسین علی‌اکبرِ قنداق پیچ شده را با لبخندی بر لب به تماشا نشست و حال پیکر خونین پاره پاره علی‌اکبرش را با چشمانی اشکبار به تماشا نشسته است
روزگاری آغوش و عبای پدر پناه کودکی،علی‌اکبر بود و امروز عبای پدر مهمان و پناه،پیکر پاره پاره و خونین علی‌اکبر است
مَأمَن‌دِل
جان‌عباس‌است‌،حسین(ع)
عباس به کنار فرات رفته است؛ دل اباعبدالله به تپش افتاده است. سکینه و رقیه چشم به راه دوخته اند، چشمان کوچکشان در پی قامت عمو، راه علقمه تا خیمه‌گاه را می‌نگرد زینب،بی‌قرار برادر کوچکتر از خیمه،صحرا را از نظر میگذراند نامردان، عباس دست پرورده علی را می‌شناختند که از پشت زمینش زدند او درکنار حسنین شمشیر زده بود و آیین رزم از حیدر آموخته بود ناگهان ندایی برخواست.. صدایی که برادر را می‌خواند؛ ندایی که رقم از جان زینب ستاند و حسین بعد از علی اکبرش،کنار عباس نیز کمر خم کرد و تمام کربلا؛ از دیدن چشمان شرمنده عباس و کمر خم حسین غرق ماتم نشست