eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
43.4هزار دنبال‌کننده
955 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » اخم کمرنگی گوشه پیشونی ام میشینه.. +بله... شما؟! نفس عمیقی میکشه و با صدای خشن مردونه ای ادامه میده.. _باید ببینمت.. من علی هستم.. علی؟! علی نمی‌شناختم... +نمیشناسم جناب... اگه بار میخوای برو همون حجره حاج آقا... اگه کار دیگه ای هم داری همین حالا بگو، من وق... _علی هستم... بردار پرستش.. برادر پرستش؟! پس بالاخره برادری که پرستش ازش میگفت پیداش شده بود.. نمیدونم چرا حس مثبتی نسبت به حرفهاش نداشتم. +کجا بیام؟! _لوکیشن میفرستم برات... میخوام چیزی بگم که تماس قطع میشه.. متعجب چشم ریز میکنم و نمیدونم چرا در قبال بی احترامی هایش تا این اندازه آرام بودم شاید هم به این خاطر بود که برادر پرستش بود 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 صدای در بلند میشه.. بی حال از جا بلند میشم و در رو باز میکنم.. سیمین با دیدن من نفس عمیقی میکشه و دست روی قلبش میزاره.. _خدا لعنتت کنه، تا رسیدم اینجا دوتا سکته زدم. چخبره اینجا؟! بی حال در رو میبندم و نفس عمیقی میکشم.. بغض گلوم هر لحظه شدید تر میشه و هرکار میکردم نمیتونستم کنترلش کنم.. با دیدن خونه بهت زده توی صورتش میکوبه _یاخداااااا. چخبره اینجااا بغضم با صدای بدی میشکنه و بلند میزنم زیر گریه.. دست روی صورتم میزارم و با عجز لب میزنم. +فواد همه چیزو فهمید... همه چیزو.. سیمین وسط هال خشکش میزنه و کات و مبهوت خیره اس به شیشه های شکسته و منی که داغون تر از این نمی‌شدم.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_88 اخم کمرنگی گوشه پیشونی ام میشینه
روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل.. هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_هفتادنه صدای در بلند میشه.. بی حال
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نفسش رو با ترس بیرون میده و لب میزنه.. _بچت سالمه؟! سری به نشونه مثبت تکون میدم.. +کاش میزد سیمین.. کاش کاری می‌کرد نتونم از خونه برم بیرون... سیمین آب دهنش رو به سختی قورت میداد و کل وجودش وحشت بود.. +سکوت کرد سیمین! سیمین کیفش روی زمین میزاره و سمتم میاد.. مقابلم میشینه و اشک های صورتم رو پاک میکنه.. _شُکه شده عزیزم. تو که میدونی چقدر روی این مسئله حساس بود. طبیعیه نتونه چیزی بگه. خُشک شده زل میزنم به رو به رو و با صدایی که از شدت گریه بالا نمی اومد جواب میدم +من میشناسمش سیمین! فواد نگاهش دیگه مثل قبل نبود... دستش بالا اومد... میخواست بزنه.. اما.. اما.. بغضم میشکنه و نمیتونم چیزی بگم سیمین هم به گریه میوفته و منو بغل میگیره.. _تورو خدا انقد خودتو اذیت نکن. تو حامله ای، یکم دلت به حال بچه توی شکمت بسوزه... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 کل وجودم شروع میکنه به لرزیدن و با صدایی که یالا نمی اومد لب میزنم +م... میترسم سیمین! میزنه زیر گریه و با عجز لب میزنه. +از چی قربونت برمممم؟! نفسم رو به سختی بیرون میدم و جواب میدم. +ا... اگه اومد خونه و دادخواست طلاق داد دستم... م.. من بیچاره با این بچه کجا برم؟! بغضم با صدای بدی شکسته میشه و ادامه میدم. +من که کسیو ندارم.. سیمین سرش روی پام میزاره و بلند میزنه زیر گریه.. _تورو خدا اینجوری نکن با خودتتتت بی حس زل میزنم به رو به روم! +فواد دیگه منو نمیخواد.. _میخواد... بخدا که میخواد.. میخوام دهن باز کنم که تمام محتویات معده ام توی هم میپیچه... از جا میپرم و به سمت روشویی میرم... سیمین پشت سرم میاد و من به تنها چیزی که فکر میکنم جای خالی فواد کنارم هست! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_88 اخم کمرنگی گوشه پیشونی ام میشینه
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نفس عمیقی میکشه و سیگارش روی میز خاموش میکنه.. چشم بالا میاره و زل میزنه به چهره متعجبم.. انگار که پسر اسفندیاری ها هم یاغی بودن رو خوب یاد گرفته بود.. گوشه ابرویش تیغ خورده بود و چشم هایش حسابی شبیه چشم های پرستش بود.. چشم های مظلومی که حسابی در دل بی رحمم رسوخ کرده بود.. _میدونی... بعضی زخم ها.. هیچوقت خوب نمیشن... ولی خب... آدم یاد میگیره چطوری باهاشون زندگی کنه و ادامه بده.. همین یعنی قوی شدن... بی حرف بهش زل زدم که دست جلو میاره و سیگاری به سمتم میگیره.. دستم و جلو میبرم و سیگار از دستش میگیرم. سیگار دیگه ای برای خودشم روشن میکنه و با فندکش سیگار منم روشن میکنه... ابرو بالا میندازه و تک سرفه ای میکنه... _پرستش همه زندگی منه.. مبهوت بهش خیره میشم و نمیدونم در جوابش باید چیکار کنم.. _اون... اون تنها آدمی توی زندگی من هست که هیچ چیز از زشتی های این دنیا نمیدونه...چون...چون اون توی بغل من بزرگ شده... زشتی دیدم ولی نگذاشتم بدونه زشتی چیه... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه اینجور کسی رو پیدا نکردید تا آخر عمر تنها بمونید :)
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » دستی به موهای از ته زده اش میکشه و پوزخندی میزنه استین لباسش رو بالا میزنه و با دیدن جای چاقو ها چهره ام در هم میشه.. این پسرک سنی نداشت... باز هم سرفه میکنه.. _حالا تو.. پسر حاج صادق مظفری که حسابی ابروش رو آباد کردی... دهن باز کن و بگو چرا آوار شدی سر خواهر بی گناه من... نگاهم به صورتش میدم و توی چشم هاش پرستش رو میبینم... +من آوار نشدم سر کسی... این اتفاق یک اجبار بود. لبش به نشانه تمسخر کج میشه.. _بعد تو انقدر بی غیرت بودی که نتونی اعتراض کنی؟! تمام وجودم حس میکنه بالا زدن رگ های گردنم رو... دستم زیر میز مشت میشه و فکر نمی‌کنم سخت باشه اضافه کردن یک خراش دیگه به صورتش... _امیر علی مظفری... اختیار تک خواهرم از الان به بعد با توعه... اینم از بی وجدانی بابامه... ولی.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿