eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.1هزار دنبال‌کننده
937 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
باز هم دست پر اومدم و جدیدترین و عاشقانه ترین رمان ارباب_رعیتی رو براتون آوردم🔥🔥 من عاصی ام... دخترک لجبازی که در زیبایی بی مثال بودم...دست تقدیر منو به عمارتی برد که عروس خونبسش شدم!! هیچ‌کس خبر نداشت قراره چه اتفاقی بیفته تا اینکه مَلِک خان پسرای عمارت رو به صف کرد و گفت این دختر ارزونی شما از امروز من باهاش صنمی ندارم...باخنده ی کریهش لرزه به تنم انداخت!! نگاههای کثیف مردهای دور و برم نشونه ی خوبی نبود با ترس و التماس لب زدم: رحم کن ملک خان نزار بی آبر..و بشم. بزار کنیزیتو بکنم ولی منو با این جماعت تنها نزار💦🔥 با صدای گوشخراشش خروشید: صداتو ببر ضعیفه،، خونبس یعنی همین و تمام!!! از میون جمعیت مردی فریاد کشید: اول من میرم و... دنبال ادامه شی؟؟بیا کانال زیر و این رمان واقعی ، هیجانی و ارباب_رعیتی رو که خونبسی دختری به اسم‌عاصی رو روایت میکنه دنبال👇👇 لینک موقته و تا چند ساعت دیگه حذف میشه🚯🔥🔥🚯 راستی توی کانالش همزمان دوتا رمان خونبسی جذاب و خفن‌میزاره🔥💦 https://eitaa.com/joinchat/806815339C43f84c7f5b
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از گسترده الی
به من می‌گن ارباب! مردی که از زن جماعت بیزاره و دختر‌های خدمتکار جرات ندارن حتی از مقابلش در بیان. یه روز که با افرادم سوار بر اسب از بالای تپه می‌گذشتیم، چشمم به دختر خدمتکاری افتاد که رفته بود از چشمه آب بیاره! ولی به جای کار کردن، روسریش رو درآورده بود و با طنازی مشغول شونه کردن موهای بلند مشکیش شده بود! برگشتم و دیدم تمام افرادم، محو دختره شدن! از خشم به خودم لرزیدم! دستور دادم گورشون رو گم کنن و برای تنبیه دختره، از تپه پایین رفتم! دختره متوجه من نبود و همچنان که آواز می‌خوند، موهاش رو توی دست باد به رقص درآورده بود! بهش رسیدم و تا به خودش بیاد، شلاقم رو بالا بردم و با تمام زورم بهش شلاق زدم! تا بهش گفتم گیس‌هاش رو جمع کنه، من رو شناخت و پا به فرار گذاشت و من به تماشای دختری ایستادم که با موهای باز و بلند توی دشت می‌دوید و دلم رو با خودش می‌برد! چهره‌اش رو ندیدم و بین خدمه دنبالش گشتم، ولی پیداش نکردم! تا اینکه یه روز دختری رو دیدم که کنج عمارت، روی زخم پشتش مرهم می‌ذاشت! آهسته به سمتش رفتم... https://eitaa.com/joinchat/3557557479Cbed03d753b
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 عصبی بهش خیره میشم و دلم میخواست با همین شکم پاره و بخیه شده ام از جا بلند بشم و اتیشش بزنم . + معلومه کدوم قبرستونی هستی ؟! خسته و کوفته روی مبل میشینه و نفس عمیقی می‌کشه.. تمام صورتش عرق کرده بود و نفسش بالا نمی اومد - والا .. یکی دیگه میزاد. دهن ما صاف میشه ‌. ساکت بهش خیره میشم و هنوزم دنبال دلیلم .. - رفته بودم برای کار های شناسنامه... ببینم چی به چیه . کی به کیه . فواد خر کیه ؟! پخی میزنم زیر خنده و دست روی دهنم میزارم . + خفه شو سیمین ! حرف دهنتو‌ بفهم دیگه . آفتاب خورده به اون سرت چرت میگی .. نمی‌تونستی موبایل لعنتی ات رو جواب بدی ؟! پوکر بهم خیره میشه و انگار که با یک خر طرف هست ... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
من پریزادم، دخترِ خان... عاشق شدم؛ آن‌هم نه کسی که شایسته‌ی نام و جایگاه من باشد. دل به پسری رعیت‌زاده بستم و پنهانی، میان ترسِ رسوا شدن و شیرینیِ دیدارهای کوتاه، رویایی برای آینده‌مان ساختم. اما من از تقدیر بی‌خبر بودم... تقدیری که قرار بود مرا به راهی بکشاند که هرگز انتخابش نکرده بودم. راهی که بازگشتی نداشت. حالا من ماندم و راهی که تقدیر به اجبار پیش پایم گذاشت؛ ازدواج اجباری با فردی ثروتمند بخاطر منفعت پدرم! از همان روز، زندگی‌ام دیگر شبیه گذشته نبود. دیگر دخترِ نازنازیِ عمارت‌مان نبودم و در میان آدم هایی غریبه تنها ماندم و سختی های زیادی را تجربه کردم. اما در میان تمام این تاریکی‌ها، چیزی رو پیدا کردم که هیچ‌وقت انتظارش رو نداشتم...عشقِ واقعی! همان مردی که قرار بود فقط شوهرِ اجباری من باشد، کم‌کم تبدیل شد به کسی که حضورش برام مهم بود و زخم های دلم را ترمیم می‌کرد. همه‌چیز خوب بود تا اینکه عشقِ سابقم که فراموشش کرده بودم یه نامه‌ی عاشقانه برام فرستاد و شوهرم رو اون نامه رو به منزله‌ی خیا،نتِ من برداشت کرد. با دیدنِ اون نامه، برگه رو در دستش مچاله کرد و به سمتم خیز برداشت و.... https://eitaa.com/joinchat/3463708997C347085b604 😍🤩 اگه دنبال یه رمان ارباب‌رعیتی پر از عشق، اجبار، راز، اتفاقات غیرمنتظره و هیجان هستی، این داستان رو از دست نده! هر بار که فکر می‌کنی بالاخره همه‌چیز آروم شده، اتفاقی می‌افته که دوباره ورق رو برمی‌گردونه... 🫣🔥 فقط کافیه شروعش کنی؛ بعید می‌دونم بتونی گوشی رو زمین بذاری! 😍📖
از وقتی پا به عمارتِ خانواده‌ی شوهرش می‌زاره، مادرشوهرش و جاری‌هاش از هیچ آزار و فشاری برای شکستنِ پریزاد دریغ نمی‌کنند اما پریزاد قرار نیست زیر بار این ظلم سر خم کنه… بیا و ایستادگیِ دختری رو بخون که برای حقش می‌جنگه🥲 https://eitaa.com/joinchat/3463708997C347085b604 سرگذشت زیبای پریزاد در رمان خورشید و ماه❤️‍🔥🌙 نگم از عاشقانه های جذابش با شوهرِ اجباری‌اش🙈🤭