زائر کربوبلاء گفت خداحافظ و دید ،
دل ِمن پشتسرش کاسهٔ آبی شد و ریخت : ) .
☫پناه من☫
_
دستِ تقدیر مرا کرده غلام ِتو قمـر
دستبوسمبهتوتقدیر، زِاینمنصبِخویش .