eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
956 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " #پارت_73 " پرستش " نف
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » بغض سر گلوم گیر کرده بود و میترسیدم جلوی چشم هاش گریه کنم.. _دست و پا چلفتی هم که هستی... از حجم گستاخی اش نفسم میره و لبهام شروع به لرزیدن میکنه.. از چه کسی هم توقع زندگی داشتم.. عقب میکشم.. تحمل بی احترامی رو نداشتم.. عقب میکشم و با چشم های سرخ زل میزنم به صورت بی احساسش.. صدام صاف میکنم و با جدیت لب میزنم.. +متاسفانه همین جوره... من گرسنه نیستم شما میتونید شام بخورید.. منتظر نمیمونم چیزی بگه و به سمت اتاق میرم... بغضم هر لحظه تشدید میشه و با رسیدن به اتاق با صدای بلندی میشکنه.. در رو بهم میکوبم و پشت در میشینم... چیکار باید میکردم با زندگی که برام ساخته بودن؟. با این خونه که شبیه قفس بود... با امیر علی که مثل سنگ بود.. با پدر مادری که هیچ خبری ازشون نداشتم... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
با بنر های واقعی رمان قانون عشق و پرستش عشق وارد چنل میشی..🙈❤️ خلاصه رمان من امیرعلی‌ام پسر حاج صادق مظهری که تمام اهالی شهر سرش قسم میخورن... اما من وبال گردنش بودم. آبرویش را با التماس جمع می‌کرد چرا که خرابکاری های پسرش زبانزد کل شهر شده بود... محض رهایی از این بی آبرویی حاج صادق منو مجبور کرد ازدواج کنم... آن هم با دختری که تا حالا چهره اش را هم ندیده بودم... دل و دینم را به دخترک باختم اما، گذشته لعنتی بلایی سرم آورد که.... شروع رمان و پارت اول رمان👇🏻❤️‍🔥 https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7 خلاصه رمان من مستانه ام، دختر پرورشگاهی که هیچکس دوستش نداشت.. اما فواد، پسر پولداری که با پولش میتونست دنیا رو بخره عاشقم میشه... پدرش شرط میزاره که اگر بیاد سمت من باید قید تمام ارثیه رو بزنه.. اون این کار رو میکنه و منو انتخاب میکنه.. اما شرط میزاره که هیچوقت نباید بچه دار بشیم بدون اینکه دلیلش رو بگه.. اما درست دو سال بعد ازدواج مون... شروع رمان و پارت اول رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " امیر علی " چشم از در میگیرم... ماتم برده بود و حسابی شکه بودم. ناراحت شده بود... اون هم خیلی زیاد.. هیچوفت توی عمرم ناز هیج دختری رو نکشیده بودم... همیشه این دختر ها بودن که سمتم می اومدن.. اما پرستش؟!زیادی دلبر بود.. دلبری های ذاتی که هیچ کدوم نیاز به نقش بازی کردن هم نداشت.. از جا بلند میشم و به سمت گاز میرم.. گوشه ای از قلبم دلخوره... از پرستش نه... از پدرم نه... از دنیا نه... بلکه که از خودم.. از خودم که اینجوری دل این دختر رو شکونده بودم... اون بی تقصیر ترین آدم توی این اتفاقات بود.. درب قابلمه رو برمیدارم و با حس بو فسنجون، چشم هام ناخودآگاه روی هم میاد... بوی غذاهای مامان رو میداد.. سیبک گلویم تکون میخوره و من بیش از پیش از خودم متنفر میشم که اینجوری ناراحتش کرده بودم.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با صدای در نَفس عمیقی میکشم و نگاهم به سمت فواد میبرم.. باز هم حالت تهوع بهم دست داده بود و فقط دعا میکردم امشب کار دستم نده.. فواد از جا بلند میشه و به سمت در میره... با رسیدن به در به سمتم برمیگرده و لب میزنه _اصلا استرس نداشته باش قربونت برم، باشه؟! من همه جوره پشتتم. سری تکون میدم و از جا بلند میشم که فواد در رو باز میکنه.. پدر فواد با اخم کمرنگی داخل میاد و فواد رو در آغوش میکشه.. با دیدن مادر فواد هر چی تلاش برای فراموش کردن خاطرات بد انجام داده بودم از یادم میره... این زن حسابی منو زَجر داد... با جلو اومدن دستی از فکر و خیال بیرون میام و نگاهی به پدر فواد ميندازم.. دستش رو بین دستهام میگیرم و بوسه ای میزنم. +سلام پدر جان. _سلام عروس. نفس عمیقی میکشم و نگاهی به مادر فواد ميندازم.. فواد رو در آغوش گرفته بود و با صدای بلند گریه میکرد.. محتویات معده ام در هم میپیچه و هر لحظه امکان داره بالا بیارم.. _الهی بمیرم برا پسرم. چی به سرت اومدهه؟! ارزشش رو داشت این بلا رو سر خودت آوردی.؟ 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 پلک هام از شدت درد روی هم میاد و فواد به سختی مادرش عقب میزنه.. با صدایی که معلومه حسابی دلخور شده جواب میده.. +تمومش کن مامان! برای این حرفها اینجا نیدمدین.. مادرش به سمت من میاد و هر لحظه اخم هاش بیشتر توی هم میره.. دستش رو جلو میاره.. هر چقدر که تلاش می‌کنم نمیتونم دستش رو ببوسم.. این زن هزاران اَنگ به من زده بود که هر لحظه داغ دلم رو تازه تر می‌کرد.. دستم و به سمت دستش میبرم و دستش رو میفشارم.. +خیلی خوش اومدین! سری تکون میده و به سمت مبل رَنگ و رو رفته مون میره.. میدونستم سخت بود براشون اینجا اومدن اما به خاطر فواد قبول کردن.. مادر فواد نگاهی به وضع زندگی میندازه و چینی به بینی اش میده.. خواهر هاش نیومده بودن؟! اونها که مشکلی با ما نداشتند. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_75 " امیر علی " چشم از د
چه غوغایی هست توی چنل vip😭💔 بیشتر از 80 پارت اختلاف داریمممم🙈😊 روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل.. هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش" گوشه ای از اتاق نشستم و زل زدم به زندگی که برام ساخته بودن.. کاش یکم از من سوال میپرسیدند.. کاش به این فکر می‌کردند که من 18 سال بیشتر ندارم. چه عجله ای بود برای شوهر دادن من؟؟ البته حق داشتند کی میتونست از پسر حاج صادق بگذره... اگه اون ابرو ریزی شب عقد نبود مامان و بابا تا یک سال برای همه اهالی این شهر حرف برای گفتن داشتند.. اما این امیر علی لعنتی بلایی سرشون آورد که حتی نتونستند یک شب هم به خوشبخت بودن دخترشون دلخوش باشند... با صدای باز شدن در از جا میپرم و نگاهی به امیر علی ميندازم.. با چهره خنثی زل زده به من ماتم گرفته که وسط اتاق نشستم... جلو میاد.. روی صندلی کنار تخت میشینه... خجالت زده از موها رها شده روی شونه هام از جا بلند میشم... _قشنگن... همونجا خشکم میزنه.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_76 " پرستش" گوشه ای از ات
چه غوغایی هست توی چنل vip😭💔 بیشتر از 80 پارت اختلاف داریمممم🙈😊 روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل.. هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نفس عمیقی میکشم و کنار فواد قرار میگیرم.. نگاه مادر فواد روی غذا های پخته شده میچرخه! میدونه توی این مورد چیزی نمیتونه بگه. دست فواد روی دستم میشینه و لبخند آرومی میزنه.. سری تکون میدم و لب میزنم. +بفرمایید! پدر فواد مشغول خوردن غذا میشه اما مادرش همچنان به اطراف خیرس. _فواد مادر! چی شد که ما رو به این خونه زندگی فروختی؟! پدرش به سرفه میوفته و نگاه شرمنده ای بهم میندازه.. بی حرف مشغول خوردن غذا میشم و میزارم فواد خودش جواب بده. _من از خونه زندگیم خیلی راضیم.. مامانش حرصی به من نگاهی ميندازه و من هنوز هم بی حرف مشغول خوردن غذا هستم... مادرش با دلخوری مشغول میشه و فواد نفس عمیقی میکشه.. برعکس ظاهر آرومش، درونش آشوب بود.. اینو میتونستم از پیشونی عرق کرده اش بفهمم. می‌ترسید! از اینکه پدر مادرش چیزی بهم بگن از عمق وجود می‌ترسید 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 _دستت درد نکنه عروس! حسابی زحمت کشیدی. لبخندی رو به پدر فواد میزنم و سری تکون میدم. + خواهش میکنم، کاری نکردم. مادر فواد عقب میکشه و زیر لب ممنونی میگه از جا بلند میشم و مشغول جمع کردن ظرف های شام میشم که باز هم صدای مادر فواد بلند میشه. _فواد، بچه نمیاری؟ نکنه مشکلی چیزی هست؟! آب دهنم توی گلوم میپره و به سرفه میوفتم... وحشت زده به سمت فواد برمیگردم و دست مشت شده اش رو میبینم.. کاش! کاش جوابش چیزی باشه که وجود منو این بچه دو ماهه رو آروم کنه ملتمس به فواد خیره ام و من بیشتر از پدر مادرش کنجکاو جوابم. _ما قصد بچه دار شدن نداریم! هیچ جا مقابل فواد قرار نگرفته بودم اما اینجا چاره ای جز اینکار نداشتم.. من مادر اون بچه توی شکمم بودم. +من بچه دوست دارم! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼