eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
43.4هزار دنبال‌کننده
961 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 قلبم خودش را به دیواره قفسه سینه ام می‌کوبید.. وحشت زده چشم باز کردم و زل زدم به فواد. میترسیدم از صدای قلبم بفهمه بیدارم.. +فواد! سر بالا میاره و نگاهی بهم میندازه. _جان؟! به گریه می افتم و دستش بین دستم میگیرم. +جایی نرو.. سری تکون میده و بی حرف چشم هاش روی هم میزاره.. آروم میشم.. دیگه نمیخواستم حرفی بزنم.. دو ماه بود که رنگ ارامش ندیده بودم.. نمیدونستم قراره در آینده ببینم یا نه اما.. کاش امشب رو رحم کنه بهم! خودم هم حس میکردم حالم خرابه.. چشم میبندم و سعی میکنم بخوابم که صدای فواد بلند میشه. _نخواب مستانه! باید بریم خونه، صبح باید برم سرکار. +نمیشه نری؟! نگاهی به چهره ملتمسم میندازه و خشک جواب میده. _نه! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " موهای بافته شده ام روی شونه ام ميندازم و لبخند کجی روی لبهام نقش میگیره... همیشه مامان برام بافت انجام می‌داد و هیچ وقت خودم انجام نداده بودم... نفس عمیقی میکشم که در باز میشه... ترسیده نگاهی به در میندازم باید با استقبالش میرفتم؟. نه این برای کسایی بود که عاشقانه زندگی می‌کردند. _پرستش.! با صدا زدن هایش وجودم جان میگیره و نفس عمیقی میکشم... +بله؟! به سمت در میرم و نگاهی به چهره خسته و گرفته اش ميندازم... سر بالا میاره و اون اما مات موهای بافته شده ام میشه... مقابلش قرار میگیرم.. با صدایی که انگار در دنیای دیگه ای سیر میکنه لب میزنه.. _میشه بهشون دسن بزنم ؟! گُر می‌گیرد... تمام وجودم میلرزد و چرا دارد جانم بالا می آید؟. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نفس توی سینه ام حبس میشه و چشمهایی که از شدت استرس دو دو می‌زند رو بهش میدوزم... شوهرم بود.؟! مرد مقابلم با آن نگاه های متحیر مانده شوهری بود که باید نازم را می‌کشید...؟ منتظر جوابی از سمت من نمیمونه و دستهاش جلو میاد... نوازش وار موهای نَرمم بین دستهاش قرار میگیره و اون توی دنیای دیگه ای سیر میکنه.. _م.. میشه یک خواهش ازت کنم؟! ابروهام ناخودآگاه کمی بالا میپره و سعی میکنم تعجب رو از چهره ام دور کنم.. امشب زیادی آروم بود.. اون هم در مقابل زن اجباری که مقابلش قرار داده بودند... _میشه ازت خواهش کنم نذاری کسی جز من اینها رو ببینه..؟! تمام وجودم از شدت هیجان میلرزد و این مرد چرا امشب تا این اندازه اَمن بود؟! سرش سانت به سانت جلو میاد... به موهام میرسه... نفس عمیقی میکشه و چشم روی هم میذاره... تمام وجودم در کنارش میلرزه و اون اما توی دنیای دیگه ای سیر میکنه.. دنیایی که عجیب با من مهربون بود.. دَر گوشم، درست جایی که موهای طلایی رنگم را میبویید زمزمه میکنه.. _تو دیگه جزئی از داشته های منی پرستش... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
چخبرهههه توی vip 😱 روز چهارشنبه افزایش قیمت داریم ❌ اختلاف به 100 پارت رسیده. روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل. هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 از ماشین پیاده میشم و نگاه بی جونی به فواد ميندازم. رحمش تموم شده بود و باز هم توی جلد بی رحم خودش فرو رفته بود.. داشتم میمیردم از رفتار هایی که باهام داشت... +داری میری؟! بی حرف سری تکون میده و ماشین روشن میکنه.. اشک توی چشمهام جمع میشه و سرم سمت دیگه ای میچرخونم تا نبینه دیگه نمیخواستم غرورم مقابلش شکسته بشه. بی حرف به سمت آپارتمان میرم و وارد آسانسور میشم.. موبایلم رو از جیبم بیرون میارم و شماره سیمین رو میگیرم! صدای خواب آلودش غمم رو زیاد تر میکنه.. چند وقت بود خواب راحت نرفته بودم _جونم پرستش؟! میخواستم زنگ بزنم بهت! +امروز بیام آرایشگاه؟! مکث میکنه. انگار اونم توی ذهنش دنبال وحشت ناک ترین اتفاقه! _چیزی شده؟! +نه میخوام بیام پیشت. _بیا قربونت برم. میخوای بیام دنبالت؟! _نه با تاکسی میام 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_95 نفس توی سینه ام حبس میشه و چشمها
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ازم فاصله میگیره و دستی توی موهاش میکشه.. _تو...تو با دختر های اون بیرون فَرق داری... عجز را میتونستم توی صورتش ببینم.. همچون کودَکی بود که به دنبال نقطه اَمنی می‌گردد.. _بزار اینجا آروم باشم و نَقش بازی نکنم... دست بالا میارم و گوشه کُتش قرار میدم.. نگاهش روی صورتم قرار میگیره که با صدای آرومی لب میزنم.. + هَر وقت که بخوای.. توی هر شرایطی من هستم... نفس عمیقی میکشه که ادامه میدم.. +لباس هاتو عوض میکنی؟؟ شام درست کردم.. سری تکون میده که ازش فاصله میگیرم و میخوام به سمت آشپزخونه برم که صدایش بلند میشه.. _صبر کن.. به سمتش برمیگردم که دست میبره و از بین وسایل هایی که همراه خودش جا نمازی بیرون میکشه.. بهت زده بهش خیره میشم که لب میزنه.. _گُفته بودی جا نماز میخوای... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_هشتاد‌نه از ماشین پیاده میشم و نگاه
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نگاهی به صورت رنگ پریده ام میندازه و مات لب میزنه _باورم نمیشه! یعنی باهات حرف نمیزنه؟؟ سری به نشونه منفی تکون میدم و لب میزنم. +امشب اینجا بمونم؟! میخنده.. آروم و پر از استرس.. _تو همه جون منی مستانه. این حرف ها چیه ولی... خب.. فواد ناراحت نشه؟! میدونی که چقدر حساسه شب پیشش ب.. حرصی و با عصبانیت لب میزنم. +به درک. داره سکته ام میده دو روزه... یک دفعه هم اون اذیت بشه. حتی اگه دست هم روم بلند کنه امشب خونه نمیرم مستانه نفس عمیقی میکشه و چیزی نمیگه.. میدونست توی عصبانیت من اگه چیزی بگه اوضاع فقط بدتر میشه و قرار نیست خوب باشه... ! بی حوصله چشم هام روی هم میزارم و نفس عمیقی میکشم.. داشتم لج میکردم باهاش طاقت دوری اش رو نداشتم و وقتی اینجوری عذابم میداد منم میتونستم عذابش بدم. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 حتی نمیدونم چند ساعت گذشته... فقط میدونم نه حرفی زدم و نه چیزی خوردم. توقع داشتم فواد بیاد دنبالم اما نیومد.. اون که میدونست من جز مستانه هیچکس رو ندارم. راحت میتونست پیدام کنه که.. نمیخواست... بخدا که قصد پیدا کردنم رو نداشت.. سیمین داشت از دستم دیونه میشد و کل زندگی اش شده بود فکر کردن در مورد بدبختی های من... چی میخواست سرم بیاد؟؟ فکرنمیکنم بدتر از حالا باشه برام. نگاهی به پنجره ميندازم. صبح شده بود.. قبل از اینکه فواد بره سرکار دلم میخواست برم خونه... میخواستم منو ببینه. داشتم دیونه میشدم از نادیده گرفتن هاش. از جا بلند میشم و بی توجه به سیمین که روی کاناپه خواب رفته از خونه بیرون میزنم. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_96 ازم فاصله میگیره و دستی توی موه
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » لب‌هایم ناخودآگاه کش می آید.. لبخند گُشادی روی صورتم نقش میگیره.. از همان خنده هایی که علی را به خنده می انداخت و همیشه منو به خَر برنامه شِرِک می‌خواند.. +وای..فکر نمیکردم یادتون باشهه... بی توجه به حرفم نگاهی به جانماز میندازه... مات جانمازه و میبینم که چجوری سیبک گلویش هی بالا و پایین میشه... _این.. اینو از ماشین حاجی آوردم... جانماز مرضی هست.. ابروهام بالا میپره که خسته و عاجز ادامه میده.. _مادرم... سرش بالا میاره و جانماز و به سمتم میگیره.. _ یادگار مادرمه.. میدمش به تو... گوشه ای از قلبم بابت دردهایش می‌سوزد و میبینم که چجوری صدایش سوز دارد.. اگر دختری بود که پای غرور مردانه اش وسط نبود، همینجا بغض گلویش میشکست... جانماز و به سمتم میگیره _بگیرش.. جانماز رو از دستش میگیرم.. نفسی میگیره و دستی روی صورتش میکشه... +خدا بیامرزه مادرتون رو.. سری تکون میده و انگار دیگه توان ادامه دادن نداره چرا که بی هیچ حرفی به سمت اتاقش میره 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿