eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
939 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق نگاه خیره اش رو حس میکنم و بغضم تشدید میشه . داشتم به قربان صدقه های زیر زیرکی اش عادت میکردم و این ترسناک ترین بود . سرعت ماشین کم‌میشه و من هنوز جرعت نگاه کردن بهش رو نداشتم... به گوشه ای خیره ام .‌. نگاهش به سمتم میاد ‌ کامل سمتم چرخیده و نگاهم می‌کنه . - چیکار کنم خوب بشی ؟! نگاهش میکنم و به هر بدبختی هست بغض شدیدم رو قورت میدم . داشتم خفه میشدم طاقت نداشتم و ناگهانی لب میزنم +بغلم کن ! خجالت زده سر پایین میندازم و ناگهان در آغوش امنی فرو میرم . نفس تازه میکنم و چشم روی هم میزارم دستم روی قلبش میشینه و صدای تپش قلبش رو حس میکنم . نمیخوام ازش جدا بشم و این خودخواهانه ترین چیزی بود که میخواستم .. سر پایین می‌بره و من مقصدش رو حفظم ! جایی جز گوش هام نیست سرش کنار گوش هام میاد و چشم های من بیشتر از قبل به هم فشرده میشه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 سیمین می‌خنده و انگار که بیشتر از من ذوق داره . - یه پسر تپللل! میخندم . با ذوق و شادی ‌ این اولین باری بود که بعد از فواد از ته دل خندیده بودم و این تنها و تنها به خاطر پسری بود که قرار بود بعد از این همدمم باشه . + وای دلم پر می‌کشه برای دیدنش .. کاش بتونی بیاریش سیمین . سیمین از حا بلند میشه و به سمت یخچال کوچک گوشه اتاق می‌ره . - فعلا باید خودت رو قوی کنی قربونت برم الان فقط و فقط مهم خودتی . سکوت میکنم . نگاهی به آبمیوه توی دستش میندازم که به سمتم میاد ‌.. -بیا اینو بگیر بخور . منم میرم صحبت میکنم اگه بزارن امروز بچه ات رو ببینی ... ناخودآگاه میخندم و دست هام توی هم حلقه میکنم دلم پر میکشید برای دیدنش .. +بخدا اگه این یه کارو بتونی انجام بدی خودم فدات میشم ... نگاهی بهم میندازه و اشاره ای به لیوان توی دستش می‌کنه.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 « فواد » مشغول بازی کردن با دستهام میشم . دستی به چشم های خسته ام میکشم و از حا بلند میشم . + تمومش کن پرستو ؛ هنوز برای این حرف ها زوده.. قول و قرار من و تو چیز دیگه ای بود ناراحت بهم خیره میشه که عصبی موهامو چنگ میزنم.. - تو قول دادی فواد‌.. قول دادی برگردی تکلیف منو مشخص می‌کنی . من دیگه نمیتونم بیشتر از این بی اسم و نشون با تو بگردم ... بفهم اینو ! دود سیگارم بیرون میدم و بی حس نگاهش میکنم . اونی که من میخواستم ؛ اینجا ها نبود... +باشه .. فعلا باید برم .. صدای جیغش بلند میشه - هر دفعه همینو میگی .. هر دقعهههه.. خسته شدم دیگه ... بابات با خانواده ما حرف زده بود . من چی‌جواب خانواده مو چی بدم لعنتیییی ! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق منتظر صداشم ! همانی که همیشه به لرزه می انداخت وجودم رو . دهن باز میکرد و کلامش نفسم رو بند می آورد . اما فقط نفس عمیق میشه و این بیشتر از هر چیز دیگه ای وجودم رو به لرزه میندازه . اونقدر زیاد که ناخودآگاه لباسش رو چنگ میزنم ساکت ترینه و این سکوتش حسابی آرومم کرده . آرامش داشت ! این همان امیر علی روز اول بود ؟! بخدا که نبود ! همانی که نمیخواست من رو ببینه ؟! + میشه هر وقت دلم گرفت بغلم کنی ؟! صداش آرومه ! -همیسه بغلت میکنم ... سخت بود جدا شدن ... اما .. دست روی قفسه سینه اش میزارم و ازش جدا میشم . - میخوای ببرمت خونه تون !؟ سری به نشونه منفی تکون میدم + خونه من جای دیگه اس ! سکوت می‌کنه و چیزی نمیگه ! ماشین روشن می‌کنه که صادقانه لب میزنم +ممنون ! حالم خیلی خوب شد ؛ 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 خسته نگاهش میکنم خسته از راهی که گمان میکردم هزار سال است در آن گیر افتادم .. + باشه پرستو ! یکم بهم وقت بده .. دردمند نگاهم می‌کنه و من جز نگاه کردن بهش چاره ای نداشتم. از جا بلند میشم و ته مونده سیگارم روی زمین میندازم . + به پدر مادر سلام برسون . آخر شب بهت زنگ میزنم . پوزخندی میزنه که هیچ حسی بهم دست نمی‌ده ‌.. دیگر درمانده تر از این حرف ها بودم که بخوام با او کَلکل کنم . از در بیرون میزنم و در رو بهم میکوبم . سوار ماشین میشم و نگاهی به تماس های بی پاسخ میندازم . بی حوصله وارد شماره ها میشم و شماره مامان رو میگیرم .. منتظر میمونم .. - جانم ؟! صدای آهنگی که بین صدایش به گوشم می‌رسید اخم هام در هم میکنه.. +سلام. کجایی مامان؟! صدایش بلند میشه . - اومدم آرایشگاه پسرم . برای رنگ موهام اومدم . این دخترها از وقتی فهمیدن پسر مجرد دارم باورشون نمیشه .. میگن به دختر مج.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 -میگن به دختر مجرد بیشتر میخوری تا ادمی که دوتا پسر وقت زن داره . کلافه چشم روی هم میزارم . انگار دنیا رو بهش داده بودند که اینجوری ذوق میکرد . خسته بودم . من از تمام آدم های اطرافم خسته بودم + هیچی مامان .. پس برو به کارت برس زنگ زدم احوالت رو بگیرم... میخواد حرفی بزنه که تماس قطع میکنم . آدم های اطرافم شبیه مترسک های سر زمین شده بودند که هیچ کدوم ارزشی نداشتند.. نقطه امنی نداشتم . وقت زیادی بود که هیچ نقطه امنی برای ماندن نداشتم ... دلم .. آغوش مستانه را میخواست .. همانی که موهایم را نوازش میکرد و می بوسید .. ازم میخواست ناراحت نباشم و انگار که تمام غم های عالم با همین حرفش می‌رفت . ماشین روشن میکنم و بی مقصد شروع به حرکت میکنم ... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
توی vip نزدیک 300 پارت اختلاف داریم .🤫 میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق در خونه رو باز می‌کنه و با چشم نیم نگاهی بهم میندازه . اشاره ای به داخل میزنه که به خنده می افتم ! کفش پاشنه بلندی که پا داشتم رو به سختی از پا بیرون میارم و تازه میتونم نفس راحتی بکشم ... داخل میشم و نفس راحتی میکشم . چادری که آزادانه اطرافم گرفته بودم رو بیرون میارم و روی پشتی مبل قرار میدم ... - پرستش ... فردا ساعت ۱۰ صبح باید بریم فرودگاه ! به سرعت سمتش برمی‌گردم و لب میزنم . +یادم رفته بود ! تک خنده ای می‌کنه و به سمت حمام حرکت می‌کنه. -من می‌رم دوش بگیرم !‌ تنها سری تکون میدم و به سمت اتاق خواب حرکت میکنم .. داخل میشم و مستقیم به سمت تراس حرکت میکنم . تراس رو باز میکنم و به سمت تخت میرم... روی تخت دراز میکشم و چشم روی هم میزارم . اونقدر خسته بودم که توان عوض کردن لباس هامو هم نداشتم . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق اونقدر زمان میگذره که حتی نمی‌فهمم چقدر وقته روی تخت دراز کشیدم . به سختی چشم هامو باز میکنم و نیم نگاهی به اطراف میندازم . امیرعلی هنوز نیامده بود . زیپ های پشت کمر لباس توی گوشت تنم می نشست و می سوزاند. به سختی از جا بلند میشم .. خمیازه ای میکشم و از اتاق بیرون میزنم‌. به سمت اتاقی که یک زمان اونجا می خوابیدم میرم‌‌ لباس شلواری برمیدارم و به سمت اتاق برمی‌گردم . در رو می‌بندم و مشغول عوض کردن لباسم میشم . درست مقابل آیینه می ایستم و تمام نگاهم هنوز به لباس هست ... هنوز که هنوزه خودم رو هم خیره نگه می‌داره. زیپ لباس رو به هر سختی بود باز میکنم . نفس راحتی میکشم و لباس رو پایین میکشم . تا بالای سینه ام پایین میارم که در ناگهانی باز میشه و امیر علی داخل میاد . صدای فریادم بلند میشه و سرجام خشک میشم ... امیرعلی با موهای خیس بهم خیره است و من حتی توان بالا تر بردن لباس رو ندارم ... تنها تمام توانم رو به کار بردم و لباس رو همانجا چسبانده ام .... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛