هدایت شده از طبـق ســٰاعت پاك شـہ !
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
صدای بسته شدن در بلند شد و ثانیهای بعد صدای نگران خاله
_کجا مهراد؟!...مهراد سربهسرش نذار عمه اون فقط رو بیفکری یه چیزی میگه...مهراد!
_کاریش ندارم فقط میخوام باهاش حرف بزنم
خاله التماس کرد
_مهراد حرف گوش کن، عمه حالش بد میشه عموتم خونه نیست
صدای محکم مهراد نزدیکتر شد
_کاریش ندارم عمه، شما لطفا تو نیا
_مهراد!
سرم از روی زانوهام بالا اومد.چند ضربه به در خورد
_پناه شالت سرت باشه دارم میام تو!
بدون اینکه جوابی بدم دستگیره پایین رفت و در باز شد. خاله با نگاهی نگران پشت سرش ایستاده بود. بازوش رو گرفت
_مهراد عمه!
عصبی دستش رو آزاد کرد و در رو بست. کلید رو که توی قفل چرخوند، قلبم از جا کنده شد
با اخمی خیره جلو اومد. "چفیه" هنوز بین مشتش بود
_تو سالن چی گفتی؟
لبهامو با لرز تر کردم
+کی...کی بهت اجازه داد بیای تو؟!...مگه نگفتی برو تو اتاقت؟! یعنی من تو این قفسی که برام ساختید اندازهی یه اتاق حق برای تنهایی ندارم!
مشتش محکمتر شد و خونسرد تکرار کرد
_جواب منو بده، پرسیدم یه دیقه پیش چی از دهنت دراومد؟!
خاله با لحنی نگران به در زد
_مهراد! مهراد بخدا گناه داره!
چشمهام پر شد و خودم رو به دیوار نزدیکتر کردم. یه قدم که جلو اومد همزمان حس گرمی حرکت مایعی روی دستم ترس نگاهم را روی پارگی رگ برد. اولین قطرهها که روی ملافه چکید، انگار تازه متوجه وضعیتم شد که یه لحظه رنگ از روش پرید
_چکار کر...
پلکهام مظلومانه بهم نزدیک شد. چفیه رو از توی دستش آزاد کرد و فوری سمتم دوید
_نفهمِ لجباز!!! لجباز!!!
https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f
عاشقانهیمذهبی♥️🌱
#روایتیشیرینازپشتخاکریزهاتا...🔥
هدایت شده از طبـق ســٰاعت پاك شـہ !
من پناهم. یه دختر با تیلههای مشکی و مژههای بلند. یه پسرعموی نظامی دارم که رنگ چشمهاش شبیه خودمه. مهراد زورگوئه! قدبلنده، قلدره و در عین حال مهربون!
https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f
اما یه راز بزرگ تو گذشتهی ماست و اون اینکه...💯🤭
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 5 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸