eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42هزار دنبال‌کننده
939 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق سوار هواپیما شدیم و روزه سکوت امیر علی تموم نشد .. نفس عمیقی میکشم و نیم نگاهی به چهره جدی اش میندازم . لبهام تر میکنم و هر چه در ذهنم به دنبال حرفی برای مطرح کردن میکردم به چیزی نمی‌رسم . تا حالا سوار هواپیما نشده بودم و فقط میدونستم هنگام بلند شدن ته دل آدم خالی میشه . آب دهنم قورت میدم و چشم روی هم میزارم . آدم ترسویی نبودم . حالا هم نمی‌ترسیدم و محال بود بزارم امیرعلی چیزی بفهمه .. صدای زنانه ای که سر تا سر هواپیما می‌پیچید و نکاتی را مطرح می‌کرد کمی عذاب دهنده بود . مشغول بازی با دستم میشم تا این زمان کزایی بگذره . با روشن شدن موتورهای هواپیما و ساکت شدن فضا آب دهنم قورت میدم و سرم به سمت پنجره میچرخونم . هواپیما شروع به تکان خوردن می‌کنه و دست من روی پاهام مشت میشه . نفس عمیقی میکشم و تا جایی که امکان داره سرم به سمت دیگه ای میچرخونم تا امیرعلی چیزی نبینه ... - مسافران گرامی .. لطفاً از بسته بودن کمربند خود اطمینان حاصل کنید .. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
_عاقد بیارید همین امشب عقدش میکنم.! به چشمهای پرجذبه سبزش نگاه کرده با التماس گفتم: +آقا خواهش میکنم گناه من چیه که برادرم بی آبرویی کرده؟ من نامزد دارم... شیرینی خورده‌ی پسرعمـ... پرید میون کلامم و فریاد زد: گفتم عاقد خبر کنید... منتظر چی هستید؟ چرخید و توی صورتم براق شد: برادرت، خواهر منو دزدیده و برده... همون بلا رو سر خواهرش میارم تا بفهمه دنیا بی‌حساب کتاب نیست! چشمهام پر اشک شد: التماس میکنم... بهم رحم کنید! پوزخندی رو لبش نشست: رحم؟؟ جواب بی‌آبرویی فقط همونه... تازه دارم بهت رحم میکنم که اجازه میدم حلالم بشی... باید دستامو ببوسی دختره دهاتی! میدونستم این داریوش خان پر خشم... قراره روزگارمو سیاه کنه. با ناامیدی جلوی پاش زانو زدم با پا پسم زد و بیرحم و تند قدم برداشت سمت در: خودتو برای امشب آماده کن... قراره تاوان برادر عوضیتو.... تو بدی! بلایی که اون شب سر دختر طفلی اومد 🙊 این داستان قشنگ اسمش "جانسوز"🥺 سرگذشت واقعی سپیده و داریوش که دهن به دهن گشته و مشهوره برای اولین بار قراره تو ایتا پارت گذاری بشه 😍 خیلی قشنگه از دستش ندید 🚷🙊 کانالشو میزارم زود عضو شید که پاک میکنم 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/271451939C474b64551d IR 27
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق #پارت_364 سوار هواپیما شدیم و روزه سکوت امی
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق هواپیما شروع به تکان خوردن میخوره و بالاخره قصد پرواز می‌کنه... دستم روی پاهام فشرده میشه و صدای موتور ها توی گوشم ته دلم خالی می‌کنه . چشم هامو محکم روی هم فشار میدم که دست امیرعلی روی دستم میشینه .. چشم باز میکنم و نگاهی به دستش میندازم . فهمیده بود.. فهمیده بود ترسیدم. +امیرعلی ؟! بی حرف سری تکون میده که لب میزنم +ببخشید ! من نمی‌خواستم ناراحتت کنم.؛ نیم نگاهی بهم میندازه و جدی لب میزنه -دوست ندارم در موردش حرف بزنم . در ضمن هواپیما هم بلند شده و دستش از روی دستم برمیداره و من گیج نگاهی به اطراف میندازم .. نفس راحتی میکشم و باز هم خیره نگاهش میکنم ... دلم میخواست حرف بزنه و این سکوتش عذابم میداد ... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
من تو را در همه ثانیه ها کم دارم! مشکلی نیست بگویند طرف کم دارد.
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
زنم بود، ولی پیشم روسری سر می‌کرد! برادرم روز عروسیش فرار کرد و من به‌خاطر حفظ آبروی خاندان و به اجبار پدرم نامزدشو عقد کردم... وقتی رفتیم زیر یه سقف پیش من روسری سر می‌کرد و با لباس پوشیده می‌گشت، جوری که فقط تار موهای جلوش پیدا بود. یه روز رفتم بازار و عمدا یه لباس حریر نازک گرفتم، شب رفتم تو اتاقش، لباس خواب رو گرفتم روبه روش و گفتم: از امشب به بعد با این لباس تو خونه می‌گردی، زن شرعی و قانونی منی، من شوهرتم نامحرم نیستم که پیش من با چادر چاقچور می‌گردی! با خجالت سرشو انداخت پایین و گفت: من، من نمی‌تونم. حرصم گرفت، لباس رو انداختم روی تخت و گفتم: خوش ندارم رو حرفم، حرف بیاد، ضمنا جای خواب زن پیش شوهرشه نه جدا! https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
پسره بخاطر ابروی خانواده‌ش مجبور میشه نامزد داداششو عقد کنه ولی دختره😭😭😭😭 این سرگذشت واقعی خیلی خفننن و بدون حذفیاته😭😍👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پدرم نذاشت با عشقم ازدواج کنم بعدها با مردی ازدواج کردم که زندگی ام روجهنم کرد سال ها بعد عشقم را در حرم امام رضا دیدم😱😳 اما اونجا چیزی دیدم که باورم نمیشد عاشق پسر همسایمون بودم اما وقتی آقام به عشقم جواب رد داد باهاش از خونه فرار کردم،سه روز بیشتر نگذشته بود که آقام پیدام کرد🥶 اون قدر کتکم زد که هیچ وقت جرئت نکردم درباره بلایی که سرم آورد به کسی چیزی بگم،بعد هم مجبورم کرد با مردی ازدواج کنم که خودش یه راز بزرگ داشت؛رازی که از همه پنهون کرده بود سال ها تاوان اون سه روز رو دادم تا اینکه یه روز بعد از سالها، تو حرم امام رضا چشمم به عشقم افتاد، اما چیزی که اون روز از دهن عشقم شنیدم تمام دنیام رو به هم ریخت!❤️‍🔥👇👇 https://eitaa.com/joinchat/4256695474C19a2829a6e اتفاق وحشتناکی که زندگیمو خراب کرد😭🔥👆
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 صدای پیامک موبایلم بلند میشه و من بالاخره چشم از سرچ کردن میگیرم . سیمین بود . « سلام خوبی ؟! » لبخند کجی روی لبهام میشینه... طاقت نداشت .. + سلام سیمین . دو ساعت از رفتن تو نگذشته .. مشخصه که حالمون خوبه . موبایل توی دستم میگیرم و به سرعت صدای پیام باز هم بلند میشه « یعنی خاک تو سرت مستانه ! یک ذره نه لیاقت داری نه شعور ! تورو به جای کلاس آرایشگری باید می‌فرستادن کلاس شعور و تربیت فردی» بلند میزنم زیر خنده. زیر شکمم تیر می‌کشه و صدای ناله ام بلند میشه. دست روی دهنم می‌زارم و نفس عمیقی میکشم. بی حسی ام تموم شده بود و کم کم داشت درد جای بخیه ها به سراغم می اومد ... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
همه‌ی دل خوشی‌ام آخرِ شب ها اين است، دو سه خط با تو سخن گفتن و آرام شدن ..🐿