پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_95 نفس توی سینه ام حبس میشه و چشمها
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_96
ازم فاصله میگیره و دستی توی موهاش میکشه..
_تو...تو با دختر های اون بیرون فَرق داری...
عجز را میتونستم توی صورتش ببینم..
همچون کودَکی بود که به دنبال نقطه اَمنی میگردد..
_بزار اینجا آروم باشم و نَقش بازی نکنم...
دست بالا میارم و گوشه کُتش قرار میدم..
نگاهش روی صورتم قرار میگیره که با صدای آرومی لب میزنم..
+ هَر وقت که بخوای.. توی هر شرایطی من هستم...
نفس عمیقی میکشه که ادامه میدم..
+لباس هاتو عوض میکنی؟؟ شام درست کردم..
سری تکون میده که ازش فاصله میگیرم و میخوام به سمت آشپزخونه برم که صدایش بلند میشه..
_صبر کن..
به سمتش برمیگردم که دست میبره و از بین وسایل هایی که همراه خودش جا نمازی بیرون میکشه..
بهت زده بهش خیره میشم که لب میزنه..
_گُفته بودی جا نماز میخوای...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_هشتادنه از ماشین پیاده میشم و نگاه
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_نود
نگاهی به صورت رنگ پریده ام میندازه و مات لب میزنه
_باورم نمیشه! یعنی باهات حرف نمیزنه؟؟
سری به نشونه منفی تکون میدم و لب میزنم.
+امشب اینجا بمونم؟!
میخنده..
آروم و پر از استرس..
_تو همه جون منی مستانه. این حرف ها چیه ولی... خب.. فواد ناراحت نشه؟! میدونی که چقدر حساسه شب پیشش ب..
حرصی و با عصبانیت لب میزنم.
+به درک. داره سکته ام میده دو روزه... یک دفعه هم اون اذیت بشه. حتی اگه دست هم روم بلند کنه امشب خونه نمیرم
مستانه نفس عمیقی میکشه و چیزی نمیگه..
میدونست توی عصبانیت من اگه چیزی بگه اوضاع فقط بدتر میشه و قرار نیست خوب باشه... !
بی حوصله چشم هام روی هم میزارم و نفس عمیقی میکشم..
داشتم لج میکردم باهاش
طاقت دوری اش رو نداشتم و وقتی اینجوری عذابم میداد منم میتونستم عذابش بدم.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_نودیک
حتی نمیدونم چند ساعت گذشته...
فقط میدونم نه حرفی زدم و نه چیزی خوردم.
توقع داشتم فواد بیاد دنبالم اما نیومد..
اون که میدونست من جز مستانه هیچکس رو ندارم.
راحت میتونست پیدام کنه که..
نمیخواست...
بخدا که قصد پیدا کردنم رو نداشت..
سیمین داشت از دستم دیونه میشد و کل زندگی اش شده بود فکر کردن در مورد بدبختی های من...
چی میخواست سرم بیاد؟؟
فکرنمیکنم بدتر از حالا باشه برام.
نگاهی به پنجره ميندازم.
صبح شده بود..
قبل از اینکه فواد بره سرکار دلم میخواست برم خونه...
میخواستم منو ببینه.
داشتم دیونه میشدم از نادیده گرفتن هاش.
از جا بلند میشم و بی توجه به سیمین که روی کاناپه خواب رفته از خونه بیرون میزنم.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_96 ازم فاصله میگیره و دستی توی موه
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_97
لبهایم ناخودآگاه کش می آید..
لبخند گُشادی روی صورتم نقش میگیره..
از همان خنده هایی که علی را به خنده می انداخت و همیشه منو به خَر برنامه شِرِک میخواند..
+وای..فکر نمیکردم یادتون باشهه...
بی توجه به حرفم نگاهی به جانماز میندازه...
مات جانمازه و میبینم که چجوری سیبک گلویش هی بالا و پایین میشه...
_این.. اینو از ماشین حاجی آوردم... جانماز مرضی هست..
ابروهام بالا میپره که خسته و عاجز ادامه میده..
_مادرم...
سرش بالا میاره و جانماز و به سمتم میگیره..
_ یادگار مادرمه.. میدمش به تو...
گوشه ای از قلبم بابت دردهایش میسوزد و میبینم که چجوری صدایش سوز دارد..
اگر دختری بود که پای غرور مردانه اش وسط نبود، همینجا بغض گلویش میشکست...
جانماز و به سمتم میگیره
_بگیرش..
جانماز رو از دستش میگیرم..
نفسی میگیره و دستی روی صورتش میکشه...
+خدا بیامرزه مادرتون رو..
سری تکون میده و انگار دیگه توان ادامه دادن نداره چرا که بی هیچ حرفی به سمت اتاقش میره
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
چخبرهههه توی vip 😱
روز چهارشنبه افزایش قیمت داریم ❌
اختلاف به 100 پارت رسیده.
روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل.
هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست..
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید...
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_97 لبهایم ناخودآگاه کش می آید..
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_98
پشت میز میشینه و میبینم که چجوری گرفته هست..
نگاهی به غذاهای آماده شده میندازه و اخم هایش بیشتر درهم میره..
اب دهنم رو قورت میدم و مشغول خوردن دُلمه ای میشم که از صبح درگیر درست کردنش بودم..
+ میدونستید من یک خواهر دو قلو هم داشتم که وقت زایمان مُرده؟!
نگاه کوتاهی بهم میندازه و سری تکون میده..
حوصله نداره و این حالش، من رو هم گرفته میکنه...
+میتونم مادَرمو ببینم؟! بخدا قلبش مریضه...
سرش رو بالا میاره و این دفعه با دقت به حرف هام گوش میده..
ادامه میدم..
+ وقتی منو حامله بود، دکتر گفته بود خطرناکه براش اما حاضر نبود مارو س.. ق..ط کنه.. خب... به خاطر همینم خواهرم رو از دست داد...
با یاد مادرم و درد هایی که گاه و بی گاه از قلب درد میگیره بغض گلومو چنگ میزنه..
با صدایی که از شدت غم میلرزید ادامه میدم..
+ا... اگه بلایی سرش بیاد م.. من.. می..
صدایش بلند میشه..
_فردا میام دنبالت بری دیدنش
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_نودیک حتی نمیدونم چند ساعت گذشته...
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_نوددو
در خونه رو باز میکنم و نگاهی به فضا تاریک ميندازم.
وحشت زده نفس عمیقی میکشم..
نکنه بلایی سرش اومده؟!
برای همین نیومده باشه دنبالم؟! و گرنه از فواد بعیده!
کل وجودم میلرزه..
قدرت از پاهام میره و حتی نمیتونم قدم از قدم بردارم.
دست عرق کرده ام از روی دستگیره در رها میشه و با صدایی که از شدت ترس بالا نمیاد لب میزنم.
+ف.. فواد؟!
با نشنیدن جوابی نفسم میره و دستم به سمت گلوم میره..
به سرفه میوفتم..
اشکهام پایین میریزه و من هنوزم نمیتونم قدم از قدم بردارم..
با صدای بلند تری داد میزنم.
+فوااااااد!
میبینمش!
چشم های اشکی ام و تارم رو پاک میکنم تا مطمعن بشم.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_نودسه
با دیدنش نفس عمیقی میکشم و جون به پاهام برمیگرده..
میخندم..
دست خودم نیست کاز هام و فواد هنوزم بی حس وسط خونه ایتساده..
به درک!
خودم میرم سمتش و در آغوش میگیرمش..
من که میتونستم بغلش کنم حتی اگه اون نمیخواست..
دستهای لرزونم توی هم جمع میکنم و به سمتش میرم و با صدایی که از شدت گریه و نفس تنگی به سختی شنیده میشه.
لب میزنم.
+ داشتم میمردم فواد وقتی جو...
با سوختن یک طرف صورتم و پرت شدنم روی زمین حرف توی دهنم میماسه
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_نودچهار
وحشت زده به سمتش برمیگردم و ماتم برده..
خشک شدم و هیچ صدایی نمیشنوم...
فواد منو زده بود؟!
منی که هیچکس رو ندارم و بهش پناه آوردم؟!
تمام اطرافم سیاه شده و هیچ چیز نمیفهمم..
گوشم از شدت درد گز گز میکنه و قطره های اشک پشت هم پایین میریزه..
تموم شد..
همه چیز برای من تموم شده بود..
فواد داغونم کرد..
دست روی زن حامله اش بلند کرده بود و این فاجعه ای بیش نبود.
_این بچه هم از همون کثافطه؟!
ناباور بهش خیره میشم و هر چی تلاش میکنم دهن باز کنم نمیشه..
قفل شده زبونم...
_ باید زودتر میفهمیدم..
داشت زندگی ام نابود میشد.
باید هر جور شده دهن باز میکردم و براش توضیح میدادم.
با صدایی که حتی خودمم به سختی میشنوم لب میزنم.
+م..من خونه سیمین بودم..
بلند میخنده..
وجودم از خنده اش به لرزه در میاد.
_ اها. اونوقت این بچه هم پرواز کرده اومده تو شکمت؟!
بخدا که دیونه شده بود.
بلند داد میزنم
+شوهر من توییییی! این بچه توعهههه
بلند عربده میزنه
_من نمیتونم بچه دار بشمممممممم لعنتیییییی...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_نودچهار وحشت زده به سمتش برمیگردم و
وای که بالاخره رمان به نقطه اوجش رسید. 😭..
فواد چی میگههههه😱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2664082
نظراتتون رو بزارید دوپارت هم شب قرار میدیم براتون.