eitaa logo
علیـــٰ الصولـــــــ |MY.PANAH.IR(^^)
51 دنبال‌کننده
801 عکس
1.6هزار ویدیو
5 فایل
اصلیه باباته که نذاشت هیچوقت سرت جلو همسن و سالات پایین باشه(: من خانوم S منم خانوم M منم خانوم Z منم خانوم 𝐙 در خدمت شما هستیم🙃 کپی !)؟ فعلا نه تا بعد‌... https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_3lqf322&btn=حرف.بزن ناشناس 😃👆🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
تو آمدی و فصل دلم تازه شد، دنیا بدون تو فقط یک قصه شد. M
هر جا که باشی، دل من همان‌جاست، انگار تمام جهان، در چشم‌های تو پیداست. به عشق تو تمام جاده‌ها را قدم می‌زنم، حتی اگر مقصد، فقط یک لبخند تو باشد. نامت را که می‌برم، تمام غصه‌ها بی‌صدا از دلم می‌روند. تو را دوست دارم، به وسعت تمام نفس‌هایی که بی‌اختیار برای تو می‌کشم. باران اگر ببارد، عطر تو را می‌آورد، انگار آسمان هم هوای عاشقی دارد. چشم‌هایت، زیباترین شعری‌ست که خدا بی‌هیچ واژه‌ای سروده است. M
قند عسل میشه یه سوال بپرسم مخاطبت کیه انقد قشنگ قربون صدقه اش میری؟ S
«قرارِ کنارِ پنجره» باران آرام روی شیشه می‌نشست و صدای قطره‌ها تمام کافه را پر کرده بود. دختری کنار پنجره نشسته بود و هر چند دقیقه یک‌بار به ساعتش نگاه می‌کرد. قرار بود کسی بیاید؛ کسی که سال‌ها پیش قول داده بود اگر روزی دوباره همدیگر را پیدا کردند، همان میز کنار پنجره را انتخاب کنند. هفت سال گذشته بود. هفت سالی که هر کدامشان در گوشه‌ای از دنیا، با خاطرات مشترکشان زندگی کرده بودند. دختر آهسته زیر لب گفت: «شاید دیگه نیاد...» در همان لحظه، زنگ درِ کافه به صدا درآمد. پسری با چتری خیس وارد شد. موهایش از باران نم‌دار بود و همان لبخند آرام همیشگی روی صورتش دیده می‌شد. نگاهشان که به هم افتاد، انگار تمام این هفت سال فقط چند ثانیه گذشته بود. پسر آرام جلو آمد و گفت: «گفتم دیر می‌کنم... ولی قول نداده بودم که نیام.» اشک بی‌اختیار روی گونه‌های دختر نشست. پسر روی صندلی روبه‌رو نشست. هیچ‌کدام چیزی نمی‌گفتند. گاهی سکوت، بیشتر از هزار جمله حرف دارد. بعد از چند دقیقه، دختر با لبخندی لرزان پرسید: «هیچ‌وقت فراموشم کردی؟» پسر خندید و گفت: «آدم نفس کشیدنش رو فراموش می‌کنه؟» دختر سرش را پایین انداخت. پسر از جیب کتش جعبه‌ی کوچکی بیرون آورد. نه برای اینکه همان لحظه حلقه‌ای در دستش بگذارد؛ فقط برای اینکه ثابت کند هنوز به همان قول قدیمی وفادار مانده است. گفت: «همه می‌گفتن دیگه برنمی‌گرده... ولی من هر روز فکر می‌کردم یه روز دوباره کنار همین پنجره می‌بینمت.» باران تندتر شد. دختر دستش را روی میز گذاشت. پسر آرام دستش را گرفت. دختر گفت: «می‌ترسیدم دیگه دوستم نداشته باشی.» پسر لبخند زد و جواب داد: «عشق واقعی با زمان کم نمی‌شه؛ فقط صبورتر می‌شه.» آن روز تا غروب حرف زدند؛ از تمام روزهایی که جای هم خالی بود، از شب‌هایی که به آسمان نگاه کرده بودند و آرزو کرده بودند حالِ دیگری خوب باشد، از اشک‌هایی که هیچ‌کس ندیده بود و از لبخندهایی که فقط به امید دیدار دوباره زده بودند. وقتی از کافه بیرون آمدند، باران بند آمده بود. خورشید از پشت ابرها بیرون آمده بود؛ انگار آسمان هم منتظر پایان این انتظار طولانی بود. پسر ایستاد و آرام گفت: «یه سؤال دارم...» دختر لبخند زد: «بپرس.» پسر نفس عمیقی کشید و گفت: «حاضری از امروز، هیچ قرار کنار پنجره‌ای آخرین قرارمون نباشه؟» دختر با چشمانی پر از اشک شوق فقط گفت: «آره...» پسر حلقه را از جعبه بیرون آورد و در دست دختر گذاشت. دختر خندید؛ همان خنده‌ای که سال‌ها پیش عاشقش شده بود. آن دو آرام در خیابان خیس قدم زدند، بی‌آنکه عجله‌ای برای رسیدن داشته باشند؛ چون فهمیده بودند خوشبختی، مقصد نیست... خوشبختی همان دستی است که در تمام مسیر، دستت را رها نکند. M
یه زمانی مخاطبت من بودم اما الان دیگه فععععک نکنممم🥴 S
علیـــٰ الصولـــــــ |MY.PANAH.IR(^^)
یه زمانی مخاطبت من بودم اما الان دیگه فععععک نکنممم🥴 S
هنوزم مخاطبم خودتی:) برای رفیقی که از خواهر هم نزدیک‌تره... 🤍☺️😉 خواهرِ خونیِ من نیستی، اما خدا انگار تکه‌ای از آرامش را در قلب تو گذاشته و سهمِ زندگیِ من کرده است. کنار تو، غم‌ها کوچک‌تر می‌شوند و لبخندها دلیلِ بیشتری برای ماندن پیدا می‌کنند. اگر روزی تمام آدم‌های دنیا را از من بگیرند، اما تو بمانی، باز هم احساس تنهایی نمی‌کنم. رفیقِ جانم... رابطه‌ی ما را نه خون ساخته، نه اجبار... فقط دل‌هایی که بی‌دلیل همدیگر را مثل خواهر دوست دارند. بمان... همین‌قدر صمیمی، همین‌قدر واقعی، همین‌قدر عزیز... که بعضی آدم‌ها، نعمتِ تکرارنشدنیِ زندگی‌اند، و تو یکی از همان‌هایی. 🤍🌸 M
شدیدا بهم بر خورد(؛ آقای خانومM
بچه ها ناشناس ترکید😂😂 همه میخوان بدونن کی ای تو S
M چند سالشه که ازدواج کرده بهش نمیخوره طرف دوس پسرشه؟ +وااااای عاشق کنجکاوی تونم😂
چند سالتونه؟. +من یا M¿
رفیقت متاهل شد چه جالب خودت هم متاهلی !؟ +ن من قصد ادامه تحصیل دارم😅 دوما داداشم نمیزاره