توی vip نزدیک 300 پارت اختلاف داریم .🤫
میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_1 ༢ دستهای زن آرایشگر از رو
رمان پرستش عشق مون رو شروع کردید ؟ 😭😍
رمانِ دختری به اسم پرستش که به اجبار خانواده به عقد پسری به اسم امیرعلی در میاد اما خبر نداره که این پسر زمین تا آسمون باهاش تفاوت داره و درست وقتی که حاج صادق قصد میکنه طلاق دخترشو بگیره ، امیرعلی بدجور وا میده 🙊🙈
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
جواب آزمایش مثبت بارداری رو پشتم قایم کردم، کامران که کت و شلوار پوشیده از پلهها پایین اومد جانم براش رفت، من کی عاشق این دکتر مغرور شدم؟ حالا وقتش بود که جواب آزمایش رو بهش نشون بدم و بگم باردارم اما با حرفی که زد لبخند رو لبم خشکید: من امشب میرم خواستگاری چکاوک، مدت عقد موقتمون فردا تمام میشه، برگشتم دیگه نمیخوام تو این خونه باشی، متوجهی که!
به زور گفتم: اما من، من بـ...
اجازه حرف زدن نداد و خشک گفت: اما و اگر نداریم، قرارمون عقدموقت بود که برام بچه بیاری که الان یک ساله خبری از بچه نیست، فردا هم مهلت محرمیتون تمام میشه دیگه حرفی نمیمونه! تو که رو محرم نامحرم بودن حساسی، نمازت هم یادت نره، بخون بعد برو!
داشت مسخرهم میکرد، دست و دلم لرزید، کامران پشت بهم کرد و رفت و برگهی آزمایش از دستم افتاد زمین!
---------
«دوسال بعد» ؛کامران؛
- خانم حمیدی این بچه خودش رو کشت، مادرش نیومده دنبالش؟
حمیدی با شیشه شیر اومد تو اتاق: والا آقای دکتر تماس گرفتم گفت میاد.
شیر رو از دستش گرفته و دادم به بچه، چشمهای درشت سبز رنگش که پر از اشکبود منو یاد دختری میانداخت که نباید، دختری که سه سال پیش با بیرحمی بجای عمل قلب مادرش مجبورش کرده بودم عقدموقتم بشه و برام بچه بیاره اما بعد از یکسال زندگی که باردار نشد و فهمیدم عاشقم شده بی اهمیت رهاش کرده و رفتم خواستگاری همکارم.
صدایی آشنا اومد: خانم حمیدی پسرم کو؟
حمیدی گفت: تو اتاقه، چقدر دیر کردی شما
صدا نزدیکتر شد: امشب خواستگاریمه خانم حمیدی، یکم سرم شلوغ بود.
در باز شد و چکاوک وارد اتاق شد، همان دختری که با سنگدلی رهاش کرده بودم و.. گفت امشب خواستگاریش هست؟ اونم با دیدن من خشکش زده بود، با ماما گفتن پسرک تو بغلم به خودش اومد و پسرک رو از بین بازوهای خشک شدهم بیرون کشید که...😢😞😔
ادامهی داستان در کانال زیر 👇
https://eitaa.com/joinchat/2260206749Ca1c2795cf3
اگه دنبال رمانی قلم قوی با vipکامل و پرفروش هستید حتماً بخونیدش🤌
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_356
عصبی به سمتم میاد و من عقب عقب میرم .
اونقدر که به دیوار میخورم .
قطره اشک سمجی روی گونه هام می افته !
به هر جایی خیره است جز چشمانم و این وحشت منه...
+امیر ..علی!
داری چیکار میکنی ؛
چشم هایش بالا پایین میشه و تک خنده ای میکنه
- من که کاری نکردم؛
لبهام میلرزه و با صدای وحشت زده ای لب میزنم
+ داری منو میترسونیی!
دستش توی پیشونی اش کوبیده میشه و صدای عربده اش بلند میشه .
- من تا حالا دست بهت نزدممممم
چه مرگته توووو!
از شدت ترس به سکسکه می افتم و صدای گریه ام هر لحظه بلند تر میشه ...
وحشیانه دستش روی لباسم میشینه .
وحشت زده چشم درشت میکنم و زبانم بند میاد ..
سفت لباسم رو می چسبم و بیش از پیش دیوانه اش میکنم ..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستچهلیک
- ببخشید آقا من یکم درگیری برام پیش اومده یک چند روزی نیستم آرایشگاه..
ان شاالله اگه نوبت میخواید هقته آینده تماس بگیرید ..
سکوت میکنم..
به هیچ چیز نرسیده بودم و این عجیب عذابم میداد..
بیشتر از همه از خود لعنتی ام عصبی بودم که اینجوری در به در دنبال مستانه بودم .
وقتی اونقدر عذابم داده بود
وقتی وضعیت زندگی ام رو به اینجا رسونده بود و من چی میتونستم بگم ؟.
لبهای خشک شده ام تر میکنم
+باشه ..
کاش میتپنستم بپرسم مشکلش چیه ...
تا مطمعن بشم مستانه حالش خوبه..
با پیچیدن بوق آزاد توی گوشم بی حوصله موبایلم روی صندلی عقب پرت میکنم .
ماشین روشن میکنم و به سمت خونه حرکت میکنم..
داشتم مثل ماز توی خودم میپیچیدم و نمیدونستم کی قراره از این درد لعنتی نجات پیدا کنم .
سرفه ای میکنم و سرعتم بالا میبرم
چند روزی قرار بود شرکت نرم و این بیکاری بیشتر قرار بود عذابم بده .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
توی vip نزدیک 300 پارت اختلاف داریم .🤫
میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
بسمرب حق♥️✨ شما با بنر واقعی عضو شدید #خلاصه_قانونِ_عشق همه توی پرورشگاه بهم میگفتن عروسِ شانس
رمان هامون شروع کردید ؟
فقط کافیه خلاصه ها رو بخونید تا متوجه شدت هیجان بشید 🥲😐
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_357
-مگه با حیوون طرفی اینجوریی لباست چسبیدیی ...شوهرتم منه لعنتییییی!
صدای گریه ام بلند میشه و قطرات اشک یکی بعد دیگری پایین میریزه ..
اما ..
دست عقب نمیکشم .
سمجانه دستم رو عقب میزنه که خودم رو به دیوار میچسبونم و چشم روی هم میزارم .
چشم روی هم میزارم تا ببینم چه بی رحمانه قصد نزدیک شدن بهم رو داره
حالا لباس آزادانه همان جا ایستاده و انگار آن هم دلش میسوزه برای من که پایین نمی افتد..
دستش ....و کل وجودم میلرزه..
.....
قلبم وظیفه اش رو فراموش کرده و من که عاجزانه از کلام هم افتاده ام .
سر جلو میاره ...
قصد داشت آرامم کنه ..
تا مغز استخوانم رو می سوزانه ..
اما نمیخوام..
هنوز هم نمیخواستم بهم نزدیک بشه و دست روی قفسه سینه اش میزارم تا عقبش بزنم .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛