خواندن این سرگذشت به شدت توصیه می شود.
اسمم آلاست
داداشم سر یه جریان فوت کرد و زنش،بچه شو گذاشت پیش منو مامانم و رفت.
درس و زندگی رو ول کردم و مدام کار می کردم اما از یه جایی به بعد دیگه کم آوردم و هرچی هم کار می کردم خرج شیر خشک برادرزاده م و بدهی های داداشم و اجاره خونه در نمی اومد.
یه شب براد زاده م گرسنه بود هرچی التماس کردم بهش شیر خشک ندادن و من مجبور شدم به دوستم زنگ بزنم.
اما دوستم به بهونه ی اینکه کمکم کنه منو به خونه شون کشوند و گولم زد و اون شب🥲🥲
https://eitaa.com/joinchat/2236221228C35f2ee2626
ماجرای آلا یه سرگذشت عبرت آموزه که لازمه هر آدمی بخونه(این سرگذشت کاملا واقعیه🥲)
اون شب رفتم داروخونه و از خجالت صورتم رو پوشونده بودم.با صدایی که میلرزید گفتم:
_خانوم یه شیر خشک میدی؟
خانومه یه نگاه کرد بهم گفت
_بازم که تویی...برو دختر جون هنوز حساب قبلی هات مونده!بهش گفتم
_پو....لتو نخوردم که میگم میارم...بچه گرسنه ست تو خونه، خدا پیغمبر حالیته؟؟
نیشخندی زد و جواب داد:
_نه دختر جون....حالیم نیست.... تو فکر میکنی روی پیشونی ما چیزی نوشته،هر چند روز میای یه قوطی شیر خشک میگیری و میری....تو که عرضه نداشتی خرج بچه تو بدی بیخود کردی بچه آوردی برو وقت بقیه رو نگیر!
بفرما بیرون خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه ،همونجورم گوشیم مدام زنگ میخورد.مامانم بود:
_آلا کجایی بچه از گشنگی مر..//د!
پیرزن بیگناه آخر عمری چه مصیبت ها میکشید.گفتم:
_زبونتو گاز بگیر مادر من خدانکنه... از پری خانوم یکی دو پیمونه بگیر با شیر خشک برمیگردم. مادرم گفت به خدا روم نمیشه ده بار ازش قرض کردیم از سر ناچاری زنگ زدم به دوستم جریانو گفتم اونم گفت بیا خونم کمکت میکنم ولی نمیدونستم که چه خوابی برام دیده وقتی رسیدم ....
https://eitaa.com/joinchat/2236221228C35f2ee2626
ادامه این داستان واقعی رو و تو کانال زیر بخونید اگر بدونید سرنوشت آلا چی شد شوکه میشید🥲🥲
رمانهای خانم فاطمه علیکرم👇
منتهای عشق فصل ۱ و ۲
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
اوج نفرت و زبان عشق
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
تمام تو سهم من و یگانه
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
روزهای تاریک سپیده (ارباب رعیتی)
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
کنار تو بودن زیباست
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
پرستار عشق
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
سلام
عزیزم من دنبال رمان های خانم فاطمه علی کرم هستم.
چون شنیدم رمان هاشون بر اساس واقعیت هست خیلی علاقه دارم بخونم
میشه لطف کنید لینک رمان هاشون رو برام بفرستید؟
https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
کانال ثبت شده در #سایترسانهمحورِوزارتارشاد😳
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_369
درخواست پارت جدید کرده بودید و به اصرار شما یک پارت دیگه قرار دادیم ..
بخونید حتما تا پارت بعدی هم بزاریم
https://eitaa.com/joinchat/881526095C7bbaf0a839
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق #پارت_369 درخواست پارت جدید کرده بودید و به
بخونید پارتو بریم پارت بعدی 👆🤭
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق #پارت_369 درخواست پارت جدید کرده بودید و به
اونجایی که امیرعلی میگه بزار خودم میبرم 🥲🤫
هدایت شده از پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿🌝🌿🌝🌿🌝🌿
🌝🌿🌝🌿🌝🌿
🌿🌝🌿🌝🌿
تازه از اتاق عمل برگشته بودم که صدای همهمهی پرستارا کل راهرو رو برداشته بود.
ـ چی شده؟
یکی از پرستارا با عجله گفت:
ـ یه بیمار تصادفی آوردن... زن جوونه، بارداره، احتمالاً تو ماههای آخره.
اخم کردم.
ـ جراحش کو؟
ـ وضعیتش خیلی خرابه، ولی یه مشکل دیگه هم داریم.
ـ چه مشکلی؟
پرستار نفسزنان گفت:
ـ کسی همراهش نیست. رضایتنامه نداریم، هزینهی عملم کسی نیست قبول کنه. فقط کارت ملیش همراهشه.
پرونده رو از دستش گرفتم.
ـ اسمش؟
پرستار بدون اینکه بدونه چه بلایی قراره سرم بیاد، گفت:
ـ #دلجو...
انگار یکی یه مشت محکم کوبید وسط سینهم.
ـ چی گفتی؟
ـ دلجو... اسمش دلجوعه.
پرونده از دستم سر خورد.
چند ماهه که بود اسمش رو فقط توی ذهنم میشنیدم. در برابر دنبال دختری بودم که اسمش دلجو با چشمای زمرده رنگ زندگیمو ازم گرفته بود ولی دلجویی من باردار نبود!
آروم گفتم:
ـ بیمار کجاست؟
پرستار به اتاق عمل اشاره کرد:
ـ هنوز آمادهش نکردیم. وضعیتش دقیقهای بدتر میشه.
دویدم سمت اتاق.
در رو که باز کردم، دنیا همونجا روی سرم خراب شد.
اون زن بیهوش روی تخت...
دلجو بود.
همون صورت... همون چشمها...
فقط شکمش بزرگ شده بود.
نگاهم افتاد روی شکمش و نفسم بند اومد.
دلجو باردار بود...
و من حتی نمیدونستم.
برگشتم سمت پرستار:
ـ چرا معطلین؟!
ـ آقای دکتر، رضایتنامه...
ـ هزینهش با منه.
ـ ولی رضایت قانونی...
نگاهم رو از دلجو نگرفتم.
ـ رضایتش با من.
ـ اما شما نسبتتون با بیمار...
صدایم لرزید:
ـ #زنمه.
همه ساکت شدن.
ـ این زن... زن منه. بچهای که توی شکمش داره برای زنده موندن میجنگه هم بچهی منه.
رو به پرستارا فریاد زدم:
ـ اتاق عمل رو آماده کنید!
مکث کردم و نگاه آخرم رو به دلجو دوختم.
ـ من خودم عملش میکنم...
https://eitaa.com/joinchat/2002716144C61f9e5e5f6