eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
953 عکس
68 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 " فواد " دستی به موهای خاکی ام میکشم و به سمت خونه میرم.. با رسیدن به دَر خونه، وسایل روی زمین میزارم و دَر باز میکنم.. +مستانههه؟ با نشنیدن جوابی از سمتش اخم هام توی هم میره... وسایل جلوی در رها میکنم و داخل میام.. +خانوم؟! باز هم سکوت.. با صدای سرفه هایی ترسیده به سمت اتاق آخر میرم... صدا از روشویی بود. در رو باز میکنم و با دیدن مستانه و حال خرابش از فرط خفگی سینه ام به خس خس میوفته... تمام محتویات معده اش رو داره بالا میاره و با دیدن من بلند میزنه زیر گریه.. به سمتش میرم و دستم روی دستش میزارم.. +گریه ات برا چیههه دیگه؟! چت شده تو؟! به هق هق افتاده و وسط نفس نفس زدن هاش به سختی جواب میده.. _مس... مسموم شدم فواااد 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
امروز با مناسبت عید شعبان دو پارت از رمان پرستش عشق رو براتون قرار میدیم..
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " نگاهی چرخید و روی من ایستاد.. چند ثانیه بهم خیره شد و در آخر نگاهی به خودش انداخت.. با دیدن خودش، جیغ دیگه ای کشید... اخم کمرنگی روی پیشونی ام میشینه و نگاهم سمت تاپ جذب‌ش میره... اون حسابی دلبر بود.. چشم بالا میارم که لب میزنه.. _تورو خدا... نگاه کردنم رو میگفت؟! اخمم تشدید میشه و با جدیت به‌ش خیره میشم.. کتم رو از تن بیرون میکشم و گوشه مبل ميندازم... با جدیت لب میزنم. _ نترس... جذاب نیستی برام.. مثل تو زیاد دیدم.. بعد هم بدون اینکه نگاهی بهش بندازم عقب کشیدم و با سمت اتاقم رفتم.. حرصی ام می‌کرد... حسابی از دستش عصبانی میشدم و در کنار عصبانیت زیادی در موردش کنجکاو بودم.. کنجکاو از اینکه کشف‌ش کنم... از اینکه بدونم چجوریه و جنسش مثل بقیه دختر های اطرافمه؟! وارد اتاق میشم و در رو پشت سرم میبندم.. با اینکه حسابی گرسنه بودم اما حاضر بودم قید بوی غذا راه افتاده رو بزنم ولی دیگه نبینمش... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " با صدای تقه در، کلافه چشم هام باز کردم و نگاهی به در انداختم.. +گرسنه نیستم.. ارنجم روی چشم هام گذاشتم که در باز شد و پرستش داخل اومد.. عصبی لب زدم.. _از کجای حرف من فهمیدی که میتونی بیای داخل؟! نفس عمیقی کشید و جلو تر اومد.. ظریف بود.. یک دختر با تمام ظرافت های زنانه که میتونست هر مردی رو به خودش جذب کنه الا من... من از چیزی که به زور بهم انداخته بودن تنفرررر داشتم و پرستش پر اجبار ترین چیز در زندگی ام بود.. _م.. من شام پختم... ارنجم رو از روی چشم هام برمیدارم و عصبی بهش خیره میشم.. با دیدن همان لباس ها توی تنش، اون هم با وضوح بیشتر گُر میگیرم.. امیدوار بودم... فقط امیدوار بودم که هیچوقت حسم بهش تغییر نکنه.. +زبون آدمیزاد حالیت میشه تو؟! گفتم گرسنه نیستم.. چونه اش شروع به لرزیدن میکنه.. با دیدن صورتش... برای ثانیه ای از حرفم پشیمون میشم... میترسم... از اینکه احساسم بهم غلبه کنه وحشت داشتم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 آب شیر رو میبندم و به سمت خودم برش می‌گردونم.. سرش روی قفسه سینه ام میزاره و بلند میزنه زیر گریه.. داشت چه بلایی بَر سر مستانه شادم می اومد؟! نفس میگیرم و دستم روی شونه اش میذارم +چیزی نیست قربونت برم. _م... من.. ب. بخدا فقط مسموم شدم... از چی می‌ترسید اینجوری؟! +باشه باشه! تو آروم باش مشکلی نداره.. به خس‌خس افتاده.. نفس نفس میزنه و گوشه لباسم بین مشتهاش میگیره... _میخوام بخوابم! +می‌خوای زنگ بزنم دختر معاینه ات کنه!؟ وحشت زده ازم جدا میشه و سری به نشونه منفی تکون میده.. -_نه نه! هر..هرچی بود بالا آوردم! به‌ سمت اتاق هدایتش میکنم و دیگه چیزی نمیگم. جَنگ با مستانه رو می‌گذاشتم برای وقتی که حالش خوب بشه 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
بسم الله الرحمن الرحیم
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " برای جلوگیری از حس ترحمم، باز هم چشم روی هم میزارم و منتظر میمونم بیرون بره.. اما انگار سرتق تر از این حرف ها بود... چرا که جلو میاد و کنار تختم میشینه.. نفس هام تند میشه.. هیچوقت از نزدیکی دختری دستپاچه نمی‌شدم ولی.. این یکی فکر میکنم فرق داشت.. _م.. میشه خواهش کنم بیاید شام؟! دلم براش سوخته بود؟. نه هرگز.. من هیچوقت دلم برای این دختر نمیسوخت ولی نمیدونم چرا ناخودآگاه چشم باز میکنم و زل میزنم بهش... زیادی نزدیک بهم نشسته... بدن سفیدش توی اون لباس جذب مشکی حسابی توی چشمه به سختی چشم ازش میگیرم.. با صدای گرفته ای لب میزنم. +برو بیرون... میام. بلند میشه.. مردد بهم خیره هست و انگار می‌ترسه از اینکه نرم... چی باعث شده بود اون تا این اندازه برای شام خوردن من ملتمس باشه.!؟ با بیرون رفتنش، دست از فکر کردن برمیدارم و از جا بلند میشم.. با بلند شدنم و سرگیجه، آه از نهادم بلند میشه... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " #پارت_72 برای جلوگیر
چنل vip رمان پرستش عشق آغاز شد.. روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل... اختلاف چنل اصلی و vip بیش از 60 پارت میباشد هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 " مستانه " دیگه داشت همه چیز مشخص میشد.. کَمتر از یک هفته مونده بود تا مشخص شدن همه چیز.. دیگه کاری از من برنمی اومد.. شکمم برآمده شده بود و حالا دیگه برآمدگی اش کامل توی چشم بود. از جا بلند میشم و نگاهی به غذا هایی که آماده کرده بودم ميندازم.. 3 نوع غذا مختلف و انواع مخلفات. تمام وجودم از دیدنشون وحشت بود.. دو سال بود که هیچ کدومشون رو ندیده بودم.. آخرین باری که مادر فواد رو دیدم، جوری نفرینم کرد که فاصله ای تا دادگاه طلاق نداشتیم. با صدای زنگ موبایلم نگاهی به شماره فواد ميندازم. +جانم فواد. _سلام مستانه، دارم میام خونه چیزی میخوای بخرم؟! +نه عزیزم همه چیز آماده اس.. _باشه میبینمت.. بی هیچ حرفی تماس رو قطع میکنم و روی مبل میشینم. فواد دو خواهر داشت و یک برادر.. برادرش رو هیچ وقت ندیدم چرا که چهار سال پیش مهاجرت کرده بود و انگلیس زندگی می‌کرد.. اونم مهندس بود.. فواد منم میتونست به هر جایی برسه و من نگذاشتم.. بودن من باعث شد اون حداقل 100 سال از زندگی عقب بیوفته.. با حس حالت تهوع از جا بلند میشم و نفس عمیقی میکشم 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼