میگفت ولی با خودت قهر نکن ؛
یه روزی یه جایی میفهمی خودت
تنها کسی بودی ؛
که همیشه باهات راه اومده با
خندهات خندیده!
با شکستت شکسته . .
با موفقیتت حس غرور کرده!
با خودت بد نباش ، خودت کسی بوده که ؛
وقتی عاشق شدی آینه معشوقت شد . .
وقتی تنهات گذاشت واست اشک ریخت!
وقتی در آغوشش کشیدی باهات ذوق کرد . .
وقتی باختی بلندت کرد از زمین ؛
وقتی درد داشتی حست کرد!
با خودت مهربون باش . .
یک روز میفهمی خودت با خودت موندی ؛
و خودت با خودت مونده .
′پناه′
_
- تو رفته بودی و برای هرکاری دیگه خیلی دیر شده بود .
تو با من حرف میزدی اما اونقدر سرد و کوتاه و بی روح که ترجیح میدادم گورمُ گم کنم تا این بیتوجهی رو نسبت به خودم از تو نبینم.
تو با من راه میومدی اما قدم هامونو میشمردی تا بفهمی چقدر مونده که دستتُ از دستم جدا کنی.
تو با من میخندیدی اما به زور .
آره ؛ تو رفته بودی و برای هرکاری دیگه خیلی دیر شده بود .
احتمالا میخوای بگی ولی الان که هستی ؛ چطور میتونم پست بزنم؟
باید بهت بگم که فکر نمیکنی یکم زیادی دیر اومدی؟
من خیلی منتظرت ایستادم؛اول هاش فکر میکردم من و یادت رفته ،مثل وقتایی که آدم یادش میره کلید برداره و میمونه پشت در.
اما تو من و نذاشتی پشت در ،تو از خونه بیرونم کردی ؛ و من بازهم پشت در ایستادم؛اما تو اصلا خونه نبودی.
چون انقدری از من دور شده بودی ،که خونهی جدیدت رو هم با آدم هایِ دیگه ساخته بودی :).
خواستم بگم ؛
مرسی که رفتی
روزی که منو رها کردی و رفتی فک میکردم هیچوقت اون آدم قبلی نمیشم
فکر میکردم قرار نیست هیچوقت منو تنها بزاری
فک میکردم حتی یه روز ام نمیتونم بدون تو بگذرونم
فکر میکردم دیگه نمیتونم مثل قبلنا بخندم
اما مرسی که رفتی .
مرسی که باعث شدی بفهمم ارزش و لیاقت واقعی من خیلی خیلی بیشتره از این حرفاس
فهمیدم میتونم دوستایی خیلی خوبی داشته باشم کنارم
آدمایی خیلی خوبی رو بشناسم
فهمیدم دنیا با این همه آدم و قشنگیاش اونقدرا هم کوچیک نیست که من خودمو فقط محدود به تو و فکر کردن به تو کرده بودم
فهمیدم درسم،آرامشم و خودم و خونوادم از همه ی دنیا مهمترین آره
مرسی که و باعث شدی معنیِ کامل قوی بودنو بچشم مرسی!
میگم
حیف نبود جدا شدن دستام از فِر موهات؟
هروقت به این ترکیب فکر میکنم واقعا قلبم ازاون همه زیبایی حیرت میکنه
گاهی وقتا با خودم میگفتم دلبر ما خدایِ زمینیِ؟
یا اینکه فرشتس؟
اصلا با خودم میگفتم این دلبرِ سر و کلش از کجای این کره ی خاکی پیدا شد ک سر تا سر وجودمو عمق اون چشاش فرا گرفت؟
قلبش سر تاسر محربونی ، چشای معصومِ درشت ، موهایی ک فر بود ،
اونقدی خوب بود گاهی وقتا که ناخواسته ناراحتش میکردم ترس از دست دادنش کل وجودمُ میگرفت
پیام میدادم ببین من طاقت این دوریُ ندارم باشه قهری باش ولی حق نداری باهام حرف نزی سکوتتو بشکن تا این دل بی قرارم آروم بگیره
فرفری جآنم
میای تا دوباره تاریکیِ شبامو نورانی کنی میشه دوباره بیایُ ی دریچه بهم نشون بدی رو به همون کوچه ی تنگ خوشبختی میشه آرامشو به این قلبم برگردونی؟
قلبم ظرفیت درداش خیلی خیلی پره ها وقتش نیس بشی برام آدم ِ قبل؟
_سینزاد ؛