💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
" پرستش "
#پارت_72
برای جلوگیری از حس ترحمم، باز هم چشم روی هم میزارم و منتظر میمونم بیرون بره..
اما انگار سرتق تر از این حرف ها بود...
چرا که جلو میاد و کنار تختم میشینه..
نفس هام تند میشه..
هیچوقت از نزدیکی دختری دستپاچه نمیشدم ولی..
این یکی فکر میکنم فرق داشت..
_م.. میشه خواهش کنم بیاید شام؟!
دلم براش سوخته بود؟. نه هرگز..
من هیچوقت دلم برای این دختر نمیسوخت ولی نمیدونم چرا ناخودآگاه چشم باز میکنم و زل میزنم بهش...
زیادی نزدیک بهم نشسته...
بدن سفیدش توی اون لباس جذب مشکی حسابی توی چشمه
به سختی چشم ازش میگیرم..
با صدای گرفته ای لب میزنم.
+برو بیرون... میام.
بلند میشه..
مردد بهم خیره هست و انگار میترسه از اینکه نرم...
چی باعث شده بود اون تا این اندازه برای شام خوردن من ملتمس باشه.!؟
با بیرون رفتنش، دست از فکر کردن برمیدارم و از جا بلند میشم..
با بلند شدنم و سرگیجه، آه از نهادم بلند میشه...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » " پرستش " #پارت_72 برای جلوگیر
چنل vip رمان پرستش عشق آغاز شد..
روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل...
اختلاف چنل اصلی و vip بیش از 60 پارت میباشد
هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست..
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید...
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_شصتچهار
" مستانه "
دیگه داشت همه چیز مشخص میشد..
کَمتر از یک هفته مونده بود تا مشخص شدن همه چیز..
دیگه کاری از من برنمی اومد..
شکمم برآمده شده بود و حالا دیگه برآمدگی اش کامل توی چشم بود.
از جا بلند میشم و نگاهی به غذا هایی که آماده کرده بودم ميندازم..
3 نوع غذا مختلف و انواع مخلفات.
تمام وجودم از دیدنشون وحشت بود..
دو سال بود که هیچ کدومشون رو ندیده بودم..
آخرین باری که مادر فواد رو دیدم، جوری نفرینم کرد که فاصله ای تا دادگاه طلاق نداشتیم.
با صدای زنگ موبایلم نگاهی به شماره فواد ميندازم.
+جانم فواد.
_سلام مستانه، دارم میام خونه چیزی میخوای بخرم؟!
+نه عزیزم همه چیز آماده اس..
_باشه میبینمت..
بی هیچ حرفی تماس رو قطع میکنم و روی مبل میشینم.
فواد دو خواهر داشت و یک برادر..
برادرش رو هیچ وقت ندیدم چرا که چهار سال پیش مهاجرت کرده بود و انگلیس زندگی میکرد..
اونم مهندس بود..
فواد منم میتونست به هر جایی برسه و من نگذاشتم..
بودن من باعث شد اون حداقل 100 سال از زندگی عقب بیوفته..
با حس حالت تهوع از جا بلند میشم و نفس عمیقی میکشم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
" پرستش "
#پارت_73
" پرستش "
نفس عمیقی میکشم و پشت میز میشینم..
با صدای باز شدن در ناخن رو کف دستهام میفشارم...
جلو میاد و من جرعت ندارم سرم رو بالا بیارم و نگاهش کنم..
مغرور بود..
کاش آنقدر غرور نداشت، اون وقت میتونستم هر کار برای ساختن زندگی ام کنم...
اما امیر علی نمیخواست...
اون از همون روز اول منو نخواسته بود..
_تا صبح قراره زل بزنی به میز..؟
از جا میپرم و پام محکم به صندلی میخوره...
چشم هام از شدت درد روی هم میذارم و دستم مشت میکنم..
با چشم هایی که از شدت درد خیس شدن زل میزنم بهش..
در بی حس ترین حالت ممکن مقابلم ایستاده و انگار با مجسمه رو به رو هست...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_شصتپنج
با رسیدن فواد به سمتش میرم و لبخندی بهش میزنم..
+سلام فواد جان
_سلام
نگاه خیره ای به صورتم میندازه و لب میزنه..
_استرس داری؟! صورتت قرمز شده.
دستی به صورتم میکشم و لبخند زورکی میزنم..
+نه چیزی نیست.
درگیر غذا درست کردن بودم احتملا برای اون بوده..
اخمی میکنه و جلو میاد.
_استرس برات خوب نیست.
رنگ از صورتم میپره..
از چی حرف میزد..
حرصی میخندم و جواب میدم.
+برای چی؟!
_خودت میگی! هر وقت استرس میگیرم نفسم بند میاد
نفس راحتی میکشم و سری به نشونه مثبت تکون میدم..
سرش جلو میاره و کنار گوشم میبره..
نفسم توی سینه حبس میشه و چشم هام ناخودآگاه روی هم میاد
_مستانه! تو هر چییی هم که باشی تَهش انتخاب قلب منی. اونها به قَلب من باید احترام بزارن
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_شصتشش
لبخند عمیقی میزنم و با قدر دانی بهش خیره میشم..
توی هر شرایطی به من ضعیف اعتماد به نفس میداد.
+دوستت دارم..
سری تکون میده و دستهاش بهم میکوبه..
_من جون میدم برا خودت و دستپخت لعنتی ات.
ازش فاصله میگیرم و نگاهی از آیینه به خودم ميندازم..
گوشه چشم هام چین و چروک های کوچکی داشت نمایان میشد و دو تار از موهای سرم سفید شده بود
از آیینه فاصله میگیرم و به سمت فواد میرم که توی آشپزخونه مشغول نگاه کردن به فواد میشم که در حال ناخونک زدن به غذاها بود
+نکن فواد! زشته.
سر بالا میاره و همونجور که سالاد سزار توی دهنش میزاره جواب میده.
_مستانه نمیشه زنگ بزنم بگم زودتر بیان؟!ضعف میکنم تا برسن..
میخندم.
+شکم پرست!
بلند داد میزنه..
_ من فقط تورو میپرستم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » " پرستش " #پارت_73 " پرستش " نف
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_74
بغض سر گلوم گیر کرده بود و میترسیدم جلوی چشم هاش گریه کنم..
_دست و پا چلفتی هم که هستی...
از حجم گستاخی اش نفسم میره و لبهام شروع به لرزیدن میکنه..
از چه کسی هم توقع زندگی داشتم..
عقب میکشم..
تحمل بی احترامی رو نداشتم..
عقب میکشم و با چشم های سرخ زل میزنم به صورت بی احساسش..
صدام صاف میکنم و با جدیت لب میزنم..
+متاسفانه همین جوره... من گرسنه نیستم شما میتونید شام بخورید..
منتظر نمیمونم چیزی بگه و به سمت اتاق میرم...
بغضم هر لحظه تشدید میشه و با رسیدن به اتاق با صدای بلندی میشکنه..
در رو بهم میکوبم و پشت در میشینم...
چیکار باید میکردم با زندگی که برام ساخته بودن؟.
با این خونه که شبیه قفس بود... با امیر علی که مثل سنگ بود..
با پدر مادری که هیچ خبری ازشون نداشتم...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿