چه اندک فاصله است میان شعبان و محرم
یک روز حسین علیاکبرِ قنداق پیچ شده را با لبخندی بر لب به تماشا نشست
و حال پیکر خونین پاره پاره علیاکبرش را با چشمانی اشکبار به تماشا نشسته است
روزگاری آغوش و عبای پدر پناه کودکی،علیاکبر بود
و امروز عبای پدر مهمان و پناه،پیکر پاره پاره و خونین علیاکبر است
مَأمَندِل
جانعباساست،حسین(ع)
عباس به کنار فرات رفته است؛
دل اباعبدالله به تپش افتاده است.
سکینه و رقیه چشم به راه دوخته اند،
چشمان کوچکشان در پی قامت عمو،
راه علقمه تا خیمهگاه را مینگرد
زینب،بیقرار برادر کوچکتر
از خیمه،صحرا را از نظر میگذراند
نامردان،
عباس دست پرورده علی را میشناختند
که از پشت زمینش زدند
او درکنار حسنین شمشیر زده بود و آیین رزم از حیدر آموخته بود
ناگهان ندایی برخواست..
صدایی که برادر را میخواند؛
ندایی که رقم از جان زینب ستاند
و حسین بعد از علی اکبرش،کنار عباس نیز
کمر خم کرد
و تمام کربلا؛
از دیدن چشمان شرمنده عباس
و کمر خم حسین
غرق ماتم نشست