🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_352
نگاه خیره اش رو حس میکنم و بغضم تشدید میشه .
داشتم به قربان صدقه های زیر زیرکی اش عادت میکردم و این ترسناک ترین بود .
سرعت ماشین کممیشه و من هنوز جرعت نگاه کردن بهش رو نداشتم...
به گوشه ای خیره ام ..
نگاهش به سمتم میاد
کامل سمتم چرخیده و نگاهم میکنه .
- چیکار کنم خوب بشی ؟!
نگاهش میکنم و به هر بدبختی هست بغض شدیدم رو قورت میدم .
داشتم خفه میشدم
طاقت نداشتم و ناگهانی لب میزنم
+بغلم کن !
خجالت زده سر پایین میندازم و ناگهان در آغوش امنی فرو میرم .
نفس تازه میکنم و چشم روی هم میزارم
دستم روی قلبش میشینه و صدای تپش قلبش رو حس میکنم .
نمیخوام ازش جدا بشم و این خودخواهانه ترین چیزی بود که میخواستم ..
سر پایین میبره و من مقصدش رو حفظم !
جایی جز گوش هام نیست
سرش کنار گوش هام میاد و چشم های من بیشتر از قبل به هم فشرده میشه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستسیسه
سیمین میخنده و انگار که بیشتر از من ذوق داره .
- یه پسر تپللل!
میخندم .
با ذوق و شادی
این اولین باری بود که بعد از فواد از ته دل خندیده بودم و این تنها و تنها به خاطر پسری بود که قرار بود بعد از این همدمم باشه .
+ وای دلم پر میکشه برای دیدنش ..
کاش بتونی بیاریش سیمین .
سیمین از حا بلند میشه و به سمت یخچال کوچک گوشه اتاق میره .
- فعلا باید خودت رو قوی کنی قربونت برم
الان فقط و فقط مهم خودتی .
سکوت میکنم .
نگاهی به آبمیوه توی دستش میندازم که به سمتم میاد ..
-بیا اینو بگیر بخور .
منم میرم صحبت میکنم اگه بزارن امروز بچه ات رو ببینی ...
ناخودآگاه میخندم و دست هام توی هم حلقه میکنم
دلم پر میکشید برای دیدنش ..
+بخدا اگه این یه کارو بتونی انجام بدی خودم فدات میشم ...
نگاهی بهم میندازه و اشاره ای به لیوان توی دستش میکنه..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستسیچهار
« فواد »
مشغول بازی کردن با دستهام میشم .
دستی به چشم های خسته ام میکشم و از حا بلند میشم .
+ تمومش کن پرستو ؛
هنوز برای این حرف ها زوده..
قول و قرار من و تو چیز دیگه ای بود
ناراحت بهم خیره میشه که عصبی موهامو چنگ میزنم..
- تو قول دادی فواد..
قول دادی برگردی تکلیف منو مشخص میکنی .
من دیگه نمیتونم بیشتر از این بی اسم و نشون با تو بگردم ...
بفهم اینو !
دود سیگارم بیرون میدم و بی حس نگاهش میکنم .
اونی که من میخواستم ؛ اینجا ها نبود...
+باشه ..
فعلا باید برم ..
صدای جیغش بلند میشه
- هر دفعه همینو میگی ..
هر دقعهههه..
خسته شدم دیگه ...
بابات با خانواده ما حرف زده بود .
من چیجواب خانواده مو چی بدم لعنتیییی !
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_353
منتظر صداشم !
همانی که همیشه به لرزه می انداخت وجودم رو .
دهن باز میکرد و کلامش نفسم رو بند می آورد .
اما فقط نفس عمیق میشه و این بیشتر از هر چیز دیگه ای وجودم رو به لرزه میندازه .
اونقدر زیاد که ناخودآگاه لباسش رو چنگ میزنم
ساکت ترینه و این سکوتش حسابی آرومم کرده .
آرامش داشت !
این همان امیر علی روز اول بود ؟!
بخدا که نبود !
همانی که نمیخواست من رو ببینه ؟!
+ میشه هر وقت دلم گرفت بغلم کنی ؟!
صداش آرومه !
-همیسه بغلت میکنم ...
سخت بود جدا شدن ...
اما ..
دست روی قفسه سینه اش میزارم و ازش جدا میشم .
- میخوای ببرمت خونه تون !؟
سری به نشونه منفی تکون میدم
+ خونه من جای دیگه اس !
سکوت میکنه و چیزی نمیگه !
ماشین روشن میکنه که صادقانه لب میزنم
+ممنون !
حالم خیلی خوب شد ؛
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستسیپنج
خسته نگاهش میکنم
خسته از راهی که گمان میکردم هزار سال است در آن گیر افتادم ..
+ باشه پرستو !
یکم بهم وقت بده ..
دردمند نگاهم میکنه و من جز نگاه کردن بهش چاره ای نداشتم.
از جا بلند میشم و ته مونده سیگارم روی زمین میندازم .
+ به پدر مادر سلام برسون .
آخر شب بهت زنگ میزنم .
پوزخندی میزنه که هیچ حسی بهم دست نمیده ..
دیگر درمانده تر از این حرف ها بودم که بخوام با او کَلکل کنم .
از در بیرون میزنم و در رو بهم میکوبم .
سوار ماشین میشم و نگاهی به تماس های بی پاسخ میندازم .
بی حوصله وارد شماره ها میشم و شماره مامان رو میگیرم ..
منتظر میمونم ..
- جانم ؟!
صدای آهنگی که بین صدایش به گوشم میرسید اخم هام در هم میکنه..
+سلام.
کجایی مامان؟!
صدایش بلند میشه .
- اومدم آرایشگاه پسرم .
برای رنگ موهام اومدم .
این دخترها از وقتی فهمیدن پسر مجرد دارم باورشون نمیشه ..
میگن به دختر مج..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستسیشش
-میگن به دختر مجرد بیشتر میخوری تا ادمی که دوتا پسر وقت زن داره .
کلافه چشم روی هم میزارم .
انگار دنیا رو بهش داده بودند که اینجوری ذوق میکرد .
خسته بودم .
من از تمام آدم های اطرافم خسته بودم
+ هیچی مامان ..
پس برو به کارت برس
زنگ زدم احوالت رو بگیرم...
میخواد حرفی بزنه که تماس قطع میکنم .
آدم های اطرافم شبیه مترسک های سر زمین شده بودند که هیچ کدوم ارزشی نداشتند..
نقطه امنی نداشتم .
وقت زیادی بود که هیچ نقطه امنی برای ماندن نداشتم ...
دلم ..
آغوش مستانه را میخواست ..
همانی که موهایم را نوازش میکرد و می بوسید ..
ازم میخواست ناراحت نباشم و انگار که تمام غم های عالم با همین حرفش میرفت .
ماشین روشن میکنم و بی مقصد شروع به حرکت میکنم ...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
توی vip نزدیک 300 پارت اختلاف داریم .🤫
میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_352
در خونه رو باز میکنه و با چشم نیم نگاهی بهم میندازه .
اشاره ای به داخل میزنه که به خنده می افتم !
کفش پاشنه بلندی که پا داشتم رو به سختی از پا بیرون میارم و تازه میتونم نفس راحتی بکشم ...
داخل میشم و نفس راحتی میکشم .
چادری که آزادانه اطرافم گرفته بودم رو بیرون میارم و روی پشتی مبل قرار میدم ...
- پرستش ...
فردا ساعت ۱۰ صبح باید بریم فرودگاه !
به سرعت سمتش برمیگردم و لب میزنم .
+یادم رفته بود !
تک خنده ای میکنه و به سمت حمام حرکت میکنه.
-من میرم دوش بگیرم !
تنها سری تکون میدم و به سمت اتاق خواب حرکت میکنم ..
داخل میشم و مستقیم به سمت تراس حرکت میکنم .
تراس رو باز میکنم و به سمت تخت میرم...
روی تخت دراز میکشم و چشم روی هم میزارم .
اونقدر خسته بودم که توان عوض کردن لباس هامو هم نداشتم .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_353
اونقدر زمان میگذره که حتی نمیفهمم چقدر وقته روی تخت دراز کشیدم .
به سختی چشم هامو باز میکنم و نیم نگاهی به اطراف میندازم .
امیرعلی هنوز نیامده بود .
زیپ های پشت کمر لباس توی گوشت تنم می نشست و می سوزاند.
به سختی از جا بلند میشم ..
خمیازه ای میکشم و از اتاق بیرون میزنم.
به سمت اتاقی که یک زمان اونجا می خوابیدم میرم
لباس شلواری برمیدارم و به سمت اتاق برمیگردم .
در رو میبندم و مشغول عوض کردن لباسم میشم .
درست مقابل آیینه می ایستم و تمام نگاهم هنوز به لباس هست ...
هنوز که هنوزه خودم رو هم خیره نگه میداره.
زیپ لباس رو به هر سختی بود باز میکنم .
نفس راحتی میکشم و لباس رو پایین میکشم .
تا بالای سینه ام پایین میارم که در ناگهانی باز میشه و امیر علی داخل میاد .
صدای فریادم بلند میشه و سرجام خشک میشم ...
امیرعلی با موهای خیس بهم خیره است و من حتی توان بالا تر بردن لباس رو ندارم ...
تنها تمام توانم رو به کار بردم و لباس رو همانجا چسبانده ام ....
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛