من دخترِ فقیری بودم با موهای نارنجی که همه صدام میزدن آناشرلی، وقتی اون خانواده ی پولدار برای خواستگاری منِ فقیر اومدن همه ی فامیل از حسادت داشتن می ترکیدن😶🌫️
داماد اون قدر همه چی تموم بود که خانواده م همون اول قبول کردن و خیلی زود عقد کردیم. بعدش هم منو به عنوان عروس با خودشون به شهر شون بردن اوایل همه چی خوب بود اما خیلی زود فهمیدم این خانواده مشکوک وعجيبن...🫣
مخصوصاً شوهرم و برادر فلجش😓
شوهرم، برادرش خیلی دوست داشت همه ی کارهای شخصیش رو خودش انجام میداد، حتی خیلی وقتها اونو به من ترجیح می داد و این موضوع آزارم میداد...اما هربار رفتارها و عادت های عجیبشون منو شوکه میکرد از همون اول یه چیز بدجوری ذهنم درگیر کرده بود.
شوهرم هر شب یه لیوان شیر با یه بادمجون خام میزاشت توی سینی و میرفت اتاق برادرش🙄
اوایل سعی می کردم اهمیت ندم اما وقتی هر شب تکرار شد کنجکاوی مثل خوره افتاده بود به جونم یه شب بالاخره صبرم تموم شد وقتی شوهرم مثل همیشه با یه لیوان شیر و بادمجون رفت سمت اتاق برادرش دیگه نتونستم تحمل کنم.آروم دنبالش رفتم و از پنجره یواشکی داخل اتاق رو نگاه کردم یه قسمت کوچیک از پرده کنار رفته بود.
با کنجکاوی چشمم رو به همون شکاف دوختم و داخل نگاه کردم که به لحظه خشکم زد،اصلاً باورم نمیشد چیزی که می دیدم واقعی باشه...😔♨️
https://eitaa.com/joinchat/575602711C53cd5437f1
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یروز با ننمو آبجیم توران رفته بودیم حموم عمومی که تنی به آب بزنیم!!🧼
رسم بر این بود که قبل از حموم همه جمع میشدن، یکی ضرب میگرفت و بقیه دست میزدن، هر کی هم برا پسرش دنبال عروس بود تو همون بین دختر انتخاب میکرد،
بخاطر بابای عیاشم هیشکی در خونمون رو نمیزد و جفتمون رسما ترشیده بودیم ، برای همین وقتی ضرب گرفتن من بلند شدم رفتم وسط و..😬🤦🏻♀
https://eitaa.com/joinchat/3447193688Ca4d6e8a13f
غافل ازینکه یه پسر از پنجره نور گیر داشت منو دید میزد و بخت سیاهمو نوشت😭😭💔
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_368
ناراحت به سمتش برمیگردم .
چشم روی هم گذاشته و انگار واقعا قصد ادامه دادن نداره...
+من از تو نمیترسم ...
صدای پوزخندش سوهان روحم میشه .
چشم روی هم گذاشته ..
سرم به سمت مخالف میچرخونم و نفس عمیقی میکشم .
داشت دردسر بزرگی میشد .
اگر بار دیگر همچین اتفاقی می افتاد معلوم نبود واکنشش چجوری باشه ..
اصلا ...
اصلا اینکه از خونه بیرون زده بود تن و بدنم را لرزانده بود...
با وضعیت درستی بیرون نزده بود و مشخص نبود قرار است پیش کی بره ..
من..
من زنش بودم اما نمیتونستم آرامش کنم .
کلافه دستم روی چادرم مشت میشه و عصبی نفسم بیرون میدم ..
کاش مادرم بود .
مادری که به من رو از این وضعیت نجات بده ..
چشم روی هم میزارم ..
نمیتونستم چیزی به مامان بگم
اگر میگفتم نمیپرسید توی این مدت اوضاع تون چجوری خوب شده که هنوز زنش نیستی ؟!
فکر ها داشت مثل موریانه مغزم رو می خورد .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
هدایت شده از گستردهبلک🖤
باز هم دست پر اومدم و جدیدترین و عاشقانه ترین رمان ارباب_رعیتی رو براتون آوردم🔥🔥
من عاصی ام...
دخترک لجبازی که در زیبایی بی مثال بودم...دست تقدیر منو به عمارتی برد که عروس خونبسش شدم!!
هیچکس خبر نداشت قراره چه اتفاقی بیفته تا اینکه مَلِک خان پسرای عمارت رو به صف کرد و گفت این دختر ارزونی شما از امروز من باهاش صنمی ندارم...باخنده ی کریهش لرزه به تنم انداخت!!
نگاههای کثیف مردهای دور و برم نشونه ی خوبی نبود با ترس و التماس لب زدم:
رحم کن ملک خان نزار بی آبر..و بشم.
بزار کنیزیتو بکنم ولی منو با این جماعت تنها نزار💦🔥
با صدای گوشخراشش خروشید:
صداتو ببر ضعیفه،، خونبس یعنی همین و تمام!!!
از میون جمعیت مردی فریاد کشید:
اول من میرم و...
دنبال ادامه شی؟؟بیا کانال زیر و این رمان واقعی ، هیجانی و ارباب_رعیتی رو که خونبسی دختری به اسمعاصی رو روایت میکنه دنبال👇👇
لینک موقته و تا چند ساعت دیگه حذف میشه🚯🔥🔥🚯
راستی توی کانالش همزمان دوتا رمان خونبسی جذاب و خفنمیزاره🔥💦
https://eitaa.com/joinchat/806815339C43f84c7f5b
هدایت شده از گستردهبلک🖤
عاصی روایتگر زندگی دختری است که خودش رو فدای برادران و خواهرش میکنه و داوطلب میشه تا به خونبسی بره ولی خبر نداره مَلک خان چه خوابی براش دیده و میخواد...
بیا و این رمان زیبا رو که پر از عاشقانه های جذاب و بدون سا.نسوره توی کانال زیر رایگان دنبال کنید🚯🚯❌️👇
https://eitaa.com/joinchat/806815339C43f84c7f5b
هدایت شده از گسترده الی
به من میگن ارباب!
مردی که از زن جماعت بیزاره و دخترهای خدمتکار جرات ندارن حتی از مقابلش در بیان.
یه روز که با افرادم سوار بر اسب از بالای تپه میگذشتیم، چشمم به دختر خدمتکاری افتاد که رفته بود از چشمه آب بیاره!
ولی به جای کار کردن، روسریش رو درآورده بود و با طنازی مشغول شونه کردن موهای بلند مشکیش شده بود!
برگشتم و دیدم تمام افرادم، محو دختره شدن!
از خشم به خودم لرزیدم!
دستور دادم گورشون رو گم کنن و برای تنبیه دختره، از تپه پایین رفتم!
دختره متوجه من نبود و همچنان که آواز میخوند، موهاش رو توی دست باد به رقص درآورده بود!
بهش رسیدم و تا به خودش بیاد، شلاقم رو بالا بردم و با تمام زورم بهش شلاق زدم!
تا بهش گفتم گیسهاش رو جمع کنه، من رو شناخت و پا به فرار گذاشت و من به تماشای دختری ایستادم که با موهای باز و بلند توی دشت میدوید و دلم رو با خودش میبرد!
چهرهاش رو ندیدم و بین خدمه دنبالش گشتم، ولی پیداش نکردم!
تا اینکه یه روز دختری رو دیدم که کنج عمارت، روی زخم پشتش مرهم میذاشت!
آهسته به سمتش رفتم...
https://eitaa.com/joinchat/3557557479Cbed03d753b
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستپنجاهچهار
عصبی بهش خیره میشم و دلم میخواست با همین شکم پاره و بخیه شده ام از جا بلند بشم و اتیشش بزنم .
+ معلومه کدوم قبرستونی هستی ؟!
خسته و کوفته روی مبل میشینه و نفس عمیقی میکشه..
تمام صورتش عرق کرده بود و نفسش بالا نمی اومد
- والا ..
یکی دیگه میزاد.
دهن ما صاف میشه .
ساکت بهش خیره میشم و هنوزم دنبال دلیلم ..
- رفته بودم برای کار های شناسنامه...
ببینم چی به چیه .
کی به کیه .
فواد خر کیه ؟!
پخی میزنم زیر خنده و دست روی دهنم میزارم .
+ خفه شو سیمین !
حرف دهنتو بفهم دیگه . آفتاب خورده به اون سرت چرت میگی ..
نمیتونستی موبایل لعنتی ات رو جواب بدی ؟!
پوکر بهم خیره میشه و انگار که با یک خر طرف هست ...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼