هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
اونقدر کثیف و چندش بود که رغبت نمیکردم نگاهش کنم ولی مجبور شدم عقدش کنم... بهش گفته بودم فکر کردی کیییی دختره بدبخت ... ازش چندشم میشد و حتی نگاهش نمیکردم.
شبا روی تخت پر قوم میخوابیدم و اون دختر روی زمین کنار تخت همه میدونستن ازدواجمون صوریه...
تا اینکه یک روز وقتی از سر کار برگشتم مادرم روی پاش چایی ریخت بدو بدو برای معاینهاش بردمش ولی وقتی پوست مثل برفشو دیدم با کنجکاوی سر بلند کردم...
چشمم توی یک جفت چشم کهربایی گره خورد باورم نمیشد این دختر همونیه که شش ماهه نگاهش نکردم....
https://eitaa.com/joinchat/1571226821Cd6c8a18c66
مادر پشت در حمام تند تند به در حمام میکوبید.
_ این دختره غربتی چش شد پندار؟ باز کن درو ببینم... ذلیل شه الهی... دست و پا چلفتی...
نرگس رو بلند کردم و رو دست گرفتم. با حرص بیرون رفتم و گفتم: دفعه بعدی با زن من درست صحبت کن مامان... میریم اتاقمون لطفا مزاحم نشید...
و جلوی چشمهای مبهوت کل عمارت باهاش توی اتاق رفتم ولی همون شب اتفاقی افتاد که...
ادامهاش اینجاست👇
https://eitaa.com/joinchat/1571226821Cd6c8a18c66
🚫 این پارت صد در صد واقعیه و لینکش فقط بیست دقیقه اعتبار داره🚫
هر چه کردی با دلم را شعر کردم، روزِ حشر
دفترِ اشعارِ ما، خود نامهٔ اعمالِ توست...💔
#رمان_فاصله_بین_عشق_و_نفرت❌
ترس جیغی کشیدم
-کشتیش ولش کن ساشا
مشتی تو صورتش کوبید و با چشمای سرخش
- ببین مرتیکه حواستو جمع کن این دختری که اومدی سرمیزش زن منه میفهمی زن! من میکشم کسی و که دو قدمیش بره بخواد نگاه چپ بهش دااشته بااشه
دیگه واقعا از ترس به خس خس افتاده بودم قیافش واقعا وحشناک شده بود، دستم رو کشید و بلندم کرد ساکت بودنش میترسوندم
- م..ن...ب...ا...تو جایی نمیام .
یه دفعه دستمو کشید که پرت شدم توی بغلش ، لبشو چسبوند به لاله ی گوشم .
- بهت گفتم تو همه چیت حتی نفس کشیدنتم برای منه اونوقت با این تیپ و قیافه میای بیرووون میخواای حااایت کنم من کیتمم؟
چشمام گرد شد ، ترسم رو پنهون کردم و با جسارت گفتم
- ت....و چیکاره منی که انقدر بهم گیر میدی؟
نفس عمیقی کشید و چشماش رو بست
- پا روی دمم نذار ، سگ بشم بدجور پاچتو میگیرم نذار بت بفهمونم کیم!...
پوزخندی زدم - بفهمون برام مهم نی...
نذاشت حرفمو کامل کنم ، به دیوار کوبیدم و دستش رو میون موهام فرو کرد و دست دیگشو کنارم گذااشت...🤤🔥
https://eitaa.com/joinchat/1549533314C59680a3f94
#اگه_ندیدیش_لف_بده_کاملا_واقعی😱
وحشیانه آزارش دادم ، تحقیرش کردم ، برای انتقام دست به هرکاری زدم به اجبار عقدش کردم...
کاری کردم که دیگه نتونه مادر بشه اما...
حالا بی گناهی اون ثابت شده و فکر اینکه بفهمه بیگناه مجازات شده ، و بخواد من و ترک کنه دیوونم میکررد خیلی وقت بود دلمو به این دختر کوچولو باخته بودم...دنیا رو با آدماش جهنم میکنم اگر یه قدم ازم فاصله بگیره ، زنده نمیزارم مردی رو که بهش نزدیک بشه و چشم رووش داشته باشهه...
اون مال منه...تا ابــــد...!❤️🔥💯😏
https://eitaa.com/joinchat/1549533314C59680a3f94
هدایت شده از گستردهبلک🖤
من آرشم☝️از زن گرفتن بیزار بودم و دلم به رفیقام خوش بود. قانون گروه مجرد بودن اعضا بود، اگر میفهمیدن متاهل شدم به حتم میپیچوندنم. سوای اون اصلا روم نمیشد این دختر زشتی که خودشو انقدر میپوشوند با سیبیل پشت لبش رو به عنوان زنم، معرفی کنم!!
عصبی غریدم: - عقدت کردم دیگه. میخوای هلک هلک دنبالم راه بیفتی؟
مبهوت نگاهم کرد و با تته پته گفت:
- پس کجا برم؟ گفتن باید باهاتون بیام چون دیگه...دیگه شما شوهرمید..
با نفرت چشم گرفته و گفتم:
- پیش منم جایی نداری. میخوام برم سفر. بمون همینجا، بهت سر میزنم.
راه افتادم سمت ماشین اما صدای چرخ چمدونشو شنیدم. حرصی شدم ولی نفسنفس که زد دلم سوخت. بالاجبار چمدون رو ازش گرفته و گفتم:
- حق نداری به رفیقام بگی زنمی. میگی بخاطر پول دانشگاهت اومدی خونه رو تمیز کنی الانم خدمه شخصی من شدی.فهمیدی؟!
به حتم دختر حاجی که پولشون از پارو بالا میرفت و تو ناز و نعمت بزرگ شده بود قبول نمیکرد این خزعبلات رو بگه؟! خوشحالی بودم که پیچوندمش اما یهو گفت:
- چشم. هرچی شما بگید. همینو میگم!!
باورم نمیشد باهام راه بیاد اما همونشب وقتی رفیقام اومدن صورتش رو اصلاح شده دیدم. هنوز ماتش بودم صمیمیترین رفیقم تو گوشم چیزی گفت که از زور غیرت سرخ شدم و همونجا... ادامهش رو اینجا میذاریم⚠️👇
https://eitaa.com/joinchat/770442792C199bfd67a7
هدایت شده از گستردهبلک🖤
با التماس مادرم،دختر سیبیلوی حاجی رو عقد کردم اما قسم خوردم بهش دست نمیزنم تا بتونم راحت طلاقش بدم اما شب عقد چمدون سنگینشو جلوم پام گذاشت.با خجالت چادرش رو تو صورتش کشید و گفت:- حاجی گفتن عروسی نمیخواد. باید باهاتون بیام خونتون!! خسته شدی از داستانای آبکی و کلیشه؟ بهترینشو آوردم برات زود برو اینجا📛👇
https://eitaa.com/joinchat/770442792C199bfd67a7
هدایت شده از _
خواندن این سرگذشت به شدت توصیه می شود.
اسمم آلاست
داداشم سر یه جریان فوت کرد و زنش،بچه شو گذاشت پیش منو مامانم و رفت.
درس و زندگی رو ول کردم و مدام کار می کردم اما از یه جایی به بعد دیگه کم آوردم و هرچی هم کار می کردم خرج شیر خشک برادرزاده م و بدهی های داداشم و اجاره خونه در نمی اومد.
یه شب براد زاده م گرسنه بود هرچی التماس کردم بهش شیر خشک ندادن و من مجبور شدم به دوستم زنگ بزنم.
اما دوستم به بهونه ی اینکه کمکم کنه منو به خونه شون کشوند و گولم زد و اون شب🥲🥲
https://eitaa.com/joinchat/2236221228C35f2ee2626
ماجرای آلا یه سرگذشت عبرت آموزه که لازمه هر آدمی بخونه(این سرگذشت کاملا واقعیه🥲)
هدایت شده از _
اون شب رفتم داروخونه و از خجالت صورتم رو پوشونده بودم.با صدایی که میلرزید گفتم:
_خانوم یه شیر خشک میدی؟
خانومه یه نگاه کرد بهم گفت
_بازم که تویی...برو دختر جون هنوز حساب قبلی هات مونده!بهش گفتم
_پو....لتو نخوردم که میگم میارم...بچه گرسنه ست تو خونه، خدا پیغمبر حالیته؟؟
نیشخندی زد و جواب داد:
_نه دختر جون....حالیم نیست.... تو فکر میکنی روی پیشونی ما چیزی نوشته،هر چند روز میای یه قوطی شیر خشک میگیری و میری....تو که عرضه نداشتی خرج بچه تو بدی بیخود کردی بچه آوردی برو وقت بقیه رو نگیر!
بفرما بیرون خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه ،همونجورم گوشیم مدام زنگ میخورد.مامانم بود:
_آلا کجایی بچه از گشنگی مر..//د!
پیرزن بیگناه آخر عمری چه مصیبت ها میکشید.گفتم:
_زبونتو گاز بگیر مادر من خدانکنه... از پری خانوم یکی دو پیمونه بگیر با شیر خشک برمیگردم. مادرم گفت به خدا روم نمیشه ده بار ازش قرض کردیم از سر ناچاری زنگ زدم به دوستم جریانو گفتم اونم گفت بیا خونم کمکت میکنم ولی نمیدونستم که چه خوابی برام دیده وقتی رسیدم ....
https://eitaa.com/joinchat/2236221228C35f2ee2626
ادامه این داستان واقعی رو و تو کانال زیر بخونید اگر بدونید سرنوشت آلا چی شد شوکه میشید🥲🥲
من عطام!
به اجبار پدرم دختر ۱۷ سالهای رو گرفتم.
قرار بود به جای بچهام که کشته شده، برام بچه بیاره!
ولی من دوستش نداشتم و بهش گفتم فکر کنه خدمتکاره و نوکری زن اولم که فلج بود رو بکنه.
اون روز وقتی به خونه اومدم، دیدم زنم عصبانیه داره سر دختره داد میزنه.
وقتی بهش گفتم چی شده، گفت که دختره از رژلبش زده.
با تعجب به شیرین نگاه کردم و از دیدن لبای قرمزش جا خوردم و نفسم رفت!
ازم ترسیده بود و مظلومانه گفت: ببخشید آقا، دیگه تکرار نمیشه!
نگاهم رو ریز بین کردم و بهش توپیدم: تا سه میشمارم، توی اتاقم باشی.
بهش پشت کردم و داشتم پلهها رو بالا میرفتم که شنیدم زنم میگفت: وقتی حسابی کتک خوردی، میفهمی رژ منو به لبای کثیفت نزنی!
چند دقیقه بعد شیرین با پاهای لرزون وارد اتاق شد و جلوی در ایستاد.
در حالی که به لباش زل زده بودم، در رو بستم و......
ادامه👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/3445687402Ce5a09275e6