eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42هزار دنبال‌کننده
938 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از _
من یه دخترم مامانم سنش بالاست و نمیتونه کار کنه،داداشم و بابام مردن و زن داداشم بچه شو داده به ما که وبال گردنش نباشه و بتونه بره پی خوش گذرونیش‌.. هیچ جا بهم کار نمیدن کارم بدن فقط میشه پول اجاره خونه هیچ راهی ندارم جز برم ویلای فرزام مجد😭😭😭 https://eitaa.com/joinchat/2236221228C35f2ee2626
هدایت شده از _
سرگذشتی به شدت عبرت آموز معجزه ای در چشم تو🫶 اون شب هر کاری کردم نتونستم پو/ل جور کنم . چوب خطم توی داروخونه پر شده بود انقدر از این و اون قرض گرفته بودم که دیگه کسی بهم رو نمیداد. نه پول تاکسی داشتم که برم کل شهر بگردم نه گوشیم شارژ داشت که از کسی چیزی بخوام. زن داداشمم توی ملاقات شرعی حامله شده بود و حالا بچه رو نمبخواست. اما اون بچه جون من بود و یادگار برادرم. واسه همین مجبور شدم با مامان دوستم که یه ... خونه داشت ارتباط بگیرم. اونشب فکر کردم قراره منو به یه پیرمرد عوضی بسپره اما اونی که اومد سراغم زیبا ترین و معروفترین پسر شهر بود،ولی بلایی سرم اومد که همون بدبختی که داشتم برام بهشت بود👇 https://eitaa.com/joinchat/2236221228C35f2ee2626
رویای‌ریحــٰانه قسمت اول( حال ) دلشوره ی بدی داشتم.بعد از پنج سال این اولین دیدار ما بود.یعنی مرا به یاد میاورد؟! دستم را برای زدن زنگ در بالا آوردم ولی هنوز جرات زدن زنگ را نداشتم که صدای فریاد زنی مرا کنار در میخکوب کرد. _ میرم پس چی فکر کردی، بچتو خودت بزرگ کن تا حالت جا بیاد دیوونه. در باز شد و مونا جلوی رویم ظاهر شد.خشکم زد.لحظه ای فکر کردم مرا شناخت ولی او باز فریاد زد : بفرما پرستار بچه هم رسید. صدای فرزاد قلبم را از جا کند : گمشو از خونم بیرون... مونا نیشخندی به من زد و گفت: بدبخت شدی خانم ....من اگه جات بودم میرفتم تیمارستان کار میکردم تا توی این خونه. بعد با قدمهای بلند ازم دور شد.صدای بلند فرزاد باز تپش قلبمو زیاد کرد : خانم شما بیایید تو و در و پشت سرتون ببندید. با اضطراب وارد شدم و درو بستم.همین که چشمم به فرزاد افتاد ، رنگم پرید.چقدر عوض شده بود و چقدر شکسته.دلم بحالش سوخت.چشمام با درد و غمی از پنج سالی که بی او گذشت بهش خیره شد که با عصبانیت گفت: خانم من بیکار نیستم که تا شب اینجا واستم...بفرمایید برید بالا، پسرم بالاست، من شب میام در مورد حقوقتون با هم صحبت میکنیم. بعد از کنارم رد شد و از خونه بیرون زد.با رفتن فرزاد احساس راحتی کردم.پله ها رو به سمت بالا دویدم و فریاد زدم: سینا... پسری پنج ساله با چشمانی که شبیه خودم بود و لبانی که مرا یاد فرزاد میانداخت کنار در ظاهر شد.کیفم رو سمتی انداختمو سینا رو در آغوش کشیدم.چند بوسه ی پی در پی به صورتش زدم.متعجب نگام کرد و گفت : شما پرستار منید؟! اشک چشمانم با لبخند لبام گره خورد: آره عزیزم. _ پس چرا منو بوسیدی؟ میخوای مامانم بشی؟ چشمامو از غصه بستمو و توی دلم گفتم : کاش میدونستی که من مادرتم. با لبخند نگاش کردمو گفتم : آخه منم یه پسر دارم اندازه تو دلم خیلی براش تنگ شده بود ، تو رو بغل کردم. لبخند کمرنگی زد و گفت : بیارش اینجا با من بازی کنه...آخه من خیلی تنهام. به زور جلوی گریمو گرفتمو دست کوچولوشو بوسیدم و گفتم : دیگه تنها نیستی خاله شیرین پیشت میمونه. با لحن با مزه ای گفت : خاله شیرین کیه دیگه ؟! با خنده گفتم : منم دیگه. دوباره صورتش رو بوسیدم و گفتم : حالا برو بازی کن. سینا به سمت اتاقش رفت و من نگام توی خونه چرخید. جاذبه ی خاطرات داشت منو درون گردش خودش میکشید.داشتم بی اختیار به گذشته سفر میکردم....به پنج سال پیش....به روزی که فرزاد و پدرش منصور شاهی به خواستگاری من اومدند... ادامه دارد.... https://eitaa.com/joinchat/3712483670C20ebdd5778 🌸❤️🌸❤️
من ریحانه دختری زیبا که مجبور شدم با پسر مردی که عاشق مادرم بود ازدواج کنم... اون پسر منو نمی‌خواست، اصلا نمی‌خواست و وقتی حامله شدم، بچه که به دنیا اومد بچه رو ازم گرفت و از خونه‌ش بیرونم کرد. حالا من، بعد از پنج سال برگشته بودم.. با یه هویت جدید با قیافه‌ای جدید تا بچمو ببینم و ازش بگیرم اما اون دم بزنگاه فهمید و..... https://eitaa.com/joinchat/3712483670C20ebdd5778 داستانی زیبا و دلنشین قلمی دیگر از بانو میم‌ی✨