eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42هزار دنبال‌کننده
936 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ༢ با رسیدن به حجره بی حوصله نفس عمیقی کشیدم و داخل شدم. دیگه آب از سرم گذشته بود.. هر چه میخواست بشه. با دیدن حاجی که مشغول راه انداختن مشتری بود نفس عمیقی کشیدم و منتظر موندم تا کارش تمام شود... روی صندلی نشستم و خیره فرش های رنگارنگ شدم... _خداحافظ تون حاج آقا... ان شاء الله سلامت باشید.. با بیرون رفتن مشتری از جا بلند شدم و مقابل حاجی ایستادم. هنوز متوجه حضور من نشده بود. نفس عمیقی کشیدم و لب زدم +سلام حاجی. سرش را با ضرب بالا آورد و خیره نگاهم کرد. مردمک های چشمش از عصبانیت میلرزید... ناگهان یکطرف صورتم سوخت.. آنقدر سنگین که با ضرب به دیوار حجره برخورد کردم... چشم هایم از شدت درد گیج رفت و داغی جاری شدن خون رو از گوشه صورتم حس میکردم... دستم را روی سرم گذاشتم و با درد به حاجی خیره شدم.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
عزیزان در کنار رمان پرستش عشق، رمان دیگه ای رو هم قرار میدیم که به شدت جذاب و هیجانی هستش ❤️👇
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 بــه نـــْام او کــــه اگَـــــــر حُــــکم کُنــد، تــــا اَبــــَـد مَحکــــوم به همیـم. با بهت به بی بی چک خیره شدم و بلند زدم زیر گریه.. دستم جلو دهنم گرفتم و بی بی چک رو کف حموم پرت کردم. نفس تنگی ام، کار دستم می دهد و روی زمین فرود می آیم... بیچاره شده بودم... کل دنیا دور سرم میچرخید و نفسم بالا نمیومد. پاهام میلرزید و نمیتونستم راه برم... دستم به دیوار حموم گرفتم و به سختی از جا بلند شدم.. از حموم بیرون زدم که صدای گوشیم بلند شد. نگاهی به گوشیم انداختم که شماره فواد رو دیدم. نفسم تند تر شد و قلبم برای لحظه ای تپیدن رو از یاد برد.. این بچه... باعث جدایی من و فواد میشد... بی توجه به گوشی به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم. پتو روی سرم کشیدم و منتظر موندم که تماس رو قطع کنه، اما انگار قصد این کار رو هم نداشت.. با قطع شدن تماس، صدای تلفن خونه بلند شد. گوشی موبایلم رو برداشتم و به سیمین پیام دادم "به فواد پیام بده بگو رز پیش تو هست" در لحظه پیام رو سین کرد و جواب داد " چی شده؟" گوشی رو بدون هیچ جوابی کنار گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم. چه شده بود؟! ویران شده بود... کل زندگی رز توی یک روز ویران شده بود.. دستم روی شکمم گذاشتمو لب زدم +چرا؟ چرا درست وقتی داشت همه چیز درست میشد؟! قطره اشکی از گوشه چشمم سُر خورد و روی لب هام فرود اومد.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با حس نوازش دستی از جا پریدم و با دیدن فواد نفس عمیقی کشیدم. چند ثانیه دقیق به صورتم خیره می‌شود و در آخر می‌پرسد _خوبی؟! نفس عمیقی میکشم که بوسه ای روی گونه ام میکارد... +چی؟! گوشه چشم های مشکی رنگش، چین می‌خورد. _حالت خوبه مستانه؟! سری به نشونه مثبت تکون میدم و روی تخت میشینم.. با یاد بچه... تمام وجودم میلرزید و این از دید فواد پنهان نمی مونه... صورتم را بین دستهاش میگیره و لب میزنه... _چی شده قربونت برم؟! بی حرف خیره صورتش میشوم... من نمیدونستم فواد رو از دست بدم.. بهم گفته بود مراعات کنم... گفته بود قرص بخورم و حواسم به تاریخ ها باشه... ولی من؟!.. قطره اشکی از گوشه چشمم می چکد که اخم هایش را در هم می‌کشد... دلگیر و عصبانی بهم خیره می‌شود و با صدای خش داری لب می‌زند. _نمیخوای بگی چی شده؟! داری نگرانم میکنی. صبح هم جواب تلفنم رو ندادی... نفس نفس میزنم و با صدای لرزونی جواب میدم. +می.. میترسم.. میترسم از دستت بدم... شکه و ناباور نگاهم می‌کند و در آخر منو در آغوش می‌گیرد... دروغ نگفته بودم... عین حقیقت بود... اما فواد دلیلش را نمی دانست.. اگر می‌دانست یک ثانیه هم اینجا نمی ماند.. بلند میزنم زیر گریه و او مشغول نوازش کمرم می‌شود.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » _حالا کارت به جایی رسیده که منو قال میذاری؟! مگه من و اون مادر بیچاره ات چی جز شیر پاک و نون حلال بهت دادیم که اینجوری دریده شدی..؟! هنوز گیج بودم.. شدت ضربه آنقدر زیاد بود که تا مغز استخوانم میسوخت... از در حجره فاصله گرفتم و به سمتش رفتم.. +من سگ کی باشم حاجی؟! من تا حالا شده تلفن تورو جواب ندم؟!.. مشکل پیش اومده بود جون حاجی... پوزخندی زد.. از آن هایی که مشخص بود دروغم زیادی برایش اشکاره... دستش را بالا آورد و روی زخم گوشه آبرویم گذاشت و فشار داد.. از درد چشم هایم روی هم گذاشتم و نفس کشداری کشیدم.. _این مشکله...تصادف کردی.. تصادف کردی و نتونستی دیشب بیای خاستگاری امشب هم میریم خونه رضا تا بیشتر از این آبروم نرفته... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » بی حرف بهش خیره شدم و عقب کشیدم... +باشه...باشه حاجی جون.. هر چی تو بگی. صندلی گوشه حجره رو جلو کشیدم و نشستم.. دستم روی سرم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم... با چکیدن قطره خون روی زمین پوزخندی زدم که صدای بابا بلند شد. _عبدالله... عبدالله، یک دستمال تمیز بیار برای امیر علی... زخم سرم انرژی و توان رو از پاهام گرفته بود. بی حرف چشمهام روی هم گذاشتم. دیگر نمیخواستم مقاومت کنم. خسته شده بودم از اینکه مدام فرار کنم... چقدر هر لحظه نگران این باشم که حاجی چه بلایی بر سر زندگیم می آورد؟؟ نهایت به اون خاستگاری لعنتی میرفتم و به دختره میگفتم که با اجبار اینجا هستم... میگفتم دوستش ندارم و خودش رد کنه. مطمعنن اونم دلش نمیخواست زن منی بشه که هیچ علاقه ای بهش ندارم... این بهترین راهی بود که میتونستم انتخاب کنم. امیدوار بودم دخترک خریت نکند و به حرف هایم گوش کنه ... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_اول بــه نـــْام او کــــه اگَـــ
شما با بنر هایی جذب شدید که در پارت های آینده اتفاق خواهد افتاد.. خلاصه رمان فواد، پسری جذاب و پولدار که به علت دلبستگی بیش از حد به مستانه، قید تمام ارثیه و پول پدرش را می‌زند و با مستانه ازدواج می‌کند... آن هم به یک شرط... شرطی کل زندگی شان را بهم می‌ریزد... پارت اول رمان مون 😌🌼 https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56 خلاصه رمان جذاب من امیرعلی‌ام پسر حاج صادق مظهری که تمام اهالی شهر سرش قسم میخورن... اما من وبال گردنش بودم. آبرویش را با التماس جمع می‌کرد چرا که خرابکاری های پسرش زبانزد کل شهر شده بود... محض رهایی از این بی آبرویی حاج صادق منو مجبور کرد ازدواج کنم... آن هم با دختری که تا حالا چهره اش را هم ندیده بودم... دل و دینم را به دخترک باختم اما، گذشته لعنتی بلایی سرم آورد که.... پارت اول این رمان هیجانی 😍🕊 https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_دوم با حس نوازش دستی از جا پریدم و
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 بوسه ای روی شونه ام می نشاند و خیره در چشم هایم می‌شود... _خدا منو لعنت کنه اگه یک دقیقه به زن دیگه ای فکر کنم... آخه من لعنتی به خاطر تو قید خانواده مو زدم... قید اون همه پول بابام رو زدم.. قید همه چیز رو زدم و از صبح تا شب دارم برا دو قرون زحمت میکشم که تو اینجوری بگی؟! بی حرف و با خجالت بهش خیره شدم. حق با او بود.. فواد به خاطر من قید همه چیز را زده بود.. تنها یک حرف را زده بود.. یا مستانه یا هیچکس.. بوسه‌ای روی گونه ام کاشت.. _دیگه به این چیزا فکر نکن باشه؟! ما نوکرتیم بخدا.. سری تکون دادم و خواستم ازش فاصله بگیرم که منو سمت خودش کشید. انقدر محکم که تا ثانیه ها نفس نفس میزدم.. سرخوش خیره به نفس نفس زدن هام بود. خیره در چشم هام شد و زیر لب زمزمه کرد. _عاشقتم بمولا... خنده ای گرفتم و روی تخت نشستم که تی شرتش رو از تن بیرون کشید.. این مرد تمام وجود من بود... آغوشش می‌توانست تمام وجودم را، آرام کند... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » "پرستش " با صدای مامان بی حرف مسغول خشک کردن میوه ها شدم. _هیچی نمیخوای بگی آقا رضا؟؟ اون از دیشب که بدون پسرش اومده و اینم از امشب که بدون اینکه چیزی بگه بلند شده اومده خاستگاری.. بابا که سعی در آروم کردن مامان داشت به آرامی لب زد _آروم باش مریم خانم... حتما خجالت کشیده بنده خدا. مهمون حبیب خداست... این چه حساسیتی هست تو نشون میدی آخه؟! مامان بی حرف و با دلخوری به بابا نگاه کرد و مشغول کارش شد.. _برو بیرون بشین آقا... زشته همه جمع شدیم توی اشپز خونه... دستی به صورت سرخ شده ام کشیدم و چشم هام روی هم گذاشتم.. پسرک حاج صادق بیرون نشسته بود و من حتی نتونسته بودم یک بار هم ببینمش.. دل توی دلم نبود، اویی را که اینگونه تعریفش را می‌کردند ببینم... _بردار بیار چایی ها رو پرستش... بیار ببینم امشب حاج صادق چه خوابی دیده برامون 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » چشم هایم را از استرس باز و بسته کردم و سینی چایی رو محکم بین دستهام گرفتم.. مامان جلوتر از من بیرون زد که پشت سرش راهی شدم.... صدای بلند نفس هایم از شدت هیجان، گویی قصد داشت مرا بی آبرو کند.. سرم را پایین انداختم و از اشپز خونه بیرون زدم... به سمت حاج صادق رفتم و چایی را مقابلش گرفتم.. _ دستت درد نکنه دختر گلم. ان شاء الله هر چی به صلاحت هست اتفاق بیوفته... لبخند کوتاهی زدم و چای را مقابل بابا گرفتم... با آرامش بهم خیره شد که نفس عمیقی کشیدم.. _دستت درد نکنه پرستش بابا.. چای را به سمت مامان بردم که ابرویی بالا انداخت.. کمر صاف کردم و به سمت پسرک حاج صادق رفتم... با چشم های لرزون و مغزی که قفل کرده بود سرم را بالا آوردم و نگاهی به چهره گیرا اش انداختم.. با دیدنش نفس کشیدن را که هیچ گرفتن سینی را هم فراموش کردم.. با لرزیدن لیوان ها، دستم را محکم دور سینی حلقه کردم.. چهره مردانه اش، گویی چیزی میان قفسه سینه ام را می سوزاند. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿