💔❤️🩹💔❤️🩹
❤️🩹💔❤️🩹
💔❤️🩹
❤️🩹
• عشقومعماٰ
صدای برخورد قطرات باران بر روی زمین من را به یاد او میانداخت، حسرت دیدارش بر دلم ماند... .
طبق عادت شبانهام به کافهنادری رفتم، تنها جایی بود که دردم را تسکین میداد؛ قهوهای سفارش دادم و پس از چند دقیقه گارسون قهوه را همراه یک نامه برایم آورد.
پرسیدم:«این نامه چیه؟»
گفت:«داشتم سفارشتون رو میاوردم، یک نفر این نامه رو داد به من و گفت بیارم براتون، بعد هم از کافه خارج شد.»
متعجب نامه را تحویل گرفتم و بازش کردم؛ داخلش نوشته شده بود:«پیشــی جونم، دوستت دارم»
پیشی!؟ نه این درست نیست، تنها کسی که من را به این اسم صدا میکرد او بود؛ اما پنج سال است که مُرده... .
سردرگم و ترسان به خانه بازگشتم، در راه تمام خاطرات مانند فیلمی از مقابل چشمانم میگذشتند.
چند روزی گذشت، روی کاناپه دراز کشیده بودم که کسی زنگ در را به صدا درآورد. در را باز کردم اما کسی نبود، خواستم در را ببندم اما متوجه نامهای بر روی زمین شدم؛ آن را برداشتم و کمی به دنبال فرستنده گشتم اما کسی نبود.
داخل نامه نوشته شده بود:«بـوسم کردی، یادته؟»
این نامه ها از طرف چه کسی بود؟ منظورشون چی بود؟
از فردای آن روز تمام مکان هایی که به آن مربوط بود را گشتم، اما همه یک جمله مشترک میگفتند:«او مُرده»
با ناامیدی به خانه برگشتم؛ داشتم به گذشته فکر میکردم که ناگهان خوابم برد...
"_علی!
+جانِ علی
_ما همیشه عاشق همدیگه میمونیم، درسته!؟
+تورو نمیدونم اما من تا ابد عاشقتم.
_خیلی دوست دارم پیشی جونم."
علی، علی جان، آقا علی
با ترس از خواب پریدم...
_داشتی خواب میدیدی؟
+آره، خواب نیایش...
_علی بس کن توروخدا، داری خودتو از بین میبری.
+نمیتونم، پنج سال پیش به جای خودش خبر فوتش رو آوردن سر سفره عقد... دوسش دارم.
_نمیدونم چی بهت بگم، عشق دیوونهات کرده؛ بیخیال بیا نامه داری.
+نامه!؟ از طرف کیه؟
_نمیدونم، روی برف پاککن ماشینت بود و اسمت روش نوشته شده بود.
نامه را گرفتم و باز کردم:«توجه کن، از یــاد نبر لــحظات زیبامون را.»
خدایا دیگه نمیتونم فکر کنم، این نامه ها چه معنی میدادن!؟
شب داشتم نامهها را نگاه میکردم که توجهم به چیزی جلب شد، بعضی از کلمات پررنگتر نوشته شده بودند. کلمات را گذاشتم کنار هم:
( پیشـ، م، بـ، یا، یـ، لـ، یـ، نـ، ا / پیشم بیا یَلینا )
یَلینا!
اسم کلبه جنگلی من و نیایش بود؛ سریع لباس پوشیدم و راه افتادم به سمت شمال.
باورم نمیشد، یعنی نیایش هنوز زندهاست!؟ پس چرا اون روز نیامد؟ قبری که به اسم اونه واقعا متعلق به کیه؟ سوالات داخل ذهنم همینجوری داشتند بیشتر میشدند...
بالاخره رسیدم، وارد که شدم بوی چوب و کاغذ نم خورده بهم آرامش خاصی را داد. یک شمع روشن کردم و به دنبال نشانی گشتم؛ چیزی پیدا نکردم و ناامید روی صندلی نشستم...
با صدای جیر جیر در و جیک جیک پرنده ها از خواب بلند شدم که دیدم نامهای روی میز است.
سریع از جایم بلند شدم و به دنبال فرستنده گشتم، اما کسی را پیدا نکردم؛ برگشتم و نامه را باز کردم:«پیشی؛ دلم برات تنگ شده، من نمُردم ولی نمیتونم از اینجا فرار کنم. با کمک یک دوست و ترس این نامههارو برات میفرستم؛ لطفاً بیا و کمکم کن، همه چیز به یلینا مربوطه...»
با صدای در نگاهم از نامه برداشته شد؛ در را که باز زدم کسی نبود، وقتی برگشتم دیدم پشت در نوشته شده:«به بازی خوش اومدی.»
• پایان
#داسٺآن
#پٰاࢪادۅڪسٖے || #پٰاࢪادۅڪسٖ
★پارادوکسی☆
💔❤️🩹💔❤️🩹 ❤️🩹💔❤️🩹 💔❤️🩹 ❤️🩹 • عشقومعماٰ صدای برخورد قطرات باران بر روی زمین من را به یاد او می
یکم حرف بزنیم!؟
شنوای نظراتتون در مورد کلبه و داستان هستم...🐈⬛
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_gjjbj24&btn=پٰاࢪادۅڪسٖ