eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
43هزار دنبال‌کننده
959 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نفس عمیقی میکشم و کنار فواد قرار میگیرم.. نگاه مادر فواد روی غذا های پخته شده میچرخه! میدونه توی این مورد چیزی نمیتونه بگه. دست فواد روی دستم میشینه و لبخند آرومی میزنه.. سری تکون میدم و لب میزنم. +بفرمایید! پدر فواد مشغول خوردن غذا میشه اما مادرش همچنان به اطراف خیرس. _فواد مادر! چی شد که ما رو به این خونه زندگی فروختی؟! پدرش به سرفه میوفته و نگاه شرمنده ای بهم میندازه.. بی حرف مشغول خوردن غذا میشم و میزارم فواد خودش جواب بده. _من از خونه زندگیم خیلی راضیم.. مامانش حرصی به من نگاهی ميندازه و من هنوز هم بی حرف مشغول خوردن غذا هستم... مادرش با دلخوری مشغول میشه و فواد نفس عمیقی میکشه.. برعکس ظاهر آرومش، درونش آشوب بود.. اینو میتونستم از پیشونی عرق کرده اش بفهمم. می‌ترسید! از اینکه پدر مادرش چیزی بهم بگن از عمق وجود می‌ترسید 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 _دستت درد نکنه عروس! حسابی زحمت کشیدی. لبخندی رو به پدر فواد میزنم و سری تکون میدم. + خواهش میکنم، کاری نکردم. مادر فواد عقب میکشه و زیر لب ممنونی میگه از جا بلند میشم و مشغول جمع کردن ظرف های شام میشم که باز هم صدای مادر فواد بلند میشه. _فواد، بچه نمیاری؟ نکنه مشکلی چیزی هست؟! آب دهنم توی گلوم میپره و به سرفه میوفتم... وحشت زده به سمت فواد برمیگردم و دست مشت شده اش رو میبینم.. کاش! کاش جوابش چیزی باشه که وجود منو این بچه دو ماهه رو آروم کنه ملتمس به فواد خیره ام و من بیشتر از پدر مادرش کنجکاو جوابم. _ما قصد بچه دار شدن نداریم! هیچ جا مقابل فواد قرار نگرفته بودم اما اینجا چاره ای جز اینکار نداشتم.. من مادر اون بچه توی شکمم بودم. +من بچه دوست دارم! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_76 " پرستش" گوشه ای از ات
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » جلو میاد.. هیکل مردانه اش مقابلم قرار میگیره و من چقدر دلم میخواد توی آغوش مردونه اش جا بشم... نفس عمیقی میکشم و سرم هر لحظه پایین تر میشه.. سرش جلو میاد.. درست کنار گوشم قرار میگیره.. کل وجودم میلرزه و این از نگاه امیر علی پنهون نیست... سرش کنار سرم و لبش کنار گوشم قرار میگیره.. _من شاید تورو به عنوان زنم قبول نداشته باشم ولی.. هیچ وقت مهمون نواز بدی نیستم.. ببخشید اگه ناراحتت کردم خانومی... سر عقب میکشم و با چشم های غمگین زل میزنم به صورتش.. بخدا که اتیش توی دلم روشن می‌کرد... خنجر میزد به قلبم... اون هم همونجایی که ذره ذره داشت عاشقش میشد... سرم رو پایین ميندازم و با صدای گرفته ای لب میزنم.. +نه آقای مظفری... ما از غریبه ها ناراحت نمیشیم... انگار حرفم به مذاقش خوش نمیاد چرا که اخم کمرنگی گوشه پیشونی اش میشینه.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_78 جلو میاد.. هیکل مردانه
اوخ اوخ چه خبره 😂😔.. توی vip پارت 150 هستیم ❌😁 روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل.. هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » چشم ازم میگیره و دستهاش توی هم حلقه می‌کنه... _ من غریبه نیستم پرستش... نفسم میره و بخدا که حرفش تا قلبم نفوذ می‌کنه و تموم زخم هایی که زده بود رو درمان میکنه.. بی حرف به‌ش خیره میشم که نگاهش سمتم میاد. _میای شام بخوریم؟! چرا حس میکردم برخلاف وحشی گری هایش درون خیلی آرومی داره؟! حس میکردم از کمبود محبت ویران شده و به همه جا و همه کس برای محبت چنگ میزنه.. لبخند کمرنگی میزنم و سری تکون میدم که لبهاش کش میاد.. _پس تا تو بیای من میرم ظرف ها رو آماده میکنم... از در بیرون میزنه و نمیدونه همین چند کلمه ای که باهاش حرف زدم چقدر منو آروم کرده... شالم رو برمیدارم و نگاهی به آیینه ميندازم.. یاد حرفش میوفتم و شال رو همونجا رها میکنم... شوهرم بود دیگه.. حالا چه به خواست من و اون چه بدون خواست ما... نفس عمیقی میکشم و از در بیرون میزنم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
. You are the most beautiful reason for my smiles تو‌ زیباترین‌ دلیل‌ برای لبخند ‌های منی🩷 :) ‌‌.
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نگاه سراسر خشم فواد سمتم میاد و من بی حرف سمت پدر مادر فواد برمیگردم.. + من عاشق بچه ام ولی فواد میگه بچه نیاریم. مادرش باز هم علیه من میشه.. انگار که هر چه من میگفتم غلط بود و باید توی جبهه مقابلش می ایستاد. _ حق داره. منم این خونه زندگی رو داشنم ب.. بلند عربده میزنه.. _تمومش کن! مادرش خشک شده به فواد خیره میشه و با بغض کیفش برمی‌داره.. _بلند شو بریم آقا حسین.. به سمت در میره که فواد کلافه دستی به صورتش میکشم.. باز هم خراب کرده بودم! انگار هر دفعه که بحث از بچه میشد از زمین و آسمون دردسر می‌بارید تا در موردش حرفی وسط نیاد... بلند میشه و نگار دلخوری بهم میندازه که با خجالت توی خودم جمع میشم.. _نگا چه قشقرقی راه انداختی مستانه.. دستت درد نکنه.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » پشت میز میشینم و نفس عمیقی میکشم. مشغول خوردن غذا میشه و من اما هنوز هم ذهنم درگیره.. درگیر حرف هاش که من رو همسر خودش نمیدونه ولی از اینکه اون رو غریبه خطاب میکنم خوشش نمیاد... _بچه دوست داری؟! بهت زده بهش خیره میشم و آب دهنم رو قورت میدم... +چی؟! سرش رو بالا میاره و همونجور که قاشق توی دهنش میبره لب میزنه... _بچه... میگم بچه دوست داری؟! چی باید میگفتم؟! صدای تپش قلبم اونقدر بلند شده بود که میترسیدم صدایش تا گوش امیر علی هم برسد.. برخلاف اون که این حرفها براش عادی بود من اما از هر کلمه اش هزار برداشت میکردم و شی بیداری میکشیدم.. نفس عمیقی میکشم و با صدایی که به سختی بلند میشه لب میزنم.. +اره... بچه شیرینی زندگیه... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
تورو از دور دیدم انگار دلم لرزیدو..