eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
43.4هزار دنبال‌کننده
962 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 کل وجودم از وحشت شروع به لرزیدن میکنه و بخدا که بچه درون شکمم هم به گریه افتاده.. دهن باز میکنم.. میخوام فریاد بزنم و آوار بشم سرش اما صدام بالا نمیاد.. با صدایی که حتی خودمم به سختی می‌شنوم لب باز میکنم. + چی میگی فواد! چشم های اشکی و حال خرابم رو میبینه و اینجوری بی رحم جلو میاد؟! سر جلو میاره و خیره میشه به صورت اشکی ام _نگفتم بچه نمی‌خوام؟! قلبم میسوزه و بخدا که میترسیدم درد قلبم کار دستم بده. با عجز جواب میدم. +مگه من خواستم فواد؟! تو که میدونی چقدر میخوامت! اول تو برام مهمی بعد خودم... مگه دیونم کاری که تو نخوای رو انجام بدم؟! منم مثل تو نمیخواستم ولی اتفاقیه که افتاده... میخنده! بلند و وحشت ناک.. کل وجودم با صدای خنده اش میلرزه و چشم هام از شدت درد روی هم میاد.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_هشتاد‌پنج کل وجودم از وحشت شروع به
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 جلو میاد نفس نفس میزنه و صورتش قرمز قرمز شده... دستی به صورتش میکشه.. مردده.. +چیه فواد؟! به اندازه یک بچه هم ارزش ندارم؟! بچه ای که از وجود خودته؟! دِ چه مرگته لعنتی. محکم توی پیشونی اش میکوبه که نفسم توی سینه حبس میشه.. با صدایی که از شدت خشم میلرزید جواب میده.. _تمومش کن مستانه مشکاتتتت. تیرت به سنگ خورده خرابه. بچتم شد مثل خودت بی کس و کا... صداها رفت... حس کردم قلبم یادش رفت باید چیکار کنه... این فواد بود؟! بخدا که هیچ جوره حاضر نبودم قبول کنم این فواد من باشه.. فواد بود که منو بی کس و کار میخوند؟! در آخر تصویر رفت و تنها چیزی که متوجه شدم نگاه فواد بود که روی چشم های سیاه رنگم که سیاهی میرفت میخکوب شد. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » از ماشین پیاده میشم و به سمت خونه میرم که حاجی رو میبینم.. پوزخندی گوشه لبم میشینه و خدا میدونه چقدر دلم میخواد عقده این همه سال رو سرش خالی کنم.. +سلام حاجی.. سر بالا میاره و با دیدن من نفس راحتی میکشه... می‌ترسید؟ می‌ترسید از اینکه دختر اسفندیاری رو بردارم و از اینجا هم برم... اونوقت دستش به هیچ جا بند نبود.. پیشنهاد بدی هم نبود.. _ امیر علی... معلومه کجایی تو؟! مگه قرار نبود بیای حجره؟! صورتم جمع میشه و جدی لب میزنم. +اونوقت کی همچین قراری گذاشته؟!.. قلبش داشت میومد توی دهنش و این از لرزش تسبیح توی دستش مشخص بود.. جلو میاد و با عجز به صورت پسرش نگاه میکنه... _امیر... تورو جون همون مرضی دختره رو اذیت نکنیا! چه غلطی کردم خدایا.... بی حرف بهش خیره بودم که یقه ام رو بین دستهاش میگیره... _همین حالا بچه نندازی تو بغل اون دختر بی گناها... ثانیه ای فکر می‌کند.. دست بالا میبره و محکم توی سرش میکوبه... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_92 از ماشین پیاده میشم و به سمت خون
اختلاف چنل اصلی و چنل vip به نزدیک 100 پارت رسید 😱 روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل.. هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_هشتاد‌شش جلو میاد نفس نفس میزنه و
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 چشم باز میکنم و از شدت نور، پلک هام دوباره روی هم میزارم. با حس بوی بیمارستان چهره ام توی هم جمع میشه... _آقای محترم، فشار خانومتون به شدت پایین بود! مشخصه دفعه اول هم نیست اگه باز هم اینجوری بشن برای جفتشون خطرناکه.. چشم روی هم میزارم و منتظر حرفی از سمت فوادم دلم پر می‌کشید برای صدایش! _الان حالش خوبه؟! کل وجودم اروم میگیره و درد از وجودم پَرمیکشه. اخ که داشتم میمردم از بی تفاوتی هایش.. _اره خداروشکر. هر دو خوبن! فقط باید خیلی حواستون به خانم تون باشه.. فواد باشه ای میگه و پرستار از اتاق بیرون میده.. هنوز هم چشم هام بسته هست. وحشت داشتم از نگاه کردن به فواد و برگشتن به همان حالت قبلش. حاضر بودم تمام عمرم رو با چشم های بسته سپری کنم اما فواد دوستم داشته باشد. درست مثل الان که نگرانم شده بود _چیکار کردی با زندگی مون مستانه؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » بهت زده بهش خیره میشم.. همه امروز دیونه شده بودند و خدا میدونست دیونه شدن من کی قرار بود اتفاق بیوفته... _مامانش داره سکته میکنه... تورو به جون همون مادر جوون مرگ شده ات بیار مادرشو ببینه... آب دهنم رو قورت میدم... حتی اگر هر کسی خیالش راحت میشد، نمی‌گذاشتم این مرد آب خوش از گلوش پایین بره.. مصبب تمام بدبختی هام، همین حاج صادقی بود که اسم پدر رو یدک می‌کشید.. +باشه... سرش رو پایین میندازه که به سمت آپارتمان میرم.. با یاد حرف پرستش سمتش برمیگردم و داد میزنم.. +جانماز داری؟! گیج بهم خیره میشه و در آخر خنده از روی تمسخری میزنه.. _ میخوای آب بکشی؟! اخمی میکنم و جواب میدم.. +اون که کار شماست... از روی تاسف سری تکون میده و به سمت ماشینش میره.. _ دارم تو ماشین. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 قلبم خودش را به دیواره قفسه سینه ام می‌کوبید.. وحشت زده چشم باز کردم و زل زدم به فواد. میترسیدم از صدای قلبم بفهمه بیدارم.. +فواد! سر بالا میاره و نگاهی بهم میندازه. _جان؟! به گریه می افتم و دستش بین دستم میگیرم. +جایی نرو.. سری تکون میده و بی حرف چشم هاش روی هم میزاره.. آروم میشم.. دیگه نمیخواستم حرفی بزنم.. دو ماه بود که رنگ ارامش ندیده بودم.. نمیدونستم قراره در آینده ببینم یا نه اما.. کاش امشب رو رحم کنه بهم! خودم هم حس میکردم حالم خرابه.. چشم میبندم و سعی میکنم بخوابم که صدای فواد بلند میشه. _نخواب مستانه! باید بریم خونه، صبح باید برم سرکار. +نمیشه نری؟! نگاهی به چهره ملتمسم میندازه و خشک جواب میده. _نه! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼