eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
941 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_نود‌یک حتی نمیدونم چند ساعت گذشته...
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 در خونه رو باز میکنم و نگاهی به فضا تاریک ميندازم. وحشت زده نفس عمیقی میکشم.. نکنه بلایی سرش اومده؟! برای همین نیومده باشه دنبالم؟! و گرنه از فواد بعیده! کل وجودم میلرزه.. قدرت از پاهام میره و حتی نمیتونم قدم از قدم بردارم. دست عرق کرده ام از روی دستگیره در رها میشه و با صدایی که از شدت ترس بالا نمیاد لب میزنم. +ف.. فواد؟! با نشنیدن جوابی نفسم میره و دستم به سمت گلوم میره.. به سرفه میوفتم.. اشکهام پایین میریزه و من هنوزم نمیتونم قدم از قدم بردارم.. با صدای بلند تری داد میزنم. +فوااااااد! میبینمش! چشم های اشکی ام و تارم رو پاک میکنم تا مطمعن بشم. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با دیدنش نفس عمیقی میکشم و جون به پاهام برمیگرده.. میخندم.. دست خودم نیست کاز هام و فواد هنوزم بی حس وسط خونه ایتساده.. به درک! خودم میرم سمتش و در آغوش میگیرمش.. من که میتونستم بغلش کنم حتی اگه اون نمیخواست.. دستهای لرزونم توی هم جمع میکنم و به سمتش میرم و با صدایی که از شدت گریه و نفس تنگی به سختی شنیده میشه. لب میزنم. + داشتم میمردم فواد وقتی جو... با سوختن یک طرف صورتم و پرت شدنم روی زمین حرف توی دهنم میماسه 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 وحشت زده به سمتش برمیگردم و ماتم برده.. خشک شدم و هیچ صدایی نمیشنوم... فواد منو زده بود؟! منی که هیچکس رو ندارم و به‌ش پناه آوردم؟! تمام اطرافم سیاه شده و هیچ چیز نمیفهمم.. گوشم از شدت درد گز گز میکنه و قطره های اشک پشت هم پایین میریزه.. تموم شد.. همه چیز برای من تموم شده بود.. فواد داغونم کرد.. دست روی زن حامله اش بلند کرده بود و این فاجعه ای بیش نبود. _این بچه هم از همون کثافطه؟! ناباور بهش خیره میشم و هر چی تلاش می‌کنم دهن باز کنم نمیشه.. قفل شده زبونم... _ باید زودتر میفهمیدم.. داشت زندگی ام نابود میشد. باید هر جور شده دهن باز میکردم و براش توضیح میدادم. با صدایی که حتی خودمم به سختی می‌شنوم لب میزنم. +م..من خونه سیمین بودم.. بلند میخنده.. وجودم از خنده اش به لرزه در میاد. _ اها. اونوقت این بچه هم پرواز کرده اومده تو شکمت؟! بخدا که دیونه شده بود. بلند داد میزنم +شوهر من توییییی! این بچه توعهههه بلند عربده میزنه _من نمیتونم بچه دار بشمممممممم لعنتیییییی... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_نودچهار وحشت زده به سمتش برمیگردم و
وای که بالاخره رمان به نقطه اوجش رسید. 😭.. فواد چی میگههههه😱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2664082 نظراتتون رو بزارید دوپارت هم شب قرار میدیم براتون.
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایران، همیشه ایران میمونه! 🤍
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_98 پشت میز میشینه و میبینم که چجور
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " امیر علی " بهت زده بهم خیره میشه و موهای فرش را پشت گوش میزنه.. _م... من بخ... بخدا نمی دونم چجوری ازت تشکر کنم... از جا بلند میشم و به سمت اتاقم میرم.. +نیاز به تشکر نیست... بی حوصله به سمت اتاقم میرم و داخل میشم.. سیگارم از روی میز برمیدارم و به سمت تراس میرم.. سیگار رو به آتیش میکشم و روی صندلی میشینم... مَن جانم را، امیدم را، نفس کشیدم را... همه و همه را هنگام مرگ مرضی از دست دادم و از امیر علی که با خوبی های مرضی بزرگ شده بود تبدیل شدم به کسی که نمی‌دانست آخرین کار خوبی که انجام داده برای کی هست... نمیدونستم به پرستش در مورد برادرش چیزی بگم یا نه.. نمیخواستم بیش از حد درگیر خانواده اش باشه و به اونها وابسته باشه... با صدای زنگ موبایلم، از جیبم بیرونش میارم و شماره رضا رو میبینم... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_99 " امیر علی " بهت زده بهم خیره
اختلاف به 100 پارت رسید ❌😳 عزیزان طرفدار vip پرستش عشق این آخرین تخفیف مون هست روز شنبه افزایش قیمت داریم و دیگه مبلغ 70 هزار تومن نیست پس از این فرصت استفاده کنید روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل. هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_99 " امیر علی " بهت زده بهم خیره
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » تماس رو قطع میکنم که دوباره زنگ میزنه.. سیگار تموم شده رو از تراس بیرون ميندازم و جواب میدم.. +بله؟! _سلام داش امیر.. چطوری؟! داش امیر گفتن رضا با آن لهجه روستایی اش لب‌هایش را به خنده وا میداره.. +میگذره.. تو کجایی؟! کم پیدایی! صدای قلیان از پشت گوشی میاد... جانش بود قلیان.. آن هم از طمع دو سیب _دیشب مهمونی داشتیم.. جااات خالی امیر... مهمونی های هاتف یع... وسط حرفش میپرم دستی به گردنم میکشم.. +مهمونی نمیام رضا. کلافه نُچی میکنه و با صدایی کشیده ای که معلومه مهمونی دیشب عجیب زیاده روی کرده غُر میزنه _جووون داداش نه نیار. بخدا همه بچه ها هستن... همه بچه ها؟! ذهنم می‌چَرخد و می چَرخد و روی لادن ایست میکنه. نمیدونم چرا هنوز هم گوشه ای از ذهنم دلبری هایش را از حفظه.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 دنیا تیره و تار میشه جلو چشمام.. اشک چشمهام خشک میشه و فقط زل میزنم به دهن فواد.. نمیتونست بچه دار بشه دیگه چی بود؟؟ برخلاف من که دیگه حتی نمیتونستم دهن باز کنم حالا فواد بود که به حرف در اومده بود. _ چیکار کردی با عشقی که داشتم بهت مستانهههههه.. پلک میزنم و باز هم بی حرف بهش خیره ام.. من هیچی.. خدای بالاسر که شاهد بود جز عشق پاک چیز دیگه ای نداشتم. دستی به صورتش میکشه و محکم توی پیشونی اش میکوبه.. _آخه بی معرفت من به خاطر تو بی ذات قید زندگی و خانواده مو زدممممممممم... جلوم قرار میگریره و با صدای خشنی ادامه میده.. _اونوقت... تو.. به خاطر من نتونستی قید عیش و نوشت رو بزنی؟! بخدا که داغون شده بودم.. نگاه ماتم فقط به فواد بود و چشم هام التماس می‌کرد.. جهت عضویت vip به آیدی زیر مراجعه کنید @ellahe_banoo 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
589.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما واقعا توی یک جای عجیبی از تاریخ گیر افتادیم..
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_100 تماس رو قطع میکنم که دوباره
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » دختری که لَوندی هایش از همان اول رابطه عقل و هوشم را از من گرفت و نفهمیدم چجوری همه چیز رو باختم... درست مثل میز قم.. با زندگی ام بازی کرد و تَک تَک رویا و آرزو هام رو ازم دور کرد. اون همه چیزم شده بود. کسی که حاضر بودم تا آخر عمر جانَم رو هم براش بدم حاجی زد زیر میز و منو مجبور کرد به چیزی که هیچ آمادگی براش نداشتم... دختری که توی این خونه بود حالا زن رسمی و وبال گردنم بود. _خوابت برد امیر؟! نفس میگیرم و بدون هیچ فکری لب میزنم. +میام. کجا باید نوبت بگیرم؟! _آ... خوشم اومد. معلومه مهمونی های هاتف رو خوب یادته. من برات میگیرم داش امیر! شما فقط بیا.. +میبینمت رضا.. _باشه خداحافظت.. تماس رو قطع میکنم و از جا بلند میشم.. دیگه داشت کم کم سَرد میشد.. دَر تراس رو میبندم و داخل میشم.. دَر اتاقو باز میکنم تا برم از آشپزخونه آب بیارم که پرستش رو میبینم... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿