🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_بیستم
با صدای فواد سرم را بالا می آوردم و با دیدنش هول شده و بدون فکر لب میزنم..
+فک.. فکر کنم غذام ته گرفته...
بی خیال شونه ای بالا می اندازد و لب میزند...
-غذاهای تو بسوزه هم، منه بدبخت رو خر میکنه...
پشت میز میشینم و تمام وجودم از او خواهش میکند که غذا را سرمیز بیاورد...
انگار از چشمانم میخواند....
چرا که بی حرف شروع به کشیدن غذا میکند.
سرم را روی میز میگذارم و تمام تلاشم را میکنم به خودم مسلط شدم..
بغض گلوی خفه ام، هر لحظه تشدید میشود...
_صبح بابا زنگ زد...
سرم را بالا میآورم و سوالی بهس خیره میشوم که ادامه میدهد..
_میخواد ما رو ببینه...
رنگ از رویم میپرد..
متوجه میشود...
سمتم برمیگردد و جواب میدهد..
_منم گفتم نمیخوام هیچ کس رو ببینم...
نفس عمیقی میکشم که ماهی ها را روی میز میگذارد...
سر جلو می آورد و پیشانی ام را میبوسد...
_ نگران هیچی نباش قربونت برم... من جز تو هیچ چیز و هیچکس برام مهم نیست...
منو تو تا آخر عمر همدیگه رو داریم...
به سختی چشم هایم را روی هم میگذارم و سخت نفس میکشم..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_بیستیک
با تموم شدن سبزی پلو نفس عمیقی میکشد و چشم هاش رو با لذت روی هم میگذارد..
_لعنتی... من با دستپخت تو... خر که هیچی.. یک گاو به تمام معنا میشم..
بی حرف نگاهش میکنم...
بر خلاف حرف های سیمین، طاقت نمی آورم..
دلم آرام و قرار ندارد..
+ فواد؟!
نگاهی به چهره ام می اندازد و متوجه پریشانی ام میشود...
دستش را روی دستهایم میگذارد...
_جون دل فواد؟!
از ته دل و با عجز لب میزنم..
+میترسم از دستت بدم..
مات چهره ام میشود و سرش را جلو می آورد...
یک سانتی صورتم می ایستد و زل میزند به چشمان لرزونم..
دستش روی شونه ام می نشیند و با حرص میغرد.
_ آخ مستانه... تو هر لحظه میتونی منو دیونه کنی... حتی با هر چشم و ابرو اومدنت... بعد تو میگی میترسم از دستت بدم؟.
نفس عمیقی میکشم که سرش جلو تر میآید...
انقدر جلو که دیگر چشم هایم چیزی را نمیبیند..
نفس عمیقی میکشم و چشم هایم روی هم میگذارم..
_ یعنیاا... خودت یکی برا دنیا و آخرتم بسی...
لبخند کجی میزنم و سرم رو جلو میبرم...
سعی میکنم دلبری کنم اما ته صدایم میلرزد..
+یعنی تو نمیخوای یک بچه از وجود من داشته باشی؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_بیستدو
اخم میکند..
عقب میکشد و نگاهش سرد میشود..
یک کلام جواب میدهد..
_نه..
بی حس میشوم...
با عجز نگاهش میکنم و این دفعه قصد کوتاه آمدن نداشتم...
دستهای لرزونم را بالا می اوردم و دو طرف صورتش میگذارم..
نگاه خیره ای به مَردم می اندازم...
فوادی که جدیدا، زیادی بی قراری میکرد و با بی قراری اش، آشوب شدیدی را در من ایجاد میکرد..
چه از جان من میخوای فواد؟!
+خب... خب قربونت برم من...
سعی کردم حرفم را با آرامش بزنم...
بر خلاف درونی که طوفان بود...
طوفانی که حتی زبانم را هم بند آورده بود.
دستم را دور گردنش حلقه میکنم و به او نزدیک تر میشوم.
مست نگاهم میشود..
باز هم نگاهش حس میگیرد..
من مستانه بودم...
مستانه بودم و توانایی مست کردن فواد را در هر شرایطی داشتم
+من نباید بدونم چرا تو بچه نمیخوای؟! من جون میدم برای داشتن بچه ای از وجود فوادم...
انگار، سر این قضیه من هم نمیتوانستم کاری کنم چرا که اخم میکند و من را عقب میزند
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_35 با رسیدن به خونه از م
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_36
نفس عمیقی کشیدم و به تماس های سوگل خیره شدم...
17 تماس بی پاسخ...
بی حرف از جا بلند شدم و سیگارم خاموش کردم..
شماره حاجی رو گرفتم و موبایل رو کنار گوشم گذاشتم...
دو روز بود هیچ خبری بهم نداده بود و شدت کلافگی و نگرانی ام را هزار برابر کرده بود..
_بله؟!
+سلام حاجی..
_سلام..
منتظر بودم چیزی بگه اما باز هم سکوت کرده بود...
_چیه امیر؟!
+میگم... چیزه... خبری اط اسفندیاری ها نشد؟!
صدای پوزخندش رو از پشت تلفن هم حس میکنم..
_چیه؟! دلت گیر کرده یا حتما یک حرفی زدی که سه روزه اسفندیاری هیچ خبری نمیده؟!
عرق سرد روی پیشانی ام میشینه...
هنوز هیچ چیز نگفته بود؟!
+من باید چی بگم حاجی؟! حرفه میزنی آخه؟!
_حرف مفت نزن امیر علی. هر کی تورو نشناسه من تورو بزرگت کردم..
چیزی نمیگم..
عصبی بود..
وقتی حاجی عصبانی بود، هیچی نمیشد بگی..
_تو نمیخواد نگران باشی.. خودم عصر زنگ میزنم ببینم آخر دختر به تو لاابالی میدن یا نه.. حق دارن بخدا، منم دختر داشتم به یکی مثل تو نمیدم..
صورتم در هم جمع میشه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_بیستدو اخم میکند.. عقب میکشد و نگ
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_بیستسه
نگاه طوفانی اش باعث میشود قالب تهی کنم و با نگاه غمگینی به او خیره شوم.
_حتما باید گه بزنی تو اعصاب سگ صاحب من؟! بسه بابااااا...
به سمت در خروجی میرود که بی رمق لب میزنم..
+کجا میری فواد؟!
حرف گوش نمیکند و بیرون میزند..
.
همان جا فرود می آیم..
دلم میخواست برم...
جایی برم و چند روزی تنها بابت طوفان زندگی ام گریه کنم...
سر نبض گرفته ام را بین دستهام میگیرم و به گریه می افتم...
دستهای لرز گرفته ام را در هم حلقه میکنم و زل میزنم به فضا تاریک خانه...
خانه ای که روزی محل آرامش من بود و حالا شده بود آیینه دق کردن من...
روی سرامیک های سرد زمین دراز میکشم و چشم های خسته ام را روی هم میگذارم...
بی مادری باعث شده بود، تمام عمرم تلاش کنم تا هر وقت مادر شدم، مادر خوبی برای بچه ام باشم اما..
فواد کسی بود که باعث شد به خاطر او حتی حاضر شوم قید بچه را هم بزنم..
اما...
بخدا که این بچه دیگر دست من نبود..
چه باید میکردم؟؟
سقط کردن بچه؟!
محال ممکن بود..
من نمیتوانستم با عذاب وجدانش، یک عمر زندگی کنم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_37
تنفر داشتم...
همیشه از تخریب هایش متنفر بودم...
عصبی دستی به گردنم میکشم و با صدای گرفته ای لب میزنم..
+به هر حال تربیت شده خودتیم حاج صادق..
قفل میکنه...
مطمعنم قفل میکنه، چرا که دیگه صدای نفس هاش هم به گوش نمیرسه...
با صدایی که سعی در کنترلش داشت اما موفق نبود داد میزنه...
_خفه شو امیر... بخدا که خونت همین حالا هم برام حلاله.. حالا کارت به جایی رسیده که تو صورت من حرف مفت میزنی؟!
خفه خون میگیرم..
میترسیدم بلایی سرش بیاد و همین حالا سکته کنه..
چیزی نمیگم که با عجز لب میزنه..
_خدا لعنتت کنه امیر.. خدا لعنتت کنه که کثافت کاری هات جمع هم نمیشه
منتظر نموند چیزی بگم و تماس رو قطع کرد..
بی حال روی مبل نشستم و سرم بین دستهام گرفتم...
زندگی ام شبیه لجن زار شده بود...
با صدای زنگ موبایلم نگاهی بهش انداختم و با دیدن شماره سوگل عصبی تماس رو وصل کردم..
+چه مرگته؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
شما با بنر هایی جذب شدید که در پارت های آینده اتفاق خواهد افتاد..
خلاصه رمان #قانون_عشق
فواد، پسری جذاب و پولدار که به علت دلبستگی بیش از حد به مستانه، قید تمام ارثیه و پول پدرش را میزند و با مستانه ازدواج میکند...
آن هم به یک شرط...
شرطی کل زندگی شان را بهم میریزد...
پارت اول رمان مون 😌🌼
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56
خلاصه رمان جذاب #پرستش_عشق
من امیرعلیام پسر حاج صادق مظهری که تمام اهالی شهر سرش قسم میخورن...
اما من وبال گردنش بودم. آبرویش را با التماس جمع میکرد چرا که خرابکاری های پسرش زبانزد کل شهر شده بود...
محض رهایی از این بی آبرویی حاج صادق منو مجبور کرد ازدواج کنم...
آن هم با دختری که تا حالا چهره اش را هم ندیده بودم...
دل و دینم را به دخترک باختم اما، گذشته لعنتی بلایی سرم آورد که....
پارت اول این رمان هیجانی 😍🕊
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_بیستچهار
از جا بلند میشوم و نگاهی به ساعت می اندازم..
2 و ده دقیقه رو نشون میده...
تا حالا سابقه نداشت فواد دور تر از ساعت 12 بیاد خونه..
ترسیده به سمت تلفنم میرم که صدای در بلند میشه...
نفس عمیقی میکشم و به سمتش برمیگردم...
با دیدنش، چیزی در درونم می جوشد...
جان بود او...،
نگاه سراسر بغض و گرفته ام را به او میدهم که به سمتم می آید..
مقابلم می ایستد و خیره نگاهش میکنم...
توقع هر حرفی را از او دارم اما...
او انگار روزه سکوت گرفته است و دنبال چیزی در صورتم هست که اینگونه من را می کاود..
+فو..
محکم در آغوشش فرو میروم..
مات میشوم..
نفس عمیقی میکشم و بو میکشم...
آخ فواد..
کاش راهی مقابلم بود..
راهی که تو را نگه دارم و این بچه را هم سقط نکنم...
من را عقب میکشد و خیره در چشمانم و با صدای عاجزی لب میزند..
_اذیتم نکن باشه؟! جون تو حالم خوب نیست..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_بیستپنج
یخ میزند..
تمام وجودم میسوزد و گلویم تیر میکشد..
توقع هر حرفی را داشتم به جز این..
چه کرده بودم که اینگونه التماس میکرد.؟!
دستهایم را مشت میکنم و با صدای گرفته ای لب میزنم
+فواد؟!
سرش را عاجزانه روی شونه ام می گذارد و بی توجه به حرفم زمزمه میکند
_بریم بخوابیم؟!..
با نفس های عمیقم، مهر تایید را روی حرفش میزنم..
دستم را بین دستهایش میگیرد و با قدم های آرامی به سمت اتاق خواب مشترک مان میرود...
روی تخت دراز میکشد...
کنارش میخوابم و خیره نگاهش میکنم...
چشم هایش را روی هم میگذارد و دستم را بین دستهایش میگیرد..
خسته هست..
خیلی خسته..
چرا که نفس هایش به سرعت منظم میشود و به خواب میرود..
آرام میشود و نمیداند چه طوفانی کل وجودم را گرفته است...
قطره اشکی از گوشه چشمانم سُر میخورد...
ندیده بودم...
بخدا که هیج وقت، تا این اندازه او را شکسته ندیده بودم...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼