🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_87
"امیر علی "
گوشه لباسم رو درست میکنم و از اتاق بیرون میزنم..
موبایلی که براش خریده بودم و روی میز میزارم و از خونه بیرون میزنم..
در رو قفل میکنم و به سمت ماشینم میرم..
دو سه روزی بود با حسین صحبت کرده بودم که توی شرکتش کار کنم....
اگر اصرار های حاج صادق نبود همین درس رو هم رها کرده بودم و حالا راهی جز توی حجره خودش کار کردن نداشتم..
بی حوصله سوار ماشین میشم و به سمت شرکت حرکت میکنم..
با صدای زنگ موبایلم، از جیب بیرونش میارم که شماره ناشناسی میبینم..
بی حوصله موبایل روی داشبورد ميندازم...
حتی حوصله ادم های آشنا زندگی ام رو هم نداشتم، چه برسه به ناشناس هایی که نصف شون دختر هایی بودن که یک زمانی به اندازه کافی جیبمو تیغ زده بودن...
با صدای زنگ دوباره اش، کلافه موبایل برداشتم و بی حوصله تماس وصل کردم..
+بله؟؟
_امیر علی مظفری؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هفتادهشت
نگاهم به سرعت سمت ساعت دیواری گوشه اتاق میره..
تازه ساعت 7 بود!
فواد کجا غیبش زده بود؟!
اون که صبح ها تا بیدارش نمیکردم از خواب بلند نمیشد!
چونه ام شروع به لرزیدن میکنه و تمام وجودم وحشته..
وحشت از پس زدن های فواد.!
اگر من رو نمیخواست میمردم..
بخدا که منم زن حامله ای بودم که اهمیت و توجه میخواستم.
نه اینکه اینجوری من رو رها کنه به حال خودم!
آشوب های درونم به گریه ميندازتم..
داشتم داغون میشدم..
خونه نفسم رو تنگ می آورد و هیچ جوره جرعت زنگ زدن به فواد رو نداشتم.
به سمت موبایلم میرم و شماره سیمین رو میگیرم.
میدونستم اگر میفهمید چه فاجعه ای به بار آوردم حسابم رو میرسید ولی اگه با کسی حرف نمیزدم خفه میشدم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_88
اخم کمرنگی گوشه پیشونی ام میشینه..
+بله... شما؟!
نفس عمیقی میکشه و با صدای خشن مردونه ای ادامه میده..
_باید ببینمت.. من علی هستم..
علی؟!
علی نمیشناختم...
+نمیشناسم جناب... اگه بار میخوای برو همون حجره حاج آقا... اگه کار دیگه ای هم داری همین حالا بگو، من وق...
_علی هستم... بردار پرستش..
برادر پرستش؟!
پس بالاخره برادری که پرستش ازش میگفت پیداش شده بود..
نمیدونم چرا حس مثبتی نسبت به حرفهاش نداشتم.
+کجا بیام؟!
_لوکیشن میفرستم برات...
میخوام چیزی بگم که تماس قطع میشه..
متعجب چشم ریز میکنم و نمیدونم چرا در قبال بی احترامی هایش تا این اندازه آرام بودم
شاید هم به این خاطر بود که برادر پرستش بود
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هفتادنه
صدای در بلند میشه..
بی حال از جا بلند میشم و در رو باز میکنم..
سیمین با دیدن من نفس عمیقی میکشه و دست روی قلبش میزاره..
_خدا لعنتت کنه، تا رسیدم اینجا دوتا سکته زدم. چخبره اینجا؟!
بی حال در رو میبندم و نفس عمیقی میکشم..
بغض گلوم هر لحظه شدید تر میشه و هرکار میکردم نمیتونستم کنترلش کنم..
با دیدن خونه بهت زده توی صورتش میکوبه
_یاخداااااا. چخبره اینجااا
بغضم با صدای بدی میشکنه و بلند میزنم زیر گریه..
دست روی صورتم میزارم و با عجز لب میزنم.
+فواد همه چیزو فهمید... همه چیزو..
سیمین وسط هال خشکش میزنه و کات و مبهوت خیره اس به شیشه های شکسته و منی که داغون تر از این نمیشدم..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_88 اخم کمرنگی گوشه پیشونی ام میشینه
روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل..
هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست..
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید...
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_هفتادنه صدای در بلند میشه.. بی حال
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هشتاد
نفسش رو با ترس بیرون میده و لب میزنه..
_بچت سالمه؟!
سری به نشونه مثبت تکون میدم..
+کاش میزد سیمین.. کاش کاری میکرد نتونم از خونه برم بیرون...
سیمین آب دهنش رو به سختی قورت میداد و کل وجودش وحشت بود..
+سکوت کرد سیمین!
سیمین کیفش روی زمین میزاره و سمتم میاد..
مقابلم میشینه و اشک های صورتم رو پاک میکنه..
_شُکه شده عزیزم. تو که میدونی چقدر روی این مسئله حساس بود. طبیعیه نتونه چیزی بگه.
خُشک شده زل میزنم به رو به رو و با صدایی که از شدت گریه بالا نمی اومد جواب میدم
+من میشناسمش سیمین! فواد نگاهش دیگه مثل قبل نبود... دستش بالا اومد... میخواست بزنه.. اما.. اما..
بغضم میشکنه و نمیتونم چیزی بگم
سیمین هم به گریه میوفته و منو بغل میگیره..
_تورو خدا انقد خودتو اذیت نکن. تو حامله ای، یکم دلت به حال بچه توی شکمت بسوزه...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هشتادیک
کل وجودم شروع میکنه به لرزیدن و با صدایی که یالا نمی اومد لب میزنم
+م... میترسم سیمین!
میزنه زیر گریه و با عجز لب میزنه.
+از چی قربونت برمممم؟!
نفسم رو به سختی بیرون میدم و جواب میدم.
+ا... اگه اومد خونه و دادخواست طلاق داد دستم... م.. من بیچاره با این بچه کجا برم؟!
بغضم با صدای بدی شکسته میشه و ادامه میدم.
+من که کسیو ندارم..
سیمین سرش روی پام میزاره و بلند میزنه زیر گریه..
_تورو خدا اینجوری نکن با خودتتتت
بی حس زل میزنم به رو به روم!
+فواد دیگه منو نمیخواد..
_میخواد... بخدا که میخواد..
میخوام دهن باز کنم که تمام محتویات معده ام توی هم میپیچه...
از جا میپرم و به سمت روشویی میرم...
سیمین پشت سرم میاد و من به تنها چیزی که فکر میکنم جای خالی فواد کنارم هست!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼