eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42هزار دنبال‌کننده
939 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 بی حرف بهش خیره میشم که صدایش بلند تر میشود... _حرف بزن دیگه... لال شدیییی؟! از صبح تا حالا دهن منو سرویس کردی برای چی ؟! هان؟! بچههههه؟!مگه من با همین شرط ازدواج نکردم؟! مگه نگفتم من بچه نمیخوامممم؟؟ لرز بدی به تمام وجودم می افتد و کل وجودم گر می‌گیرد.. صدای بلندش... لحت عصبانی اش... چشم های سرخش... همگی، گریه ام را تشدید می‌کند... هق میزنم و با صدای لرز داری زمزمه میکنم... +ب... ببخشید... نگاهش نرم می‌شود... دست می اندازد و مرا محکم تر آغوش می‌کشد... بغض به گلویم چنگ می اندازد و در آخر.. بغضم با صدا شکسته می‌شود.. _ببخشید... گه خوردم...تورو جدت گریه نکن... حرف هایش، شدت گریه ام را بیشتر می‌کند که با درماندگی لب میزند.. _بابا من بی ناموس یک لحظه عصبانی شدم... تو کوتاه بیا... کمی فاصله گرفت و صورتم را بین دستهایش گرفت... _قربون چشم های اشکیت برم... نباید اینجوری صحبت می‌کردم... ببخشید.. ارام میشوم. باز هم مثل همیشه، حرف هایش مثل دوپامین کل وجودم را آرام می‌کند... بی حرف، سرم را روی شانه هایش می‌گذارم.. می‌داند... او خوب می‌داند که چگونه برا آرام کند.. _من نفسم به نفست بنده.. جونم به جونت وصله....اخه چطور میتونم تورو اذیتت کنم؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 گاهی، خودم را لعنت می‌فرستادم که او اینگونه می‌تواند مرا تا مرز جنون ببرد... نفس عمیقی میکشم و دستم را دور گردنش حلقه میکنم.. +دوست دارم.. دست خودم نبود... ساده بودم.. هیچ چیزی برای گفتن نداشتم اما... انگار همین دوستت دارم بیشتر از هر چیزی به او می چسبید.. _من نوکرتم بمولا... لبخندی میزنم و با صدای گرفته ای لب میزنم.. + من صبحونه نخوردم... یعنی حال و حوصله نداشتم که چیزی بخورم... نگاه خیره ای به صورتم می اندازد و با صدای معترفی لب می‌زند... _ منم دروغ گفتم که گرسنه نیستم... دارم از گرسنگی ضعف میکنم.. بی صدا میخندم و ظرف های صبحانه را مجدد روی میز می‌گذارم.. _من میرم لباس هام رو بپوشم و بیام.... تنها سری تکون میدم که به سمت اتاق می‌رود... کاش می‌دانستی فواد... من به خاطر تو حاضر بودم قید تمام این دنیا را بزنم... بچه که چیزی نیست... اما... این بچه به خواست من هم نبود... نمی‌دانم خدا قصد داشت چه چیزی را امتحان کند که این بچه را سر راهم قرار داد... صبرم را؟!.. تحملم را؟! اعتقاداتم را؟! نمی‌دانم چه بود اما... حاضر بودم با هر چیزی امتحان شوم الا فواد 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " هرکار میکردم، نمی‌توانستم مانع از لرزش صدایی شوم که کم مانده بود من را به گریه بیندازد.. تنها چیزی که میخواستم، تموم شدن این مراسم لعنتی بود... حالا دلیل غیبت شب گذشته اش را فهمیده بودم.. امشب هم به اجبار اینجا بود... حرصی بهش خیره شدم و در آخر لب زدم.. + منم به این وصلت راضی نیستم.. خیره نگاهم کرد و چهره رضایت مندش بیش از پیش عصبی ام کرد... ادامه دادم + اما من نمیتونم چیزی به پدر مادرم بگم.. شما میتونید با حاج صادق صحبت کنید.. از جا بلند شدم و بی توجه به شقیقه نبض گرفته از عصبانیتش از اتاق بیرون زدم... بی توجه به نگاه حرصی مامان به سمت اشپز خانه رفتم... دست خودم نبود اما بالاخره چشمانم پر از اشک می‌شود... متوجه خداحافظی حاج صادق با بابا می‌شوم و بی حرف سرم روی زانو هایم می‌گذاشتم.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نگاهی به چهره رنگ پریده ام می اندازم و دستم را روی شکمم می‌گذارم.. نفس عمیقی کشیدم و لب میزنم.. +قربونت برم مامانی... ببخشید که نتونستیم حسابی برای اومدنت خوشحالی کنیم... ولی..ولی من قول بهت میدم... قول میدم یک راه پیدا کنم که بابایی تورو بیشتر از من دوست داشته باشه... چشم های به اشک نشسته ام را روی هم می‌گذارم و با عجز لب میزدم... +تو هم قول بده کمکم کنی باشه؟! من تنهایی از پس هیچی بر نمیام... دستی به صورت آشفته و رنگ پریده ام میکشم و مانتو ام را تن میکنم... مانتو مشکی کوتاهی تا بالای ران... شال زرشکی ام را روی سرم می اندازم و بی توجه به چهره ای که هر کس متوجه میشد اتفاقی افتاده، از خونه بیرون میزنم... تنها رفیقم در این دنیا، سیمین بود... البته، تنها فرد زندگی ام هم جز فواد، سیمین بود.. دختر پرورشگاهی بودم که پدر مادر نداشتم... مادر پدر فواد با همین هم مخالف بودند... چطوری تک پسرشان را به دختری می‌داند که اصل و نسبش مشخص نبود؟! بی توجه به افکارم، سوار تاکسی شدم و آدرس خونه سیمین رو به راننده دادم... بی حرف سرم را به شیشه ماشین تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با رسیدن به خانه سیمین، از تاکسی پیاده میشوم و به سمت خونه میروم... دستم را به سمت اف اف میبرم که در باز می‌شود... با دیدن سهیل لبخند کجی گوشه لب‌هایش میشیند... +چطوری بچه؟! سهیل نگاهی به چهره رنگ پریده مستانه می اندازد و با صدایی که به خاطر سن بلوغ گرفته بود لب زد _سلام آبجی.. خوبی؟! تنها سری تکان میدهد که سهیل کنار می‌رود. _آبجی سیمین توی آرایشگاه هست... +ممنون سهیل.. به پدر مادرت هم سلام برسون.. از پله ها بالا می‌رود و سوار آسانسور می‌شود و طبقه 4 را می فشارد.. باز هم نگاهی به چهره اش در آینه می اندازد... با یاد سوال سهیل که حالش را می‌پرسید تک خنده ای کرد.. حق داشت... این چهره فرقی با مرده متحرک نداشت.. با ایستادن آسانسور، به سمت واحد سیمین می‌رود و زنگ را می فشارد... در واحد باز میشد و سیمین پشت در ظاهر می‌شود.. با دیدن مستانه، بهت زده لب می‌زند.. _خوبی مستانه؟! تنها خودش را در بغل سیمین می اندازد و چشم هایش را روی هم می‌گذارد.. دخترک وحشت کرده بود اما جرعت پرسیدن سوال را نداشت... بی حرف دستش را دور شانه مستانه حلقه کرد و منتظر ماند مستانه به حرف بیاید.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 مستانه از سیمین جدا می‌شود و با چشم هایی لرزان بهش نگاه می‌کند... _چته قریونت برم؟؟ با شنیدن حرف سیمین بلند زیر گریه می‌زند و دستش را روی دهانش می‌گذارد... با عجز سری تکون می‌دهد و زمزمه می‌کند +بیچاره شدم سیمین... بیچاره... سیمین بیش از پیش می‌ترسید... اگر می‌توانست دست می انداخت و دهان مستانه را جر میداد... متنفر بود از حرف زدنش.. _خب چی شده قربونت برم...؟! بی حال زمزمه میکند +حامله ام... سیمین ماتش می‌برد.. با دیدن چهره بهت زده سیمین،گریه ام تشدید می‌شود... به خودش می آید.. دست می اندازد و من را در آغوش می‌کشد.. _این که خیلی خوبه قربونت برم... تو هم بالاخره باید بچه دار میشدی...هم سن تو داره میره بالا هم فواد... خودم را از سیمین جدا میکنم و عصبی بهش خیره میشوم. گویی قصد دارم تمام حرصم را سر اویی خالی کنم که فکر می‌کند اتفاقی نیوفتاده... +تو فواد رو نمیشناسی سیمین؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_دوازدهم مستانه از سیمین جدا می‌شود
فواد، پسری جذاب و پولدار که به علت دلبستگی بیش از حد به مستانه، قید تمام ارثیه و پول پدرش را می‌زند و با مستانه ازدواج می‌کند... آن هم به یک شرط... شرطی کل زندگی شان را بهم می‌ریزد... عشق قانون ندارد و نمیخواهد عشق آدم درست میخواهد شروع زمان و پارت اول رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 سری تکان می‌دهد و من را به داخل آرایشگاه هل می‌دهد.. _بیا داخل حرف می‌زنیم... بی حرف روی صندلی میشینم و چشم هایم را روی هم گذاشتم... خسته شده بودم... من از تمام احتمالات زندگی ام، خسته شده بودم. لیوان شربت را مقابلم می‌گیرد و با صدای نگرانی لب می‌زند.. _بگیر بخور تا نمردی... بی حرف لیوان را ازش میگیرم و سر میکشم. _ بیا بشین تعریف کن ببینم چی شده... با صدای خسته ای لب میزنم.. +چی میخواستی بشه؟! بی بی چک زدم مثبت شد.. حامله ام... _خب دردت چیه دختر؟! زن حامله حالش اینجوریه؟! عصبی میشوم... رو بهش و با صدای نسبتا بلندی داد میزنم.. +میفهمی چی میگی سیمین؟! فواد بیچاره ام می‌کنه... زیر گریه میزنم و می نالم.. +گفته بود بچه نمیخواد... گفته بود حامله بشم قید من رو هم میزنه... فواد این بچه رو نمیخواددد.. رو بهم حرصی لب می‌زند.. +اگه بچه نمیخواست گه خورد ریخ... از جا بلند می‌شود و زیر لب لا اله الی الله می‌گوید... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " امیر علی " _ چه غلطی کردی امیر؟! چی گفتی به دختر اسفندیاری که اينجوری از اتاق بیرون زد...؟! گیج لب زدم +چی باید میگفتم؟! هیچی... پوزخندی زد و دیگر چیزی نگفت. انگار او هم از بحث خسته شده بود.. می‌دانست... می‌دانست، باز هم یک کار کردم اما دیگر توان بحث با من را نداشت من اما تمام فکرم درگیر چهره دلخور دخترکی بود که خودش را پرستش معرفی کرده بود نگاه لرزانش، چیزی را در درونم تکان میداد.. انگار من هم مثل او از خودم دلگیر بودم و هرکار میکردم آرام نمی‌شدم... عصبی دستی به پیشانی ام میکشم و چشم هایم را روی هم می‌گذارم. نگاه دلگیر و لب های لرزونش، لحظه ای از مقابل چشم هایم کنار نمی رفت... اشتباهی که کرده بودم را خبر داشتم اما نمی دانستم قرار است اینگونه واکنش نشان بدهد.. یا قرار است من اینگونه حیران واکنش او باشم و تمام ذهنم درگیر او 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 سرم را بین دستهام میگیرم که لب می‌زند.. _دردش چیه؟! میدونی چرا بچه نمیخواد؟! بی جان جواب میدهم... +نمیگه... هیچ وقت نگفت... یک بار که خیلی اصرار کردم تنها گفت که تا وقتی وضع مالی مون خوب نشه قرار نیست بچه ای بیاد.. سیمین نفس راحتی می‌کشد و با آسودگی جواب می‌دهد.. _خب... الان که خداروشکر وضع تون هم بد نیست... فواد میره سرکار و دستتون به دهنتون میرسه... مطمعن باش خوشحال میشه.. فقط توعه بی مغز بلد نیستی...خاک تو سرت بکنن با شوهر داریت... بی توجه به مسخره بازی هاش با صدای لرزونی لب میزدم.. +صبح... صبح.. گفتم مگه منو دوست نداری؟! چرا ازم بچه نمیخوای؟! دیونه شد سیمین... بخدا که هیچ چیز نمیتونه اونو آنقدر به مرز جنون برسونه... _حتما با این قیافه هم بهش گفتی نه؟! حرصی لب میزنم +کمتر چرت بگو سیمین... می‌بینی حالم خوب نیست _جدی میگم خره... به منم بگن بچه میخوام با این قیافه و از این قیافههه، وحشت میکنم... چه برسه به فواد بیچاره 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 گیج لب میزنم +یعنی بد بهش گفتم؟! چینی به بینی اش می‌دهد و با صدای جدی لب می‌زند... _بد نبوده... داغون بودههه.. +چیکار کنم سیمین...؟! بخدا که من مغزم دیگه کار نمیکنه... دستم را می‌گیرد و لب می‌زند. _از همون اول هم کار نمی‌کرد... بی توجه به حرفش با سکوت بهش نگاه میکنم که منو پشت صندلی می نشاند و لب میزد.. _ الان خوشکلت میکنم... میری پیش آقا فواد و امشب فقط دلبرییییی... لبخند کجی از حرف‌‌ش میزنم و یاد حرف فواد میوفتم که همیشه میگفت " تو نفس کشیدنت هم برای من دلبریه" _میفهمی چی میگم دیگه؟! صبح نیای اینجا بگی بهش گفتم اونم یکی خوابوند زیر گوشم.. جدی بهش نگاه میکنم که دیگر چیزی نمی گوید.. خوشم نمی آمد در مورد فواد اینگونه حرف بزند.. فواد، جانم بود... مشغول میکاپ صورتم می‌شود و منم از خدا خواسته چشم هایم را روی هم می‌گذارم تا کمی آرام شوم 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼