💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_33
با صدای زنگ موبایلم، سرم رو بالا آوردم و با دیدن شماره مهدی پوزخندی زدم...
موبایل رو روی بی صدا گذاشتم و از جا بلند شدم..
نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به حاجی انداختم..
این چند روز برای اینکه کمتر گیر بده، سعی میکردم جلوی چشمش باشم...
_ فردا شب میخوام زنگ بزنم اسفندیاری ببینم جوابشون چیه.
نگاه بی حسی به حاجی انداختم و پسته ای از روی میز برداشتم...
+فکر نکنم مثبت باشه
_ صبح اسفندیاری رو دیدم. چیزی در مورد منفی بودن نظر دخترش نگفت...
خشک میشم...
بی حرف زل میزنم به حاجی و حس میکنم شقیقه هام از شدت عصبانیت نبض گرفته..
دستی به چشم هام میکشم و با صدای خش داری لب میزنم...
+یعنی چی..
_یعنی چی داره؟! امیر علی رفتی خاستگاری باید منتظر جوابش باشی... کجاش غیر قابل فهمه؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هفدهم
نگاهی به سبزی پلو با ماهی انداختم و لبخند کجی روی لبهام نقش بست...
جانش به سبزی پلو با ماهی وصل بود...
نگاهی به لباسی که پوشیده بودم انداختم و نفس عمیقی کشیدم..
باید هر چه سریع تر، تا قبل از اینکه شکمم جلو بیاید موضوع را به فواد میگفتم..
با صدای در...
نفسم را بریده بریده بیرون میدهم و دستهایم را مشت میکنم تا مانع لرزشش شوم..
خدایا کمکم کن...
کمکم کن تا بتونم از هدیه ای که به من و فواد دادی به خوبی مراقبت کنم..
به سمتش برمیگردم و با دیدنم، نگاهش میلرزد..
خستگی از چشمانش میبارد.
جلو می آید و مقابلم می ایستد...
تکان خوردن سیبک گلویش را حس میکنم..
_خوشکل شدی...
خواستم چیزی بگم که دستم را میکشد و تنم را تنش میچسباند...
چشم هایش را روی هم میگذارد. عمیق بو میکشد...
عاشق بوی گل یاس بود و من این را از حفظ...
+خسته نباشی...
تو گلو میخندد و چشمهایش را باز میکند..
_دیگه خسته نیستم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_هفدهم نگاهی به سبزی پلو با ماهی ان
ممنون از توجه شما به رمان ها..
ممنون میشم توی نظرسنجی زیر شرکت کنید و حتما نظر خودتون رو نسبت به رمان اعلام کنید👇
https://EitaaBot.ir/poll/jftbnx
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هجدهم
روی پاشنه پاهایم می ایستم و چانه مَردم را میبوسم...
دستش دور کمرم حلقه میشود و سرش را به پیشانی ام میچسباند...
بو میکشد...
عمیق...
عطرم، کار خودش را کرده بود..
_یعنیا...خودت تَکی، جور همه کسایی که دورم نیستند رو میکشی...
آرام میخندم که دستش بالا می آید..
نفسم در سینه حبس میشود و قلبم از تپش می ایستد...
من هنوز هم، مثل روز اول روی نوازش های دستش حساس بودم..
دستم را روی دستش میگذارم و با ملایمت لب میزند...
+بهتر نیست اول شام بخوریم؟!
با بی میلی بهم خیره میشود که ادامه میدهم..
+سبزی پلو سرد بشه دیگه مزه نمیده...
تو گلو میخندد..
گوشه چشمش چین میخورد دستهایم را از پشت میگیرد..
سرش را جلو میآورد و مقابل صورتم میگیرد...
خیره در چشمان هیجان زده ام پچ میزند..
_چه خوابی دیدی برای من بی پدر مستانه؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_34
تنها بی حرف نگاهش میکنم و از جا بلند میشم..
او چه میداند از آشوبی که درون من هست؟!
عصبی دستی توی موهام میکشم و رو بهش لب میزنم
+من یک سر میرم خونه خودم..
_نری غیب بشی امیر.. بخدا که خونت حلاله..
+نه حاجی... نمیرم جایی.
حقیقت را گفته بودم..
من از فرار خسته شده بودم. من از تمام احتمالات خسته شده بودم..
سوار ماشین میشم و به سمت خونه حرکت میکنم..
از یک طرف، دلم میخواست دختر اسفندیاری جواب منفی بده و از طرف دیگه با یاد نگاه غمگین و بغض گلویش، دلم میخواست یک بار دیگه ببینمش و ازش معذرت خواهی کنم...
خودم میدونستم درخواستی که داشتم به شدت زشت و زننده بود..
همین که تا حالا چیزی به کسی نگفته بود بابت حرفم، خودش نهایت خانمی اش را رسانده بود...
ولی من چه؟!
من باید چیکار میکردم.!؟
آیا من این وسط بین منگنه قرار نگرفته بودم؟!
کلافه نفس عمیقی میکشم و نگاهی به هوای آفتابی می اندازم
همیشه از تابستون خوشم می آمد..
نه بابت میوه های خوشمزه اش، یا حتی هوای خوبش..
بلکه به خاطر اینکه تمام جانم در زمستان میگرفت و بی رمق ترین بودم توی هوای دلگیر زمستان
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_نوزدهم
میخندم...
بلند میخندم...
از روی شوق و هیجان نه...
بلکه از روی استرس و ترس میخندم و ازش فاصله میگیرم...
گوشه پلک هایم، از فشار عصبی تیک میزند..
تمام وجودم، انگار درگیر جنگ تن به تن شده بود..
+به نظرم علاقه ای که بهت دارم کافی باشه...
قانع میشود...
شاید هم تلاش میکند که قانع شود..
او مرا از حفظ بود..
شک نداشتم تا ته مغزم را هم خوانده است،فقط میخواهد خودم به حرف بیایم...
بی حال به سمت اشپز خانه میروم که بلند داد میزند...
_ فکر کنم فردا نتونم برم سرکار...
میخندم...
بی حال و خسته...
نمیدانستم باید چیکار کنم.
اگر میتوانستم همین حالا به سیمین زنگ میزدم و از او میپرسیدم...
پریشان دور سر خودم میچرخیدم و نمیدانستم باید چیکار کنم...
آخه من بی پدر مادر، چه چیزی بلد بودم جز سادگی؟؟
_حالت خوبه؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_35
با رسیدن به خونه از ماشین پیاده میشم و به سمت خونه میرم که مهدی رو میبینم..
اخم هایم در هم میره...
چه کاری داشت اینجا؟!
رفاقت من و او همان چند روز پیش تمام شده بود..
جلو میرم...
انگار که هیچ وقت ندیدمش..
کلید خونه رو بیرون میارم و میخوان داخل برم که صداش بلند میشه..
_داش امیر؟!
پوزخند میزنم...
از لفظی که برایم استفاده میکند، پوزخندی گوشه لبهایم شکل میگیرد..
چیزی نمیگویم..
_داش بخدا شرمنده... اون روز عقلم از دست دادم.. اصلا نمیدو.. داداش ببخشید..
+ من کار دارم..
منتظر نمی مونم چیزی بگه و داخل خونه میشم..
میخوام در رو ببندم که پایش را بین در میگذارد..
_یک لحظه هم نمیتونی به حرفم گوش بدی؟!
با چهره در هم نگاهش میکنم..
دیگر از چشمم افتاده بود...
+نه.. مهدی برد رد کارت.. من خسته ام.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_بیستم
با صدای فواد سرم را بالا می آوردم و با دیدنش هول شده و بدون فکر لب میزنم..
+فک.. فکر کنم غذام ته گرفته...
بی خیال شونه ای بالا می اندازد و لب میزند...
-غذاهای تو بسوزه هم، منه بدبخت رو خر میکنه...
پشت میز میشینم و تمام وجودم از او خواهش میکند که غذا را سرمیز بیاورد...
انگار از چشمانم میخواند....
چرا که بی حرف شروع به کشیدن غذا میکند.
سرم را روی میز میگذارم و تمام تلاشم را میکنم به خودم مسلط شدم..
بغض گلوی خفه ام، هر لحظه تشدید میشود...
_صبح بابا زنگ زد...
سرم را بالا میآورم و سوالی بهس خیره میشوم که ادامه میدهد..
_میخواد ما رو ببینه...
رنگ از رویم میپرد..
متوجه میشود...
سمتم برمیگردد و جواب میدهد..
_منم گفتم نمیخوام هیچ کس رو ببینم...
نفس عمیقی میکشم که ماهی ها را روی میز میگذارد...
سر جلو می آورد و پیشانی ام را میبوسد...
_ نگران هیچی نباش قربونت برم... من جز تو هیچ چیز و هیچکس برام مهم نیست...
منو تو تا آخر عمر همدیگه رو داریم...
به سختی چشم هایم را روی هم میگذارم و سخت نفس میکشم..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_بیستیک
با تموم شدن سبزی پلو نفس عمیقی میکشد و چشم هاش رو با لذت روی هم میگذارد..
_لعنتی... من با دستپخت تو... خر که هیچی.. یک گاو به تمام معنا میشم..
بی حرف نگاهش میکنم...
بر خلاف حرف های سیمین، طاقت نمی آورم..
دلم آرام و قرار ندارد..
+ فواد؟!
نگاهی به چهره ام می اندازد و متوجه پریشانی ام میشود...
دستش را روی دستهایم میگذارد...
_جون دل فواد؟!
از ته دل و با عجز لب میزنم..
+میترسم از دستت بدم..
مات چهره ام میشود و سرش را جلو می آورد...
یک سانتی صورتم می ایستد و زل میزند به چشمان لرزونم..
دستش روی شونه ام می نشیند و با حرص میغرد.
_ آخ مستانه... تو هر لحظه میتونی منو دیونه کنی... حتی با هر چشم و ابرو اومدنت... بعد تو میگی میترسم از دستت بدم؟.
نفس عمیقی میکشم که سرش جلو تر میآید...
انقدر جلو که دیگر چشم هایم چیزی را نمیبیند..
نفس عمیقی میکشم و چشم هایم روی هم میگذارم..
_ یعنیاا... خودت یکی برا دنیا و آخرتم بسی...
لبخند کجی میزنم و سرم رو جلو میبرم...
سعی میکنم دلبری کنم اما ته صدایم میلرزد..
+یعنی تو نمیخوای یک بچه از وجود من داشته باشی؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼