سرپرست شارلاتان...😈🔥
#PART_1
+بشین اینجا دلبر رو پام!سریع..
حیرت زده اس ، نمیدونه چی بگه ...
نگاهم روی شلوارک تنگ و جذبش میچرخه و بیشتر و بیشتر مصمم میشم امروز مال خودم بشه..
بلاخره به حرف میاد
_برو بیرون عوضـ؛ـی..
گوشه ی لبم بالا میره
+مامان بشه دختر کوچولوم تا بفهمه من چیکارشم؟ مامان کنم تورو ؟تا بفهمی باید چجوری حرف بزنی با این عوضـ؛ـ؛ـی؟!
جوابی نمیده که کشدار میگم
+هوم؟!
مات شده...
دستشو میگیرم و سمت خودم میکشم
چشمای پر وحشتش و دوخت به چشمام
_حالت خوبه ؟ چی میگی بابا؟!
از بابا گفتنش حرصم میگیره
ولی وقتی چشمم میخوره به لب هاش نیشخندی میاد روی لبم
میتونستم اونجوری که دوست دارم خفه اش کنم نه؟!
وحشی بودنش من و بیشتر جذب میکنه که تصاحبش کنم و مال من باشه!
تقلا کرد میکرد باعث میشد تـ!ـنبیـ؛ـه بخره برای خودش و خب من تنبــ-ـیه کردنش و دوست داشتم !!!
جذاب بود!
جوری تنبیه میکردم که بفهمه باید آروم بمونه تو بغلم هر موقع اراده کردم..
گربه وحشی!
این صفت برازندش بود
وحشی میشد و باعث میشد منم وحشی بشم
نتونم خود دار باشم و فتـ.ـ؟.ـح کنم!
اونجوری که خودم دوست دارم
تا الانم خیلی صبر کرده بودم...
سرپرست شارلاتان...😈🔥
#PART_2
همونجوری که تقلا میکرد از تو بغلم بیاد بیرون با تته پته میگه
_م س ؛؛ ت ی اره؟ میخوای زنگ بزنم نا ...
موهاش و آروم چنگ زدم
سرشو برگردوندم سمت خودم و از بالا به چشماش نگاه کردم
+حالم خوبه ، چیزی نخوردم قوربونت بشم ..یه بچه میخوام مامانش تو باشی...
سرمو فرو میبرم تو موهاش و نفس عمیق میکشم
صدام و آروم تر کردم
+ من الان هیچکس و نمیخوام... نازنین و نمیخوام ...فقط و فقط تو
بلاخره بغضی سعی میکرد پنهون کنه آشکار شد
ولی نزاشت سر باز کنه
گفت
_چی میگی عوضـ؛ـی؟ تو قیم منی! سرپرستمی...
بابامی..
با گفتن این حرفایی که خودم میدونستم بیشتر عصبی میشم
دندونام و به هم میسابم
+میخوام بابای بچه ات بشم! نمیخوام بابای تو باشم ، میخوام تو مال من بشی
بعد جلوی چشمای بهت زده اش خم میشم
آروم بوسه ای میزنم!
دستشو مشت میکنه و میکوبه بهم
طولانی میشه که تازه یادم میوفته آسم داشت
بی میل ولش میکنم
بهش نگاه میکنم ..
دور چشماش و بینی کوچیکش قرمز شده
تا به خودم بیام دست کوچیکش روی صورتم کوبیده میشه
_عوضـ؛ـی
نیشخندی میزنم
سیلی زده بود؟
هرکی جای این دختر بود حکم مرگ خودش و امضا میکرد ولی این دختر
دختری که من قیمش بودم نه!
سرپرست شارلاتان...😈🔥
#PART_3
قلم نمیکردم دستش و به خاطر حرفش
چون مال من بود
چون جزو اموال من بود..و من به اموال خودم آسیب نمیزدم
یه قطره اشک از چشمش میوفته و من به این فکر میکنم که من چرا گریه اش و ندیدم؟!
چشمای قشنگش که پر آب بشه..
التماسم کنه!
همه چیز این دختر دیوونه کنندس
دیدنیه!
حتی قطره اشکی که از چشمش میچکه و من میخوام پاکشون کنم ولی نه با دست
این اجازه رو نمیده
سریع دستشو میاره بالا و روی صورتش میکشه که اشکاش پاک بشه
+من و ببر پرورشگاه فردا
تموم خوشیام تو یه لحظه از بین میره
اخمام به شدت میره بالا
فکش و میگیرم و میارم
_چی میگی؟!
با بغض لب میزنه
+من چی میگم؟! من اینجا احساس امنیت نمیکنم ..مگه قرار نبود من دخترت بشم و تو جای پدرم هان؟!
+میدونی چند سال ازم بزرگتری ؟!
15 سال بزرگ بودن کم نیست
داشت اختلاف سنامونو به رخمون میشکید
میخواست بهم بفهمونه جای پدرشم
سرپرست شارلاتان..😈🔥
#PART_4
گونه اش با انگشتم محکم لمـ؛…ـس کردم
این دختر چرا نمیخواست بفهمه؟!
کی میفهمید ؟!
کی دست از لجبازی برمیداشت..
من نمیخواستم پدرش باشم نمیخواستم!!
من میخواستم شوهرش باشم
من میخواستم بابای بچه اش باشم و میشدم
شده به زور..
گریه نمیکرد شاید اگه گریه کنه از کارم منصرف میشم
لبای ترسیده اش و از بند دستم آزاد میکنه
چیزی پچ میزنه
ولی نمیشنوم..
همه ی هوش و حواسم پی اونه..
تا به خودش بیا هلش دادم رو ت.+خ.ت
جیغ بلندی کشید
+ نکننن تو جای باب....
آروم کوبیدم توی دهنش
داشت دیوونه ام میکرد
_من بابای تو نیستم! من شوهرتم ، من آقاتم ..تکرار کن ، بگو آقا بهم ، بدو...
دندوناش و به هم چفت کرده بود
با پاهاش لقد میزد و نمیدونست با هر لقد من بیشتر و بیشتر میخوامش.
جفت پاهاش و با پاهام قفل کردم
مچ دستاشو گرفتم و بالا بردم
حواسم بود که اسیب نبینه..
سرپرست شارلاتان..😈🔥
#PART_5
دیگه نمیتونست کاری کنه
کم کم چشماش به اشک نشست ..
دختری که تا الان گریه اش و ندیده بودم الان چشماش پر آب شده بود و این لذت بخش بود
حال خوبی داشت
اینکه چاره ای نداشت
نمیتونست به جایی پناه ببره
دستم و گذاشتم روی گونه اش و ارومنوارشش کردم
حتی برخورد دستم با لبش هم میتونست بهم بهترین حس و بده
آروم انگشتم و بردم داخل دهنش
ولی نمیزاشت
لحنمو یکم مهربون کردم
خشن بودن خوب بود ولی این دختر بیشتر از این ظرفیتش و نداشت
دختر 16 ساله ای که دو برابرش سن داشتم
+گریه نکن عزیزم...باز کن
یهویی لبای به هم چفت کردش و باز کرد
تا به خودم بیام انگشتمم محکم گاز گرفت
هرچی توان داشت
دادی کشیدم و سریع انگشتمو از دهنش بیرون آوردم
سریع با اون یکی دستم انگشتمو گرفتم
که دستاش ول شد
شروع کرد به مشت زدن
+برو کنار.. من میخوام برگردم پرورشگاه نمیخوام اینجا بمونم برو کنار...
سرپرست شارلاتان..😈🔥
#PART_6
رد دندوناش روی انگشتم مونده بود
نیشخندی پررنگ شد
آخ
داشتم از این کاراش حس خوب میگرفتم عجیب بود نه!؟
اگه دختر دیگه ای بود دندوناش الان شکسته بود ولی این بچه...
دوباره با مشتای کوچیکش به قفسه سینه ام ضربه زد
+برو کنار کـ؛؛ــافت...
دوباره دستشو گرفتم توی دستم
سرمو بردم نزدیک که سرشو تکون داد
پوفی کشیدم
باید کار و یکسره میکردم
با یاد آوری صبح جلوی مدرسه اش ، که شماره از یه پسر گرفت آتیش گرفتم
دست آزادمو بردم پشت موهاش
آروم موهاش و چنگ زدم
نفس نفس میزد
دیگه سرشو هم نمیتونست تکون بده
سرمو نزدیک بردم
طعم زندگی
دیگه تقلا نمیکرد
انگار فهمیده بود برنده این بازی کیه..
سرپرست شارلاتان..😈🔥
#PART_7
فقط گونه اش خیس بود که طبیعی بود..
اون میترسید از من
اولین بارم واقعا ترس داشت
ولی بعدش عادت میکنه، بعدش میشد سـ؛وگــولی من ...
دستم رفت سمت دکمه هاش ، خواستم در بیارم که یهو خی سی چیزی رو احساس کردم.
با بهت بلند شدم
خجالت زده سرشو انداخته بود پایین و دیگه با اون چشمای یاغی و وحشیش زل نزده بود به چشمام
از ترس به این حالت افتاده بود؟!
آب دهنمو قورت دادم و دندونام و روی هم فشار دادم
پاهاش و به هم فشار میداد تا معلوم نشه چیکار کرده
من چرا یادم رفت اون یه بچه اس..
که 16 سالشه...
از روش کنار رفتم کامل
تمام حس و حالم پریده بود ..
+پاشو اینا رو جمع کن!
سرشو مظلومانه مثل یه گربه ملوس تکون داد
همه حرکاتش من و به وجد میآورد
چه الان که اینطوری آروم شده بود و آدم دوست داشت به بغلش فشارش بده
چه وقتی که وحشی میشد و جفتک مینداخت
نشست روی تخت
پاهاش و توی خودش جمع کرد
خجالت میکشید از من..
تو همون حالت جلو رفتم ، دیدم ملافه ی زیر دستش و چـ!ـنگ زد
چشماش دو دو میزد
دستمو گذاشتم زیر فکش و صورتش و آوردم بالا
سرپرست شارلاتان..😈🔥
#PART_8
رنگ و روش پریده بود
همینا لبخند روی لبم میاورد
حیف نشد امروز بشه ولی خیلی زود این کار و میکنم
مال خودم ...
+فقط سه روز!!
با تعجب و صدای آروم پرسید
_چی سه روز؟!
+فقط سه روز وقت داری آماده بشی ، آماده ای. اینکه مال من بشی..
لرز ریزی از بدنش گذشت
+بعد این سه روز من هرجور بخوام و تو هر وضعیت بخوام باید ببینمت ، هرکاری بخوام باهات میکنم و تو جرعت اینکه جیکت در بیاد نداری...
منتظر سیلی های ارومش که از عصبانیت بود روی صورتم بشینه بودم
ولی نزد..
کلافه بودم
من میخواستم ، میخواستم اون لعنتی رو
با قدمای بلند از اتاق رفتم بیرون
اگه یکم دیگه اونجا میموندم دیگه نمیشد هیچ جوره خودم و کنترل کنم
سیگارمو برداشتم و به نخ ازش کشیدم بیرون
آتیشش زدم
پوک عمیقی بهش زدم
گوشیمو برداشتم و روی اسم نازنین خواستم کلیک کردم
ولی هنوز بوق نخورده بود قطع کردم
سیگار و خاموش کردم و سمت حموم راه افتادم
دوش آب سرد الان بهترین گزینه بود
سرپرست شارلاتان..😈🔥
#PART_9
#ملیکا
آروم از جام بلند شدم
هنوز وقتی یاد این میوفتم که تو بغلمش بودم و .. حالم بدتر میشه
قلبم هنوزم تند تند به قفسه ی سینه ام میکوبید
یه چیزی خورده بود ،اره.. تو این دو سه ماهی که اینجا بودم هیچ کاری نمیکرد
حتی نگاه بد ام بهم نمینداخت ، زیاد بهم توجه نمیکرد
یاد چند ساعت پیش افتادم
من فقط از اون پسره که جلوی مدرسه وایمیستاد خوشم اومده بود
شماره اش و گرفتم و شماره دادم بهش
حواسم نبود که امروز به جای راننده اش خودش اومده بود دنبالم
وقتی بادیگارداش اومدن سمتم فهمیدم
بهش نمی اومد اینطوری غیرتی باشه
که با فکر به شماره گرفتن من از کسی نوشیدنــ؛ـی بخوره...
نفسمو بیرون فوت کردم و بیشتر رفتارهای امروزمونو آنالیز کردم
به زور توی ماشین انداختنم
دستام سرد سرد بود
سر بلند کردم و به آقای به اصطلاح پدر نگاه کردم
ولی اون بدون توجه به من لپتاپش روی پاش بود و داشت با جدیت کارشو انجام میداد
بلاخره بعد چند دقیقه ی طاقت فرسا کارش تموم شد
سرشو آورد بالا..
لپ تاپ و بست و به بادیگاردش اشاره کرد که رانندگی کنه
بدون اینکه به من نگاهی بندازه با لحن سردی پچ زد
+ بیا روی پاهام بشین!
دستور داد
میدونستم از نافرمانی متنفره
بهم گفته بود که به هیچ پسری نگاهمو نندازم
به هیچ پسری نگم جذابه
ولی منم لجباز بودم
کار بدی نکرده بودم!
فقط از اون پسره خوشم اومده بود
همونجوری که اون پسره از من خوشش اومده بود
سرپرست شارلاتان..😈🔥
#PART_10
دوباره صداش، صدای آروم ولی وحشتناکش بلند میشه
+چشمتو نشنیدم ..
سرمو بلند میکنم و به چشماش نگاه میکنم
ولی فورا نگاهمو از چشماش میگیرم و باید اعتراف کنم که چشماش ترسناکه ...
مثل خودش
با لجبازی میگم
_نمیخوام باب...
با کشیده شدن دستم حرفم قطع میشه و جیغ آرومی میکشم
میوفتم روی پاهاش
بلندم میکنه و روی پاش مینشونه
مقنعه ام رو از سرم میندازه پایین
بادیگارداش جرعت نگاه کردن به اینجا رو نداشتن
موهام و با صدای بمی پچ میزنه کنار گوشم
+بیبی گـ،،ـرل! میدونی که من آدم صبور و مهربونی نیستم؟! کاری نکن دختر کوچولوم رو ت بیه کنم
تنبـ!!…ـیه؟!
تاحالا کاری نکرده بود که بدونم چه شکلیه...
ولی من ازش نمیترسیدم
حتی اگه بترسمم ترسمو به زبون نمیارم
_من کار اشتب...
دستشو گذاشت جلوی دهنم
+هیس! ساکت باش ، میدونی به وقتش آدمت میکنم؟! کاری میکنم نتونی بشینی پس ساکت باش..
الان تازه داشتم معنی حرف توی ماشینش و درک میکردم
الان داشتم میفهمیدم منظورش از '' کاری میکنم نتونی بشینی " رو درک میکردم
منظورش به چیز بود نه؟!
و من احمقانه فکر میکردم منظورش اینه سر پا نگهت میدارم..
💝
تا اینجـاش خـــدا بـوده
از اینجـا بـه بعـدشـم خـــدا هـســت...
♡بسم اللّه الرحمن الرحیم♡