شب، پردهی سیاهش را به پهنای آسمان گسترده بود و هزاران نگین درخشان، چون اشکهای شوق خدا، بر آن پاشیده شده بودند. هر ستاره، قصهای ناگفته داشت و در سکوت کیهان، زمزمهی ابدیت را به گوش جان میرساند.
دنیا تا زمانی قشنگ بود که آریسو و روفوس رو هنوز داشتم
بعد تموم شدن هردو در نهایت میمیرند و آلیس این د بوردرلند احساس میکنم دنیا به آخر رسیده.