eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
939 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 دنیا تیره و تار میشه جلو چشمام.. اشک چشمهام خشک میشه و فقط زل میزنم به دهن فواد.. نمیتونست بچه دار بشه دیگه چی بود؟؟ برخلاف من که دیگه حتی نمیتونستم دهن باز کنم حالا فواد بود که به حرف در اومده بود. _ چیکار کردی با عشقی که داشتم بهت مستانهههههه.. پلک میزنم و باز هم بی حرف بهش خیره ام.. من هیچی.. خدای بالاسر که شاهد بود جز عشق پاک چیز دیگه ای نداشتم. دستی به صورتش میکشه و محکم توی پیشونی اش میکوبه.. _آخه بی معرفت من به خاطر تو بی ذات قید زندگی و خانواده مو زدممممممممم... جلوم قرار میگریره و با صدای خشنی ادامه میده.. _اونوقت... تو.. به خاطر من نتونستی قید عیش و نوشت رو بزنی؟! بخدا که داغون شده بودم.. نگاه ماتم فقط به فواد بود و چشم هام التماس می‌کرد.. جهت عضویت vip به آیدی زیر مراجعه کنید @ellahe_banoo 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
589.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما واقعا توی یک جای عجیبی از تاریخ گیر افتادیم..
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_100 تماس رو قطع میکنم که دوباره
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » دختری که لَوندی هایش از همان اول رابطه عقل و هوشم را از من گرفت و نفهمیدم چجوری همه چیز رو باختم... درست مثل میز قم.. با زندگی ام بازی کرد و تَک تَک رویا و آرزو هام رو ازم دور کرد. اون همه چیزم شده بود. کسی که حاضر بودم تا آخر عمر جانَم رو هم براش بدم حاجی زد زیر میز و منو مجبور کرد به چیزی که هیچ آمادگی براش نداشتم... دختری که توی این خونه بود حالا زن رسمی و وبال گردنم بود. _خوابت برد امیر؟! نفس میگیرم و بدون هیچ فکری لب میزنم. +میام. کجا باید نوبت بگیرم؟! _آ... خوشم اومد. معلومه مهمونی های هاتف رو خوب یادته. من برات میگیرم داش امیر! شما فقط بیا.. +میبینمت رضا.. _باشه خداحافظت.. تماس رو قطع میکنم و از جا بلند میشم.. دیگه داشت کم کم سَرد میشد.. دَر تراس رو میبندم و داخل میشم.. دَر اتاقو باز میکنم تا برم از آشپزخونه آب بیارم که پرستش رو میبینم... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_101 دختری که لَوندی هایش از همان ا
اختلاف به 100 پارت رسید ❌😳 امروز آخرین روز تخفیفه روز شنبه افزایش قیمت داریم و دیگه مبلغ 70 هزار تومن نیست پس از این فرصت استفاده کنید روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل. هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_نود‌‌پنج دنیا تیره و تار میشه جلو چش
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 التماس می‌کرد که چیزی نگه رابطه مون خراب بشه.. اما اون انگار چشم هاش چیز دیگه ای رو نمی‌دید... نگاهش میخ شکم برآمده ام میشه.. _ دیشب پیشش بودی نه؟! وجودم میلرزه و از شدت فشاری که رومه خون دماغ میشم.. هنوزم بی حرف بهش خیره ام و انگار که دارم با چشم های خودم تموم شدن زندگی عاشقانه ام رو تماشا میکنم. چشم ازش میگیرم و دیگه نمیخوام ببینمش... این اونی نبود که من میدیم.. این فواد من نبود. بقران که نبود... خیره میشم به زمین و نفس عمیقی میکشم.. حس میکنم که بچه توی شکمم هم به گریه افتاده.. کل وجودم وحشت و ترسه.. رمان مون vip اش برقرار شده 😱. از تخفیف شروع استفاده کنید و تا قیمت مناسب هست عضو بشید. مبلغ چنل vip در حال حاضر 68 هزار تومن میباشد 6037997148598346 اکبرزاده @ellahe_banoo 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دل کندن از تو طولانی ترین داستان عمرم شد...
سلام عشقای من😍😅 خوش اومدید به چنل خودتون. شما با بنر هایی جذب شدید که با شروع رمان متوجه صحت شون میشید... عضویت شما با بنر های رمان صورت گرفته... پارت اول رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/56 ما رمان مذهبی هم داریم 🤫 که vip اش ترکونده 🙈😁 https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7 پارت بعدی رمان رو در کانال زیر قرار دادیم براتون.. https://eitaa.com/joinchat/1839465987Ca097292306
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_نود‌شش التماس می‌کرد که چیزی نگه راب
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با ضربه ای که توی گوش خودش میزنه سر بالا میارم و به‌ش خیره میشم... نفس نفس میزنه و چشم هاش؟؟ خون بود... گردنش متورم بود و پیشونی اش از شدت عصبانیت عرق کرده بود. نفس عمیقی میکشه و با چشم های به خون نشسته عربده میزنه. _میدونی چیههههههه؟! مشکل من بی غیرتم.. قلبم از شدت درد میسوزه و نگاهم پر از التماسه.. از ادامه حرفش میترسیدم.. هر چی که بود و نبود بارم کرده بود و قصد تموم کردن نداشت. _تقصیر منههههه که یه بی ننه و بابا رو آدم حساب کردممممم تموم شد.. همه چیز تموم شد و کل وجود من و بچه توی شکمم با این جمله اش شکست.. چشم هام با درد روی هم میاد و اون بی توجه به دردی که تحمل میکنم به سمت اتاقش میره... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
‌به خون‌ ما وضو کردی،به چشمِ خود تماشا کن ز خون تو حنا گردد به زودی دست و پای ما!
‌دقیقاً اونجاییم که ابتهاج میگه... ‌بنگر، چه جان‌های گرامی رفته‌اند از دست، ‌دردی ست چون خنجر ‌یا خنجری چون درد... ‌در من کسی آهسته می‌گرید.