🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستسیدو
در باز میشینه و سیمین شاد و خندان داخل میاد.
-مستانه بچه ات ۲۰ کیلو هست..
لب هام به خنده باز میشه و با ذوق لب میزنم
+ تورو خدا یه کاری کن ببینمش .
آخه چرا نمیزارن من ببینمش !؟
سمتم میاد کنار دستم میشینه.
نگاهی بهم میندازه و لب میزنه
- آخه نه که خیلی زایمان راحتی داشتی ..
باید هم به همین زودی ببینیش...
زیر دستگاه هست بچه ..
رنگ از صورتم میپره و وحشت زده لب میزنم
+ دستگاه ؟!
دستگاه چی ؟!
-نگران نباش قربونت برم .
چیزی نشده که .
همه بچه ها میره زیر دستگاه...
زودی خوب میشه .
ولی ببین مستانه..
انقدر ناز و قشنگ هست این بچه که.
دستش به گوشه میز میکوبه
- ماشاالله..
هزار ماشاالله.
ناخودآگاه لب میزنم
+ دخترهه یا پسر ؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_352
+ وقتایی که دلت برا مادرت تنگ میشه چیکار میکنی !؛
خیره نگاهم میکنه و چیزی نمیگه.
میدونستم سوالم بد جا و بی موقع هست .
اما فقط میخواستم خودم رو از این وضعیت غم انگیز نجات بدم .
دستش دور فرمون حلقه میشه و به رو به رو نگاه میندازه .
نفسی تازه میکنه و لب میزنه.
- قبلاً ؛
خودمو درگیر آدمها میکردم .
آدمهای عوضی که گند زدن به زندگیم ..
بعضی وقت ها هم که اخر شب بود خودمو با قرص و این چیزا سرگرم میکردم
اما حالا...
حرفش رو میخوره !
مشتاق تر لب میزنم
+ حالا چیکار میکنی امیر علی ؟!
مکث میکنه و لب میزنه
- با تو حرف میزنم !
خشکم میزنه و نمیتونم چیزی بگم
جوری زبونم رو بند آورده بود که چیزی نمیتونستم بگم .
قلبم از غم فشرده میشه و ناخودآگاه لب میزنم
+ دلم برای مامانم تنگ شده و فقط میخوام با تو حرف بزنم !
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
عزیزای دلم شما همه پارت ها رو با سانسور میخونید در صورتیکه در vip رمان کامل و بدون سانسورهاااا🤫✨
اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی داریم 😍.
یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️
رمان با 850 پارت کامل شده و به علت هیجانی بودن رمان در ادامه هم ، قراره هزینه به 158 هزار تومن افزايش پيدا کنه ، اما به علت حمایت های بی دریغ شما تنها تا ساعت 12 امشب میتونید با مبلغ 135 هزار تومن عضو چنل vip بشید.
6037997148598346
اکبرزاده
فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_352
نگاه خیره اش رو حس میکنم و بغضم تشدید میشه .
داشتم به قربان صدقه های زیر زیرکی اش عادت میکردم و این ترسناک ترین بود .
سرعت ماشین کممیشه و من هنوز جرعت نگاه کردن بهش رو نداشتم...
به گوشه ای خیره ام ..
نگاهش به سمتم میاد
کامل سمتم چرخیده و نگاهم میکنه .
- چیکار کنم خوب بشی ؟!
نگاهش میکنم و به هر بدبختی هست بغض شدیدم رو قورت میدم .
داشتم خفه میشدم
طاقت نداشتم و ناگهانی لب میزنم
+بغلم کن !
خجالت زده سر پایین میندازم و ناگهان در آغوش امنی فرو میرم .
نفس تازه میکنم و چشم روی هم میزارم
دستم روی قلبش میشینه و صدای تپش قلبش رو حس میکنم .
نمیخوام ازش جدا بشم و این خودخواهانه ترین چیزی بود که میخواستم ..
سر پایین میبره و من مقصدش رو حفظم !
جایی جز گوش هام نیست
سرش کنار گوش هام میاد و چشم های من بیشتر از قبل به هم فشرده میشه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستسیسه
سیمین میخنده و انگار که بیشتر از من ذوق داره .
- یه پسر تپللل!
میخندم .
با ذوق و شادی
این اولین باری بود که بعد از فواد از ته دل خندیده بودم و این تنها و تنها به خاطر پسری بود که قرار بود بعد از این همدمم باشه .
+ وای دلم پر میکشه برای دیدنش ..
کاش بتونی بیاریش سیمین .
سیمین از حا بلند میشه و به سمت یخچال کوچک گوشه اتاق میره .
- فعلا باید خودت رو قوی کنی قربونت برم
الان فقط و فقط مهم خودتی .
سکوت میکنم .
نگاهی به آبمیوه توی دستش میندازم که به سمتم میاد ..
-بیا اینو بگیر بخور .
منم میرم صحبت میکنم اگه بزارن امروز بچه ات رو ببینی ...
ناخودآگاه میخندم و دست هام توی هم حلقه میکنم
دلم پر میکشید برای دیدنش ..
+بخدا اگه این یه کارو بتونی انجام بدی خودم فدات میشم ...
نگاهی بهم میندازه و اشاره ای به لیوان توی دستش میکنه..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستسیچهار
« فواد »
مشغول بازی کردن با دستهام میشم .
دستی به چشم های خسته ام میکشم و از حا بلند میشم .
+ تمومش کن پرستو ؛
هنوز برای این حرف ها زوده..
قول و قرار من و تو چیز دیگه ای بود
ناراحت بهم خیره میشه که عصبی موهامو چنگ میزنم..
- تو قول دادی فواد..
قول دادی برگردی تکلیف منو مشخص میکنی .
من دیگه نمیتونم بیشتر از این بی اسم و نشون با تو بگردم ...
بفهم اینو !
دود سیگارم بیرون میدم و بی حس نگاهش میکنم .
اونی که من میخواستم ؛ اینجا ها نبود...
+باشه ..
فعلا باید برم ..
صدای جیغش بلند میشه
- هر دفعه همینو میگی ..
هر دقعهههه..
خسته شدم دیگه ...
بابات با خانواده ما حرف زده بود .
من چیجواب خانواده مو چی بدم لعنتیییی !
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_353
منتظر صداشم !
همانی که همیشه به لرزه می انداخت وجودم رو .
دهن باز میکرد و کلامش نفسم رو بند می آورد .
اما فقط نفس عمیق میشه و این بیشتر از هر چیز دیگه ای وجودم رو به لرزه میندازه .
اونقدر زیاد که ناخودآگاه لباسش رو چنگ میزنم
ساکت ترینه و این سکوتش حسابی آرومم کرده .
آرامش داشت !
این همان امیر علی روز اول بود ؟!
بخدا که نبود !
همانی که نمیخواست من رو ببینه ؟!
+ میشه هر وقت دلم گرفت بغلم کنی ؟!
صداش آرومه !
-همیسه بغلت میکنم ...
سخت بود جدا شدن ...
اما ..
دست روی قفسه سینه اش میزارم و ازش جدا میشم .
- میخوای ببرمت خونه تون !؟
سری به نشونه منفی تکون میدم
+ خونه من جای دیگه اس !
سکوت میکنه و چیزی نمیگه !
ماشین روشن میکنه که صادقانه لب میزنم
+ممنون !
حالم خیلی خوب شد ؛
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛