🔻آموزش تخصصی و رایگان اول ابتدایی تا پایه نهم
🔸آموزش ریاضی، علوم، فارسی، زبان، عربی، تغذیه، روانشناسی و ...
اول دبستان 👈🏼 @darsoone1
دوم دبستان 👈🏼 @darsoone2
سوم دبستان 👈🏼 @darsoone3
چهارم دبستان 👈🏼 @darsoone4
پنجم دبستان 👈🏼 @darsoone5
ششم دبستان 👈🏼 @darsoone6
پایه هفتم 👈🏼 @darsoone7
پایه هشتم 👈🏼 @darsoone8
پایه نهم 👈🏼 @darsoone9
💯بفرستید برای افرادی که بچه مدرسه ای دارن
من دخترِ فقیری بودم با موهای نارنجی که همه صدام میزدن آناشرلی، وقتی اون خانواده ی پولدار برای خواستگاری منِ فقیر اومدن همه ی فامیل از حسادت داشتن می ترکیدن😶🌫️
داماد اون قدر همه چی تموم بود که خانواده م همون اول قبول کردن و خیلی زود عقد کردیم. بعدش هم منو به عنوان عروس با خودشون به شهر شون بردن اوایل همه چی خوب بود اما خیلی زود فهمیدم این خانواده مشکوک وعجيبن...🫣
مخصوصاً شوهرم و برادر فلجش😓
شوهرم، برادرش خیلی دوست داشت همه ی کارهای شخصیش رو خودش انجام میداد، حتی خیلی وقتها اونو به من ترجیح می داد و این موضوع آزارم میداد...اما هربار رفتارها و عادت های عجیبشون منو شوکه میکرد از همون اول یه چیز بدجوری ذهنم درگیر کرده بود.
شوهرم هر شب یه لیوان شیر با یه بادمجون خام میزاشت توی سینی و میرفت اتاق برادرش🙄
اوایل سعی می کردم اهمیت ندم اما وقتی هر شب تکرار شد کنجکاوی مثل خوره افتاده بود به جونم یه شب بالاخره صبرم تموم شد وقتی شوهرم مثل همیشه با یه لیوان شیر و بادمجون رفت سمت اتاق برادرش دیگه نتونستم تحمل کنم.آروم دنبالش رفتم و از پنجره یواشکی داخل اتاق رو نگاه کردم یه قسمت کوچیک از پرده کنار رفته بود.
با کنجکاوی چشمم رو به همون شکاف دوختم و داخل نگاه کردم که به لحظه خشکم زد،اصلاً باورم نمیشد چیزی که می دیدم واقعی باشه...😔♨️
https://eitaa.com/joinchat/575602711C53cd5437f1
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یروز با ننمو آبجیم توران رفته بودیم حموم عمومی که تنی به آب بزنیم!!🧼
رسم بر این بود که قبل از حموم همه جمع میشدن، یکی ضرب میگرفت و بقیه دست میزدن، هر کی هم برا پسرش دنبال عروس بود تو همون بین دختر انتخاب میکرد،
بخاطر بابای عیاشم هیشکی در خونمون رو نمیزد و جفتمون رسما ترشیده بودیم ، برای همین وقتی ضرب گرفتن من بلند شدم رفتم وسط و..😬🤦🏻♀
https://eitaa.com/joinchat/3447193688Ca4d6e8a13f
غافل ازینکه یه پسر از پنجره نور گیر داشت منو دید میزد و بخت سیاهمو نوشت😭😭💔
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_368
ناراحت به سمتش برمیگردم .
چشم روی هم گذاشته و انگار واقعا قصد ادامه دادن نداره...
+من از تو نمیترسم ...
صدای پوزخندش سوهان روحم میشه .
چشم روی هم گذاشته ..
سرم به سمت مخالف میچرخونم و نفس عمیقی میکشم .
داشت دردسر بزرگی میشد .
اگر بار دیگر همچین اتفاقی می افتاد معلوم نبود واکنشش چجوری باشه ..
اصلا ...
اصلا اینکه از خونه بیرون زده بود تن و بدنم را لرزانده بود...
با وضعیت درستی بیرون نزده بود و مشخص نبود قرار است پیش کی بره ..
من..
من زنش بودم اما نمیتونستم آرامش کنم .
کلافه دستم روی چادرم مشت میشه و عصبی نفسم بیرون میدم ..
کاش مادرم بود .
مادری که به من رو از این وضعیت نجات بده ..
چشم روی هم میزارم ..
نمیتونستم چیزی به مامان بگم
اگر میگفتم نمیپرسید توی این مدت اوضاع تون چجوری خوب شده که هنوز زنش نیستی ؟!
فکر ها داشت مثل موریانه مغزم رو می خورد .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
هدایت شده از گستردهبلک🖤
باز هم دست پر اومدم و جدیدترین و عاشقانه ترین رمان ارباب_رعیتی رو براتون آوردم🔥🔥
من عاصی ام...
دخترک لجبازی که در زیبایی بی مثال بودم...دست تقدیر منو به عمارتی برد که عروس خونبسش شدم!!
هیچکس خبر نداشت قراره چه اتفاقی بیفته تا اینکه مَلِک خان پسرای عمارت رو به صف کرد و گفت این دختر ارزونی شما از امروز من باهاش صنمی ندارم...باخنده ی کریهش لرزه به تنم انداخت!!
نگاههای کثیف مردهای دور و برم نشونه ی خوبی نبود با ترس و التماس لب زدم:
رحم کن ملک خان نزار بی آبر..و بشم.
بزار کنیزیتو بکنم ولی منو با این جماعت تنها نزار💦🔥
با صدای گوشخراشش خروشید:
صداتو ببر ضعیفه،، خونبس یعنی همین و تمام!!!
از میون جمعیت مردی فریاد کشید:
اول من میرم و...
دنبال ادامه شی؟؟بیا کانال زیر و این رمان واقعی ، هیجانی و ارباب_رعیتی رو که خونبسی دختری به اسمعاصی رو روایت میکنه دنبال👇👇
لینک موقته و تا چند ساعت دیگه حذف میشه🚯🔥🔥🚯
راستی توی کانالش همزمان دوتا رمان خونبسی جذاب و خفنمیزاره🔥💦
https://eitaa.com/joinchat/806815339C43f84c7f5b
هدایت شده از گستردهبلک🖤
عاصی روایتگر زندگی دختری است که خودش رو فدای برادران و خواهرش میکنه و داوطلب میشه تا به خونبسی بره ولی خبر نداره مَلک خان چه خوابی براش دیده و میخواد...
بیا و این رمان زیبا رو که پر از عاشقانه های جذاب و بدون سا.نسوره توی کانال زیر رایگان دنبال کنید🚯🚯❌️👇
https://eitaa.com/joinchat/806815339C43f84c7f5b
هدایت شده از _
_ تو که بابا نداری چجوری میخوای دوچرخه بخری؟
دانیال لب برچید اما جواب داد:
_ مامانم قول داده این ماه برام بخره
با شنیدن صدای بغض آلود پسرکم دستمال و طی رو کنار گذاشتم و فورا از اتاق بیرون اومدم
پارسا بلند خندید:دوچرخه گرونه مامانت نمیتونه بخره،کفشت هم پاره شده،اون روز گفتی مامانت میخواد برات کفش نو بخره ولی هنوز با کفش پاره میای.
دانیال جواب نداد و پارسا ادامه داد:
_ بابام گفت که مامان تو نوکرِ خونهی ماست، اگه ما بهش پول ندیم دیگه نون برای خوردن هم ندارین.
بهت زده از حرفهای پارسا جلو رفتم و خطاب بهش گفتم:پارسا جان مگه تو و دانیال باهم دوست نیستین؟ چرا نمیرید بازی کنید؟
دانیال با دیدنم به سرعت سمتم اومد و پاهام رو چسبید تا ازم جدا نشه
پارسا که حداقل چهار سال از دانیالِ سه سالهی من بزرگ تر بود با اخم گفت:
_ مامانم گفته با بچههای کلفت های خونه بازی نکنم.
همون لحظه آقای لشکری، پدر پارسا وارد سالن شد و رو به من با عصبانيت گفت:خانم چندبار بگم بچه با خودت نیار سرکار؟ کلی کار ریخته رو سرمون بعد تو اومدی با بچت بازی میکنی؟
بدون اینکه اجازه صحبت به من بده با صدایی بلندتر از قبل گفت:
_ عجب غلطی کردیم گذاشتیم زن بیشوهر بیاد تو خونه کار کنه ها!
اصلا کارتو نخواستیم جمع کن وسایلت رو برو من دیگه اعصاب سروکله زدن باهات ندارم
شوکه و غم زده از شنیدن دوباره لقبی که هرجا میرفتم و میفهمیدن تنها با پسرم زندگی میکنم بهم نسبت میدادن قدمی عقب رفتم اما کم نیاوردم
هزاران جوابی که داشتم رو پشت لبهام مخفی کردم،من به این کار احتیاج داشتم و مجبور بودم با وجود تحقیر هاشون بمونم و کارمو انجام بدم.
چشم پسرک سه سالهام به من بود و اگه بیکار میشدم شرمندش میشدم:
_ ولی آقای لشکری من کارم رو خوب انجام میدم الانم دیدم بچه ها بحثشونه اومدم بگم باهم بازی کنن.
آقای لشکری بدتر از قبل با حالت چندش به دانیال نگاه کرد،طوری که پسرک معصومم هم حس کرد و بیشتر به پاهام چسبید: بچه من با هم سطح خودش بازی میکنه نه با بچه یه کلفت که معلوم نیست از کجا اومده.
از شدت ناراحتی و حیرت سر جا میلرزیدم...خدا رو هزار بار شکر میکردم که دانیال معنی حرفاش رو درک نمیکرد
اما همینکه بیشتر از قبل بهم چسبید نشون میداد متوجه شده اون مرد حرفهای خوبی به من نمیزنه
دهان باز کردم که بگم پدر بچه من میتونه کل زندگی تو رو بخره و حراج کنه که صدای بم مردونهای از ورودی راهرو بلند شد: چه خبره اینجا؟ باز با کی بحثت شده کله سحر خونه رو گذاشتی رو سرت؟
من سر جا خشک شدم و لشکری نیشش شل شد و مطیعانه سمت مرد دوید
_ بیدارتون کردم آقا مرصاد؟
شرمنده آقا بخدا از دست این کارگرا به ستوه اومدم دو دقیقه بالا سرشون نباشی میخوان از زیر کار در برن
میدونستم لشکری سرایدار اینجاست اما هیچوقت صاحب خونه رو ندیده بودم و حالا.....محال بود گوش هام اون صدای خوشآهنگی که یکسال هرشب میشنید رو فراموش کرده باشه
صدایی که متعلق به پدر پسرکم بود
مرد جواب داد: بیدار بودم صدای پارسا بیدارم کرد.
پارسا بلافاصله به سمت مرد دوید و خودش رو براش لوس کرد: این پسره میخواست دوچرخه ای که برام خریدین رو سوار شه میگفت دوچرخه که خرید میده منم سوار شم،ولی من میدونم نمیتونه بخره چون بابا نداره مامانش هم کلفت اینجاست.
به دنبال راه فرار میگشتم تا قبل از اینکه چشم مرصاد بهم بیفته دانیال رو بردارم و برم که اینبار دانیال جواب داد: من بابا دارم،خودم عکساش رو تو گوشی مامانم دیدم...لب برچید و انگشت اشارهاش رو سمت مرصاد دراز کرد:
_ وای مامان ببین این آقاهه خیلی شبیه باباست، مگه نه؟!
وحشت زده لب زدم:دانیال.
نگاه مرصاد بالأخره به من افتاد و مات و مبهوت موند...قدمی جلو اومد و ناباور لب زد :
_ دیلان؟؟! واقعا خودتی ؟!
https://eitaa.com/joinchat/3414230397Cc90b3d5baa
رمان کامل شده قلبمبهتودچارشد😍👆
رویایریحــٰانه
قسمت اول( حال )
دلشوره ی بدی داشتم.بعد از پنج سال این اولین دیدار ما بود.یعنی مرا به یاد میاورد؟! دستم را برای زدن زنگ در بالا آوردم ولی هنوز جرات زدن زنگ را نداشتم که صدای فریاد زنی مرا کنار در میخکوب کرد.
_ میرم پس چی فکر کردی، بچتو خودت بزرگ کن تا حالت جا بیاد دیوونه.
در باز شد و مونا جلوی رویم ظاهر شد.خشکم زد.لحظه ای فکر کردم مرا شناخت ولی او باز فریاد زد : بفرما پرستار بچه هم رسید.
صدای فرزاد قلبم را از جا کند : گمشو از خونم بیرون...
مونا نیشخندی به من زد و گفت: بدبخت شدی خانم ....من اگه جات بودم میرفتم تیمارستان کار میکردم تا توی این خونه.
بعد با قدمهای بلند ازم دور شد.صدای بلند فرزاد باز تپش قلبمو زیاد کرد : خانم شما بیایید تو و در و پشت سرتون ببندید.
با اضطراب وارد شدم و درو بستم.همین که چشمم به فرزاد افتاد ، رنگم پرید.چقدر عوض شده بود و چقدر شکسته.دلم بحالش سوخت.چشمام با درد و غمی از پنج سالی که بی او گذشت بهش خیره شد که با عصبانیت گفت: خانم من بیکار نیستم که تا شب اینجا واستم...بفرمایید برید بالا، پسرم بالاست، من شب میام در مورد حقوقتون با هم صحبت میکنیم.
بعد از کنارم رد شد و از خونه بیرون زد.با رفتن فرزاد احساس راحتی کردم.پله ها رو به سمت بالا دویدم و فریاد زدم: سینا...
پسری پنج ساله با چشمانی که شبیه خودم بود و لبانی که مرا یاد فرزاد میانداخت کنار در ظاهر شد.کیفم رو سمتی انداختمو سینا رو در آغوش کشیدم.چند بوسه ی پی در پی به صورتش زدم.متعجب نگام کرد و گفت : شما پرستار منید؟!
اشک چشمانم با لبخند لبام گره خورد: آره عزیزم.
_ پس چرا منو بوسیدی؟ میخوای مامانم بشی؟
چشمامو از غصه بستمو و توی دلم گفتم : کاش میدونستی که من مادرتم.
با لبخند نگاش کردمو گفتم : آخه منم یه پسر دارم اندازه تو دلم خیلی براش تنگ شده بود ، تو رو بغل کردم.
لبخند کمرنگی زد و گفت : بیارش اینجا با من بازی کنه...آخه من خیلی تنهام.
به زور جلوی گریمو گرفتمو دست کوچولوشو بوسیدم و گفتم : دیگه تنها نیستی خاله شیرین پیشت میمونه.
با لحن با مزه ای گفت : خاله شیرین کیه دیگه ؟!
با خنده گفتم : منم دیگه.
دوباره صورتش رو بوسیدم و گفتم : حالا برو بازی کن.
سینا به سمت اتاقش رفت و من نگام توی خونه چرخید. جاذبه ی خاطرات داشت منو درون گردش خودش میکشید.داشتم بی اختیار به گذشته سفر میکردم....به پنج سال پیش....به روزی که فرزاد و پدرش منصور شاهی به خواستگاری من اومدند...
ادامه دارد....
https://eitaa.com/joinchat/3712483670C20ebdd5778
🌸❤️🌸❤️