🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستچهلهشت
دستی به موهای چسبیده به پیشونی ام میکشم و با نفرت لب میزنم
+ از اینجا متنفرم ..
سیمین از حا بلند میشه و کیفش از روی تخت برمیداره
- فعلا که مجبوری بسوزی و بسازی عزیزم..
من باید برم ...
چند جایی کار دارم و به یکی دو نفر هم قول دادم ولی حتما بهت سر میزنم تا شب ...
با قدردانی نگاهش میکنم.
+ من تا اینجا هم خیلی بهت زحمت دادم سیمین ..
برو به زندگی ات برس که به خاطر من از زندگی هم افتادی...
ضربه ای به شونه ام میزنه.
- منو تو این حرفا رو نداریم .
کاری با من داشتی بهم زنگ بزن ...
سری تکون میدم که از اتاق بیرون میزنه و در رو محکم به هم میکوبع..
به خنده می افتم.
عادت همیشگی اش بود .
کوبیدن در بهم ...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستچهلنه
چشم میچرخونم و نگاهم به سمت موبایلم میره ..
از روی تخت برش میدارم و نگاهی بهش میندازم.
باید برای بچه ام اسم انتخاب میکردم ...
همیشه ..
وقتی با فواد زندگی میکردیم ،بهش میگفتم که اسم پسر باید به پدرش بره ..
این فکر چشم روی هم میزارم و نفسم با درد بیرون میدم ..
لیاقت نداشت ..
اون لیاقت بچه من رو نداشت.
با یاد نوزادی که توی بغلم گذاشته بودن دلم ضعف میره براش ...
دست و پا های کوچکش با حتی اون دونه های قرمز روی صورتش ..
لبخند کجی روی لبهام میشینه و انگار که همه درد از دست دادن زندگی ام رو فراموش کرده بودم ..
دیگر ..
او تمام من شده بود..
حالا تنها کسی که مهم بود زندگی کنه فقط و فقط پسرکم بود ...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_364
سوار هواپیما شدیم و روزه سکوت امیر علی تموم نشد ..
نفس عمیقی میکشم و نیم نگاهی به چهره جدی اش میندازم .
لبهام تر میکنم و هر چه در ذهنم به دنبال حرفی برای مطرح کردن میکردم به چیزی نمیرسم .
تا حالا سوار هواپیما نشده بودم و فقط میدونستم هنگام بلند شدن ته دل آدم خالی میشه .
آب دهنم قورت میدم و چشم روی هم میزارم .
آدم ترسویی نبودم .
حالا هم نمیترسیدم و محال بود بزارم امیرعلی چیزی بفهمه ..
صدای زنانه ای که سر تا سر هواپیما میپیچید و نکاتی را مطرح میکرد کمی عذاب دهنده بود .
مشغول بازی با دستم میشم تا این زمان کزایی بگذره .
با روشن شدن موتورهای هواپیما و ساکت شدن فضا آب دهنم قورت میدم و سرم به سمت پنجره میچرخونم .
هواپیما شروع به تکان خوردن میکنه و دست من روی پاهام مشت میشه .
نفس عمیقی میکشم و تا جایی که امکان داره سرم به سمت دیگه ای میچرخونم تا امیرعلی چیزی نبینه ...
- مسافران گرامی ..
لطفاً از بسته بودن کمربند خود اطمینان حاصل کنید ..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
_عاقد بیارید همین امشب عقدش میکنم.!
به چشمهای پرجذبه سبزش نگاه کرده با التماس گفتم:
+آقا خواهش میکنم گناه من چیه که برادرم بی آبرویی کرده؟ من نامزد دارم... شیرینی خوردهی پسرعمـ...
پرید میون کلامم و فریاد زد: گفتم عاقد خبر کنید... منتظر چی هستید؟
چرخید و توی صورتم براق شد: برادرت، خواهر منو دزدیده و برده... همون بلا رو سر خواهرش میارم تا بفهمه دنیا بیحساب کتاب نیست!
چشمهام پر اشک شد: التماس میکنم... بهم رحم کنید!
پوزخندی رو لبش نشست: رحم؟؟ جواب بیآبرویی فقط همونه... تازه دارم بهت رحم میکنم که اجازه میدم حلالم بشی... باید دستامو ببوسی دختره دهاتی!
میدونستم این داریوش خان پر خشم... قراره روزگارمو سیاه کنه.
با ناامیدی جلوی پاش زانو زدم
با پا پسم زد و بیرحم و تند قدم برداشت سمت در: خودتو برای امشب آماده کن... قراره تاوان برادر عوضیتو.... تو بدی!
بلایی که اون شب سر دختر طفلی اومد 🙊
این داستان قشنگ اسمش "جانسوز"🥺 سرگذشت واقعی سپیده و داریوش که دهن به دهن گشته و مشهوره برای اولین بار قراره تو ایتا پارت گذاری بشه 😍 خیلی قشنگه از دستش ندید 🚷🙊
کانالشو میزارم زود عضو شید که پاک میکنم 👇👇
https://eitaa.com/joinchat/271451939C474b64551d
IR 27
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق #پارت_364 سوار هواپیما شدیم و روزه سکوت امی
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_365
هواپیما شروع به تکان خوردن میخوره و بالاخره قصد پرواز میکنه...
دستم روی پاهام فشرده میشه و صدای موتور ها توی گوشم ته دلم خالی میکنه .
چشم هامو محکم روی هم فشار میدم که دست امیرعلی روی دستم میشینه ..
چشم باز میکنم و نگاهی به دستش میندازم .
فهمیده بود..
فهمیده بود ترسیدم.
+امیرعلی ؟!
بی حرف سری تکون میده که لب میزنم
+ببخشید !
من نمیخواستم ناراحتت کنم.؛
نیم نگاهی بهم میندازه و جدی لب میزنه
-دوست ندارم در موردش حرف بزنم .
در ضمن هواپیما هم بلند شده و
دستش از روی دستم برمیداره و من گیج نگاهی به اطراف میندازم ..
نفس راحتی میکشم و باز هم خیره نگاهش میکنم ...
دلم میخواست حرف بزنه و این سکوتش عذابم میداد ...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
زنم بود، ولی پیشم روسری سر میکرد!
برادرم روز عروسیش فرار کرد و من بهخاطر حفظ آبروی خاندان و به اجبار پدرم نامزدشو عقد کردم...
وقتی رفتیم زیر یه سقف پیش من روسری سر میکرد و با لباس پوشیده میگشت، جوری که فقط تار موهای جلوش پیدا بود.
یه روز رفتم بازار و عمدا یه لباس حریر نازک گرفتم، شب رفتم تو اتاقش، لباس خواب رو گرفتم روبه روش و گفتم: از امشب به بعد با این لباس تو خونه میگردی، زن شرعی و قانونی منی، من شوهرتم نامحرم نیستم که پیش من با چادر چاقچور میگردی!
با خجالت سرشو انداخت پایین و گفت: من، من نمیتونم.
حرصم گرفت، لباس رو انداختم روی تخت و گفتم: خوش ندارم رو حرفم، حرف بیاد، ضمنا جای خواب زن پیش شوهرشه نه جدا!
https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
پسره بخاطر ابروی خانوادهش مجبور میشه نامزد داداششو عقد کنه ولی دختره😭😭😭😭
این سرگذشت واقعی خیلی خفننن و بدون حذفیاته😭😍👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11