•بسم رب خالق آسمان ها•
#زندگی_شیرین_است.✨
#به_قلم_رایحه
#پارت_30
نرگس : نه عزیزم،بابام میاد دنبالم .
من: باشه هر طور راحتی!
.
من: سلام
مهدی: سلام خوبی
من: ممنون ،خسته نباشی .
مهدی : سلامت باشی .
چخبر ؟
من: سلامتی ،میگذره .
مهدی: مبینا میگم میتونی ی چند روز تنها باشی ؟
من: اره ،چطور؟
مهدی: والا یادته ماموریتم کنسل شده بود ، قرار شده امروز حرکت کنیم .
من:الان بگم نه، نمی تونم تنها باشم مگه میتونی نری ؟
مهدی: نه ،نمی تونم .
من: خب دیگه ،برو داداش خیالت راحت
مهدی: دمت گرم ، جبران میکنم
من: لازم نیست جبران کنی .
فقط تو سالم برگردی کافیه.
مهدی : آخ مبینا ، مبینا ، چشم😁
.
مهدی یک ساعت دیگه میرفت .
به مامان هم چیزی نگفتم که ی وقت نگران نشه.
.
برای همراهی کردن مهدی
از اتاقم بیرون رفتم
تا یه وقت چیزی رو جا نزاره ....
تا دمه در رفتم و بعد از خداحافطی داخل خونه رفتم
برای شام چیزی خوردم
تصمیم گرفت حموم برم تا بعد یک روز شلوغ یکم خستگیم بره
که همون لحظه مامان زنگ و من با کلی پیچوندن ماجرای مهدی رو گفتم و بعد ناراحتی های مامان و اروم کردنش قطع کردم.
سریع لباس برداشتم و رفتم حموم .
ی دوش سریع گرفتم و اومدم بیرون .
ساعت تازه ۱۰ بود .
بلند شدم و رفتم دفتر برنامه ریزیم رو آوردم .
ی آهنگ بی کلام پای کردم .
و شروع کردم به نوشتن .
.....
تا دو روز برنامه ریزی کردم .
مهدی تا ی هفته نبود .
و باید تنهایی سر میکردم .
روزا که میرفتم پایگاه .
شب ها هم یه طوری میگذروندم دیگه.
بلند شدم و رفتم وضو گرفتم .
سجاده رو پهن کردم چادرم رو هم سرم کردم .
شروع کردم به نماز شب خوندن .
الله اکبر...............
.
رفتم در حیاط رو قفل کردم
در ورودی هم قفل کردم .
چک کردم ببینم گاز خاموشه یا نه.
خلاصه همه ی کارها رو کردم و با ی پارچ آب و لیوان رفتم تو اتاقم .
لباسم رو با ی لباس خواب سبز روشن عوض کردم.
و با خستگی به شدت زیاد اوفتادم رو تخت .
و همون لحظه چشمام گرم شد
و خوابم برد .
.
زینگگگگ زینگگگگ
با صدای ناهنجار ساعت بلند شدم .
دیشب وسطای شب بخاطر گلو درد زیاد از خواب شیرینم بلند شدم😒
فک کنم مهدی راست میگفت .
سرما خوردم!
فقط این وسط همین رو کم داشتم.
تنهایی هیچی از گلوم پایین نمی رفت بخاطر همین فقط برای اینکه یکم از گلو دردم کم شه
کتری رو روشن کردم ، تا آب جوشیده بخورم
رفتم بالا و لباسم رو پوشیدم .
صدای کتری بلند شده بود .
رفتم پایین و ی لیوان آب جوشیده ریختم .
یکم داخل لیوان چای ریختم چون آب جوش رو نمی تونستم به تنهایی بخورم .
.
ساعت ۸ بود که رسیدم پایگاه.
من: سلام
زینب : علیکم السلام.
چیشده مبینا کِسلی!؟.......
«کپی با ذکر نام نویسنده و اجازه گرفتن از نویسنده مشکلی نداره ، ولی در غیر این صورت پیگرد قانونی به همراه دارد »
@Panah_man128
🤍✨
🤍✨🤍✨
🤍✨🤍✨🤍✨
🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨
۳۰ دی
پنـاهِ مَنــ✨🫀
•بسم رب خالق آسمان ها• #زندگی_شیرین_است.✨ #به_قلم_رایحه #پارت29 نرگس:اهان بعد تو با داداشت میمونی؟
باز سر و کله آرمین پیدا شد ......🤨
پارت های قشنگمون با ذکـر ۵ صلوات..
نوش نگاه گرمتون..
@Panah_man128
۳۰ دی
۳۰ دی
💞
عشق جانم دلم به بودنت قرصه
همین که کنارمے ،
همین که مث کوه پشتمے
همین که هستے ، تمام نداشته های منو جبران میکنه...
هیچے جز تو نمیخوام ،
بمونی برام همیشگیم🤍🖇
@Panah_man128
۳۰ دی
نظراتتون رو بشنویم؟!❤️
https://daigo.ir/secret/2828804015
کویر نشه خواهشاً💕
۳۰ دی
8.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
آروم آروم اومد بارون.....
شدیم عاشق.....
زدیم بیرون......
یعنی من چطوری امروز از این هوای شمال دل کندم اومدم تهران؟!🥺
۳۰ دی
۳۰ دی
۱۰ بهمن
✾🔒 Yᴏᴜ ᴀʀᴇ ᴍʏ ᴡʜᴏʟᴇ ʙᴇɪɴɢ ✾🫥
❜طُ♾❛ تمام هستی منی...🫥❤️💕•
@Panah_man128
۱۰ بهمن
6.16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𖥔 ͜͡☕️
دلبر جانم.....
تو شدی ماه من
شدی رویای من.....😍
[ظهر قشنگتون بخیر☃️]
@Panah_man128
۱۰ بهمن
۱۳ بهمن
در آغوشت
با لمسِ هر نگاهت
و با هر بوسه ات
تو را از تو
دوســــــــــت تر می دارم..♥
@Panah_man128
۱۳ بهمن