eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42هزار دنبال‌کننده
939 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
ناز کن، ناز، که نازت به جهان می ارزد بوسه ای از لب لعلت به روان می ارزد - شاطر عباس صبوحی
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » تنها بی حرف نگاهش میکنم و از جا بلند میشم.. او چه می‌داند از آشوبی که درون من هست؟! عصبی دستی توی موهام میکشم و رو بهش لب میزنم +من یک سر میرم خونه خودم.. _نری غیب بشی امیر.. بخدا که خونت حلاله.. +نه حاجی... نمیرم جایی. حقیقت را گفته بودم.. من از فرار خسته شده بودم. من از تمام احتمالات خسته شده بودم.. سوار ماشین میشم و به سمت خونه حرکت میکنم.. از یک طرف، دلم میخواست دختر اسفندیاری جواب منفی بده و از طرف دیگه با یاد نگاه غمگین و بغض گلویش، دلم میخواست یک بار دیگه ببینمش و ازش معذرت خواهی کنم... خودم میدونستم درخواستی که داشتم به شدت زشت و زننده بود.. همین که تا حالا چیزی به کسی نگفته بود بابت حرفم، خودش نهایت خانمی اش را رسانده بود... ولی من چه؟! من باید چیکار میکردم.!؟ آیا من این وسط بین منگنه قرار نگرفته بودم؟! کلافه نفس عمیقی میکشم و نگاهی به هوای آفتابی می اندازم همیشه از تابستون خوشم می آمد.. نه بابت میوه های خوشمزه اش، یا حتی هوای خوبش.. بلکه به خاطر اینکه تمام جانم در زمستان می‌گرفت و بی رمق ترین بودم توی هوای دلگیر زمستان 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
گل می‌تواند من را به جنون برساند🙊😌
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 میخندم... بلند میخندم... از روی شوق و هیجان نه... بلکه از روی استرس و ترس میخندم و ازش فاصله میگیرم... گوشه پلک هایم، از فشار عصبی تیک می‌زند.. تمام وجودم، انگار درگیر جنگ تن به تن شده بود.. +به نظرم علاقه ای که بهت دارم کافی باشه... قانع می‌شود... شاید هم تلاش می‌کند که قانع شود.. او مرا از حفظ بود.. شک نداشتم تا ته مغزم را هم خوانده است،فقط می‌خواهد خودم به حرف بیایم... بی حال به سمت اشپز خانه میروم که بلند داد می‌زند... _ فکر کنم فردا نتونم برم سرکار... میخندم... بی حال و خسته... نمی‌دانستم باید چیکار کنم. اگر می‌توانستم همین حالا به سیمین زنگ میزدم و از او می‌پرسیدم... پریشان دور سر خودم میچرخیدم و نمی‌دانستم باید چیکار کنم... آخه من بی پدر مادر، چه چیزی بلد بودم جز سادگی؟؟ _حالت خوبه؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
ز همه دست کشیدم، که تو باشی همه ام.. با تو بودن، ز همه دست کشیدن دارد...
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » با رسیدن به خونه از ماشین پیاده میشم و به سمت خونه میرم که مهدی رو میبینم.. اخم هایم در هم میره... چه کاری داشت اینجا؟! رفاقت من و او همان چند روز پیش تمام شده بود.. جلو میرم... انگار که هیچ وقت ندیدمش.. کلید خونه رو بیرون میارم و میخوان داخل برم که صداش بلند میشه.. _داش امیر؟! پوزخند میزنم... از لفظی که برایم استفاده می‌کند، پوزخندی گوشه لب‌هایم شکل می‌گیرد.. چیزی نمی‌گویم.. _داش بخدا شرمنده... اون روز عقلم از دست دادم.. اصلا نمیدو.. داداش ببخشید.. + من کار دارم.. منتظر نمی مونم چیزی بگه و داخل خونه میشم.. میخوام در رو ببندم که پایش را بین در می‌گذارد.. _یک لحظه هم نمیتونی به حرفم گوش بدی؟! با چهره در هم نگاهش میکنم.. دیگر از چشمم افتاده بود... +نه.. مهدی برد رد کارت.. من خسته ام. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با صدای فواد سرم را بالا می آوردم و با دیدنش هول شده و بدون فکر لب میزنم.. +فک.. فکر کنم غذام ته گرفته... بی خیال شونه ای بالا می اندازد و لب می‌زند... -غذاهای تو بسوزه هم، منه بدبخت رو خر میکنه... پشت میز میشینم و تمام وجودم از او خواهش می‌کند که غذا را سرمیز بیاورد... انگار از چشمانم می‌خواند.... چرا که بی حرف شروع به کشیدن غذا می‌کند. سرم را روی میز می‌گذارم و تمام تلاشم را میکنم به خودم مسلط شدم.. بغض گلوی خفه ام، هر لحظه تشدید می‌شود... _صبح بابا زنگ زد... سرم را بالا می‌آورم و سوالی بهس خیره میشوم که ادامه می‌دهد.. _میخواد ما رو ببینه... رنگ از رویم میپرد.. متوجه می‌شود... سمتم برمی‌گردد و جواب می‌دهد.. _منم گفتم نمیخوام هیچ کس رو ببینم... نفس عمیقی میکشم که ماهی ها را روی میز می‌گذارد... سر جلو می آورد و پیشانی ام را می‌بوسد... _ نگران هیچی نباش قربونت برم... من جز تو هیچ چیز و هیچکس برام مهم نیست... منو تو تا آخر عمر همدیگه رو داریم... به سختی چشم هایم را روی هم می‌گذارم و سخت نفس میکشم.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با تموم شدن سبزی پلو نفس عمیقی می‌کشد و چشم هاش رو با لذت روی هم می‌گذارد.. _لعنتی... من با دستپخت تو... خر که هیچی.. یک گاو به تمام معنا میشم.. بی حرف نگاهش میکنم... بر خلاف حرف های سیمین، طاقت نمی آورم.. دلم آرام و قرار ندارد.. + فواد؟! نگاهی به چهره ام می اندازد و متوجه پریشانی ام می‌شود... دستش را روی دستهایم می‌گذارد... _جون دل فواد؟! از ته دل و با عجز لب میزنم.. +میترسم از دستت بدم.. مات چهره ام میشود و سرش را جلو می آورد... یک سانتی صورتم می ایستد و زل میزند به چشمان لرزونم.. دستش روی شونه ام می نشیند و با حرص میغرد. _ آخ مستانه... تو هر لحظه میتونی منو دیونه کنی... حتی با هر چشم و ابرو اومدنت... بعد تو میگی میترسم از دستت بدم؟. نفس عمیقی میکشم که سرش جلو تر می‌آید... انقدر جلو که دیگر چشم هایم چیزی را نمیبیند.. نفس عمیقی میکشم و چشم هایم روی هم می‌گذارم.. _ یعنیاا... خودت یکی برا دنیا و آخرتم بسی... لبخند کجی میزنم و سرم رو جلو میبرم... سعی میکنم دلبری کنم اما ته صدایم میلرزد.. +یعنی تو نمیخوای یک بچه از وجود من داشته باشی؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 اخم می‌کند.. عقب می‌کشد و نگاهش سرد می‌شود.. یک کلام جواب می‌دهد.. _نه.. بی حس میشوم... با عجز نگاهش میکنم و این دفعه قصد کوتاه آمدن نداشتم... دستهای لرزونم را بالا می اوردم و دو طرف صورتش می‌گذارم.. نگاه خیره ای به مَردم می اندازم... فوادی که جدیدا، زیادی بی قراری می‌کرد و با بی قراری اش، آشوب شدیدی را در من ایجاد می‌کرد.. چه از جان من میخوای فواد؟! +خب... خب قربونت برم من... سعی کردم حرفم را با آرامش بزنم... بر خلاف درونی که طوفان بود... طوفانی که حتی زبانم را هم بند آورده بود. دستم را دور گردنش حلقه میکنم و به او نزدیک تر میشوم. مست نگاهم می‌شود.. باز هم نگاهش حس می‌گیرد.. من مستانه بودم... مستانه بودم و توانایی مست کردن فواد را در هر شرایطی داشتم +من نباید بدونم چرا تو بچه نمیخوای؟! من جون میدم برای داشتن بچه ای از وجود فوادم... انگار، سر این قضیه من هم نمی‌توانستم کاری کنم چرا که اخم می‌کند و من را عقب می‌زند 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_35 با رسیدن به خونه از م
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نفس عمیقی کشیدم و به تماس های سوگل خیره شدم... 17 تماس بی پاسخ... بی حرف از جا بلند شدم و سیگارم خاموش کردم.. شماره حاجی رو گرفتم و موبایل رو کنار گوشم گذاشتم... دو روز بود هیچ خبری بهم نداده بود و شدت کلافگی و نگرانی ام را هزار برابر کرده بود.. _بله؟! +سلام حاجی.. _سلام.. منتظر بودم چیزی بگه اما باز هم سکوت کرده بود... _چیه امیر؟! +میگم... چیزه... خبری اط اسفندیاری ها نشد؟! صدای پوزخندش رو از پشت تلفن هم حس میکنم.. _چیه؟! دلت گیر کرده یا حتما یک حرفی زدی که سه روزه اسفندیاری هیچ خبری نمیده؟! عرق سرد روی پیشانی ام میشینه... هنوز هیچ چیز نگفته بود؟! +من باید چی بگم حاجی؟! حرفه میزنی آخه؟! _حرف مفت نزن امیر علی. هر کی تورو نشناسه من تورو بزرگت کردم.. چیزی نمیگم.. عصبی بود.. وقتی حاجی عصبانی بود، هیچی نمیشد بگی.. _تو نمیخواد نگران باشی.. خودم عصر زنگ میزنم ببینم آخر دختر به تو لاابالی میدن یا نه.. حق دارن بخدا، منم دختر داشتم به یکی مثل تو نمیدم.. صورتم در هم جمع میشه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
کسی رو انتخاب کن که توی هر حالتی تورو بخواد نه فقط وقتی که حالش خوبه 🫂🫀
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_بیست‌دو اخم می‌کند.. عقب می‌کشد و نگ
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نگاه طوفانی اش باعث می‌شود قالب تهی کنم و با نگاه غمگینی به او خیره شوم. _حتما باید گه بزنی تو اعصاب سگ صاحب من؟! بسه بابااااا... به سمت در خروجی می‌رود که بی رمق لب میزنم.. +کجا میری فواد؟! حرف گوش نمی‌کند و بیرون می‌زند.. . همان جا فرود می آیم.. دلم میخواست برم... جایی برم و چند روزی تنها بابت طوفان زندگی ام گریه کنم... سر نبض گرفته ام را بین دستهام میگیرم و به گریه می افتم... دستهای لرز گرفته ام را در هم حلقه میکنم و زل میزنم به فضا تاریک خانه... خانه ای که روزی محل آرامش من بود و حالا شده بود آیینه دق کردن من... روی سرامیک های سرد زمین دراز میکشم و چشم های خسته ام را روی هم می‌گذارم... بی مادری باعث شده بود، تمام عمرم تلاش کنم تا هر وقت مادر شدم، مادر خوبی برای بچه ام باشم اما.. فواد کسی بود که باعث شد به خاطر او حتی حاضر شوم قید بچه را هم بزنم.. اما... بخدا که این بچه دیگر دست من نبود.. چه باید میکردم؟؟ سقط کردن بچه؟! محال ممکن بود.. من نمی‌توانستم با عذاب وجدانش، یک عمر زندگی کنم 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼