eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
941 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق پارت هیجانی بعدی رپ گذاشتم اینجا براتون... امیرعلی دیونه تخت جدا گرفته 😒 https://eitaa.com/joinchat/479133974C94393f7936
شوهرم پلیس بود تازه از ماموریت برگشته بود بدون توجه به من خسته سمت حموم رفت ،بعد از گذشت یکسال به من دست نزده بود ،جلوی حموم ایستادم دستمو گذاشتم رو دستگیره در صدای مادرشوهرم تو گوشم زنگ زد : میدونم که تا الان بهت دستم نزده ... . این سوال برام تکرار میشد تو ذهنم من چی کم دارم؟ نه از زیبایی چیزی کم داشتم نه از اندا... فقط میدونستم در حدش نیستم اون یه خونواده اصل و نصب و ثروت بیکران داشت که من نداشتم همین باعث شده بود مادرشوهرم دنبال زن باشه برای شوهرم... درو باز کردم و رفتم تو...پشت به من زیر دوش بود . درو آروم بستم با قدمای لرزان سمتش رفتم . خشکش زد سریع برگشت و اخماش تو هم رفت وگفت:داری چیکار میکنی ؟ دستشو آروم گرفتم. گیج گفت:چت شده تو ؟ این کارا چیه ؟ با لبای لرزون گفتم: میخوام زنت بشم نه فقط توی شناسنامه …انگار زمان متوقف شده بود. مدت زیادی سام فقط نگاهم کرد. پوزخندش امیدمو ناامید کرد : یه شبه به این نتیجه رسیدی؟؟ یه قطره اشک از چشمم ریخت تمام تنم میلرزید. دیگه مطئن شده بودم که سام منو پس میزنه خواستم برگردم که محکم دستمو گرفت پوزخندی زد وگفت :مطمنی میخوای زنم بشی دیگه اره؟هیچ میدونی چرا تموم این یکسال بهت دست نزدم؟ منتظر بودم تا دلیلشو بگه ولی با حرفی که زد ....اینجا ادامه اشو بخون👇 https://eitaa.com/joinchat/2509964895C47f4b5058c
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
شوهرم پلیس بود تازه از ماموریت برگشته بود بدون توجه به من خسته سمت حموم رفت ،بعد از گذشت یکسال به من
من شهرزادم، فقط ۱۷ سالم بود مجبور شدم زن دوم یه پلیس بشم ،فردا عقدم منو برد یه منطقه مرزی گفت:موهات رنگ دندونات سفید بشه بهت دست نمیزنم اما یه شب وقتی بخاری خونه خراب بود مجبور شدم پیشش بخوابم نصف شب احساس کردم که.... ادامه اش اینجاست😁👇 https://eitaa.com/joinchat/2509964895C47f4b5058c
باز هم دست پر اومدم و جدیدترین و عاشقانه ترین رمان ارباب_رعیتی رو براتون آوردم🔥🔥 من عاصی ام... دخترک لجبازی که در زیبایی بی مثال بودم...دست تقدیر منو به عمارتی برد که عروس خونبسش شدم!! هیچ‌کس خبر نداشت قراره چه اتفاقی بیفته تا اینکه مَلِک خان پسرای عمارت رو به صف کرد و گفت این دختر ارزونی شما از امروز من باهاش صنمی ندارم...باخنده ی کریهش لرزه به تنم انداخت!! نگاههای کثیف مردهای دور و برم نشونه ی خوبی نبود با ترس و التماس لب زدم: رحم کن ملک خان نزار بی آبر..و بشم. بزار کنیزیتو بکنم ولی منو با این جماعت تنها نزار💦🔥 با صدای گوشخراشش خروشید: صداتو ببر ضعیفه،، خونبس یعنی همین و تمام!!! از میون جمعیت مردی فریاد کشید: اول من میرم و... دنبال ادامه شی؟؟بیا کانال زیر و این رمان واقعی ، هیجانی و ارباب_رعیتی رو که خونبسی دختری به اسم‌عاصی رو روایت میکنه دنبال👇👇 لینک موقته و تا چند ساعت دیگه حذف میشه🚯🔥🔥🚯 راستی توی کانالش همزمان دوتا رمان خونبسی جذاب و خفن‌میزاره🔥💦 https://eitaa.com/joinchat/806815339C43f84c7f5b
هدایت شده از پـرسـتشِ دلᥫ᭡
من گلنوشم 😍 توی عمارت شیرین خانم و آقا روزبه آشپزی می‌کنم و به عبارتی دومین آشپز عمارتم! مهندس یزدان کیانمهر برای بازسازی عمارت اومده بود و توی حیاط عمارت کار میکرد. همیشه زیرچشمی نگاهم میکرد و من از نگاهش شرم داشتم و به خودم میگفتم،این مهندس کجا و من کجا! تا اینکه یه روز که مشغول کار بودم شیرین خانم اومد و بهم گفت گلنوش از این به بعد باید برای بخش کارگرهای مهندس یزدان آشپزی کنی! شونه م رو لمس کرد و چشمک زد و گفت: _آخه آقا یزدان گفته که دلم میخواد این دختر آشپز مخصوص خودم بشه!! https://eitaa.com/joinchat/724304744Cc4125bb8ca عاشقانه ی یزدان و گلنوش اینجاست🥳 آشپز عمارت ۲ به قلم خانوم احسانیان 😍
هدایت شده از پـرسـتشِ دلᥫ᭡
واو🤭 جناب مهندس آشپز مخصوص میخوان... نگم براتون از ناز و دلبری های گلنوش که دل و دین مهندس ما رو می‌بره😉🙊 کل کل های این دو کفتر عاشق و مغرور خوندن داره🫠👇 https://eitaa.com/joinchat/724304744Cc4125bb8ca عضو گیری محدود دخترااا🖐 سریعاً عضو بشید